Home خانه
واژه هاي سرياني در فارسي مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط جليل اخوان زنجانی   
شنبه ، 19 آذر 1390 ، 13:25

 

پژوهش واژه­هاي سرياني در  زبان فارسي.

کوتاه سازی و افزوده ها:‌ حسن اومود اوغلو – تبريز 1آ387

آنچه در نشان [ ]  آورده شده است از  «حسن اومود اوغلو» می باشد.

 

سورياني نام زبان قومي با­ همين نام مي­باشد. سورياني­ها قومي سامى‌نژاد بودند كه با قوم آرامى خويشاوندي داشتند. نام كشور«سوريّه» كنوني از نام اين قوم گرفته شده است. زبان و گويش اين قوم با نام قبيله­ايشان «سريانى»(1) مشهور گشت. اين لهجه از لهجه‌هاى مهم آرامى شرقى است و در ايران از خود آرامى معروفتر است و چون آثار اين لهجه متأخر است، آثار پيشين آرامى را رفته رفته از يادها زدوده جانشين آن گرديده است. خطى كه براى نوشتن سريانى بكار ميرفته با اندك تغييراتى همان خط آرامى است. مركز اين لهجه در شمال عراق [ بين‌النهرين ] شهر ادسا(2) است كه سريانى به كار می رفته ارها(3) و در كتب اسلامى الرها خوانده شده و اكنون اورفا نامند. در قرن دوم ميلادى اين شهر يكى از مراكز مهم عيسويان گرديد و در چند قرن پيش از آن زمان اسكندر و جانشينان وى سلوكس و انتيوخس شمال بين‌النهرين از مراكز زبان سريانى بوده و بواسطهء مهاجرت گروهى از مردمان مقدونيه و يونان در آن سرزمينها، سريانى رنگ و روى خاصى گرفت و بر ديگر لهجه‌هاى آرامى برترى يافت و بسيار لغات يونانى با زبان سريانى درآميخت و تغييرى در انشاء و اسلوب آن پديد آمد. آنچنانكه در تحرير مسايل دينى و فلسفى و علمى زبانى رسا و ثروتمند گرديد. خط سريانى هم از خط يونانى متأثر گشته براى كتابت بهتر و روشنتر شد. ديگر از مراكز مهم سريانى شهر روحانى عيسويان شرقى نصيبين(4) است. آثارى كه بزبان و خط سريانى پيش از نفوذ دين عيسوى بجاى مانده نسبة اندك است. اما آثار پس از آن عهد كه غالباً ترجمه و تفسير توراة و انجيل و مسائل دينى و سرودهاى مذهبى است بسيار است. و همچنين در ادبيات و تاريخ و علوم يادگارهاى گرانبهايى بدين زبان باقى مانده از جمله اسكندرنامهء مجعول و منسوب به كاليستنس ترجمه سريانى، قانون مدنى زمان ساسانيان كه مترجم آن يشوع‌بخت ايرانى نسطورى است. مانى مشهور شش كتاب خود به زبان سريانى نوشت چون در آن زمان زبان سريانى در مغرب ايران زبان علمى و ادبى بود. هنوز هم در بسيارى از سرزمينهاى عربى‌زبان، لهجهء سريانى وجود دارد. لهجهء آشوريها و كلدانيهاى سوريه و عراق و تركيه و ايران سريانى است. لهجهء سريانى آشوريها با لهجهء سريانى كلدانيها اندك تفاوتى دارد. اين لهجه در سرزمينهايى كه برشمرديم با زبانهاى محلى چون عربى و فارسى و تركى آميخته شده و به صورتى «سريانى‌نو» در آمده است. (لغتنامه دهخدا)  كشور ايران تا به امروز خطّي نداشته است. الفباي ميخي با ميانجيگري بابلي­ها در ايران باستان تطبيق گرديد و خط اوستايي نيز از خطّ آشوري// عاشوري اخذ و جعل گرديد. سرياني­ها همان مردماني بودند كه الفباي اوستايي را از روي البفاي آشوري ساختند و اوستاي ايرانيان را بتحرير در آوردند چون خواندن  و نوشتن و كسب علم در ايران باستان براي عامّه مردم آزاد نبود و  كسب علمي هم اگر بوده باشد، صرقاً ‌براي درباريان، موبدان و هيربدان آزاد بود برای همين، كتاب ديني ايرانيان بدست غير ايراني­ها و بصورت هزوارش نگاشته شود و چون كتّاب اوستا سرياني بودند سيل عظيم واژگان سرياني بطريق ايشان  در اوستا وارد گرديد....واژه­هاي حاضر «مشت نمونه خرواري است» از انبوه واژگان سرياني در فارسي ....

