|
فيتيله فـردا تعطيله
عدسی
فـردا مـرخصی:
نوروز باستانی
آغاز زندگانی
شادی و شادمانی
نوروزتان خجسته
ماه اسفند (ماه اسپند) يا ماه عيد:
موشک
شاهی مالِ پلو، قلم هفت رنگ مالِ پلو، ماهی قرمز مالِ پلو،
شمع رنگی مالِ پلو، ماهی دودی مالِ پلو و ...، جی جی میجیِ عيدتِ
بور، گيلیلیلی صبحتو بور! (خرتوپِرتِ عيدت را ببر، کل زدن و
گيلیلیلی و شادمانی کردن بامدادانت را ببر)
اينها
پارهای از شعارها و تبليغهای فروش جنسها در ماه اسفند و يا به گفته
ی همشهريان بروجرديم ماهِعيد بود.
شعر و سرود و شعارهايی مردمی که برای
فروش راکت و فشفشفه و شمع و ماهی دودی و همانند آنها به کار میرفت.
ماه اسفند رسيدهبود، ماهی که مردم ايل قرهپاپاق، لرستان و بسياری
از شهرهای باختری يا غربی ميهنِ هميشه عزيزمان ايران، ماه عيدش
میخوانند.
ماه عيد، ماه جشن و شادی و ديد و
بازديد و ديدهبوسی، ماه افروختن آتش سوری و جشن و شادی، ماه آغاز
تعطيلی پانزده روزه دبستانها و گرفتن عيدی. چهارشنبهسوری هم که خودش
عشق و صفايی داشت، ما توی حياط خانه مان و پارهای توی کوچه آتش روشن
میکرديم و میزديم و مي رقصيديم و میپريديم و ايرانی تر بگويم پای
میکوبيديم و دست میافشانديم و میخوانديم:
"سرخی تو از من،
زردی من از تو"!
دور
و بر چهارشنبه سوری هم که می شد، سر و کله ی سمنو فروش دورهگرد با
طبقی که درونش ديگِ بزرگی از سمنو قرار داشت پيدا میشد و با آوای
آهنگينِ همه ساله آشنا و با تکرارش می خواند:
سمنو
آی سمنو مالِ پایِ هفت سين سمنو
سمنو
آی سمنو مالِ پایِ هفت سين سمنو
و
همه سمنو می خريدند. ما بچهها هم که مانند بسياری از بزرگترها عاشق
اين فرآورده خوشمزه - که ايرانيان کهن نمود "فِروِهر"ها يعنی ارواح
پاکش میدانستند و خوردنش در هنگامه نوروز از واجبات است- بوديم و
میکوشيديم بهر چهر و شکلی که شده سرانگشتی به آن برسانيم و به همين
سبب نيز مادران مهربانمان مجبور میشدند برای جلوگيری از انگشت
رسانیهای ما، نک قاشقی سمنو به ما بدهند و قال قضيه را برای مدتی
بکنند.
البته بودند خانوادههايی، که خودشان
سمنو درست میکردند يا می پختند و همسايههای ديگر برای همکاری و
بردن ثواب ناشی از بهم زدن و پختنِ سمنو، که هم کار بسيار دشواريست و
هم بيش از يک شب کامل را نياز به همکاری و همياری برای به همـزدن
دارد، درازای يک شب را در خانه پزنده می ماندند و همکاری و همياری
میکردند.
ناگفته
نماند هنگاميکه پی بردم که در پاره ای از کشورها و شهـرهای گوناگون
جهان، خانواده هايی هستنتد
که همه ساله سمنو میپزند و در ميان هم
ميهنان بخش می کنند (نمونه اش هم خانواده ای ايرانی در شهر شيکاگو که
همه ساله سمنو میپزند و پيش از روز عيد در ديگ بزرگی در باغچه خانه
شان میگذارند تا آشنا و غريبه بيايند و سمنوی سفره هفت سينشان را
بدون پرداخت هيچگونه هزينهای ببرند)، ناخواسته اين سروده پر از
نکته ی حافظ را به ياد آوردم که:
از
آن به دير مغانم عزيز میدارند
که
آتشی که نميرد هميشه در دل ماست.
در باره نوروز میگفتم، بله ما بچهها از چندين روز به عيد مانده چشم
انتظار تعطيل شدن دبستانها بوديم و با اينکه میدانستيم نوشتن مشقها
و تکيفها و کتابتهای بیحساب و کتابی که آموزگارانِ بی رحم
برايمان تداردک ديده بودند مزه خوشيهای نوروز و رفتن " سيزده به در"
را از چشم ها و گوشها يمان در میآورد و گاه در بامداد روز چهاردهم،
مادر و پدر و برادر و خواهـر ِ بی مشق را وادار می کرد که به ياری
ما بشتابند و با تلاش به خرچنگ و قورباغه نوشتن، مشقهای نا تمام ما
را سرو سامان ببخشند، ولی باز هم برای رسيدن تعطيلات نوروزی، دم به
دم و لحظه به لحظه را بر میشمرديم. و روز پيش از تعطيلی
میخواندينم:
فيتيله فـردا تعطيله
عدسی
فـردا مـرخصی
|