اجرا (اجر): اجر،  مزد، جيره، مقرری .« پس جامگي و اجرائ پدر به من افتاد و من شاعر ملكشاه شدم» ( چهارمقاله عروضي. ص41 .بتصحيح قزويني. چاپ ليدن). [ لغات اجير، مأجور، اجرت، اجاره، جيره، اجراء، اجرائيه، موجر، مستأجر وس...كه در عربی و فارسی رايج ميباشند از اين واژه سريانی گرفته شده­اند. در زبانهاي قديم ايراني اجر و مزد و مقرري را، «بيستگاني» قيد كرده­اند كه در اصل «بايستگانی» بوده­است. نگ ص27 الي31 كتاب واژگان سريانی در فارسی.]

احد (اخذ) اخذ. گرفتن [ واژه­هاي مآخذ، مأخذ، مؤاخذه، مأخوذ و مشتق از اين كلمه در عربی و فارسی مصطلح است، امّا كلمه مذكور سريانی نيست و از اصل آكئدي است. شكل اكّد ی لغت«أخازور» ميباشد و در معنی، نكاح دونفر. به نكاح آوردن زن، زناشويی كردن، مجازاً بدست آوردن، زن گرفتن ...رجوع شود به فرهنگ واژگان اكّدی. محمّد داود سلّوم.ص42].

اسر: بستن، اسير كردن [واژه­های اسير، اسرا، اسارت، همه واژه­هاي مشتق از «اسر» در عربی و عبری از اين  لغت سريانی گرفته شده­اند. اسر در زبان عبراني به معني بنده و اسير و به شكل «اِسرا»  آمده است. رجوع شود به قاموس كتاب مقدّس. مستر هاكس. ذيل واژه «اسرائيل» و «اسرا»].

اعيف: ثنوي،‌ كسي كه معتقد به خداي خير و شرّ است. لقب ماني پيغمبر جعلي ايرانيان. به شكل احنف نيز قيد كرده­اند.

امر: گفتن [آمر، اوامر، امور، امورات، امير، امارت وس.... لغات مشتق  از آن در عربي و فارسي مصطلح است. ]

امن: آمين. [ بنظر حقير «امن» از واژه قبطی «آمون» ( بپذير، قبول كن) نام يكي از خدايان مصر باستان است گرفته شده. اين واژه در عبري به شكل «آمين» بمعني محكم و امين و حقيقی آمده­است نگ. ص 108 كتاب مقدس. مستر هاكس. كلمات امين، امانت، مأمون. مأمن، امنيه و مشتقات ديگر كه درعربی و فارسی به كار می رود از اين واژه به دست آمده اند.]

انشا: تبديل ش // س رخ داده است. انس. انسان. [واژه­هاي مشتق تأنيس، انيس ، مأنوس، انسيّت و ساير واژه­هاي رايج در عربي و فارسي از اين كلمه گرفته شده­اند]

انشاء: بخوان. [كلمه منشأت و منشي در فارسي و عربي، از اين واژه گرفته شده­اند.]

او: او. علامت تعجّب. [در زبان فارسي به شكل »اوه» و در تركي آذربايجاني به شكل«آوا» بكار ميرود.]


ب: در. في. در زبان مردم ايران باستان و در كتيبه­ها نيز وارد شده است. « بيرح فروردين» (در ماه فروردين)

ببا: بابا. پدر. در عربی فارسی و تركي و زبانهاي اوروپايي نيز وارد شده. [كلمه پاپا //پاپي// پاپ (مقام روحاني دين مسيحيت) از آن گرفته شده است] .

بت: جايی ماندن. بتوته كردن. اين كلمه به شكل «بيتوته» قيد می­شود. [واژه مذكوراز زبان فينيقي وارد زبان سريانی شده­است . شكل فنيقي آن «بِت» و به معني خانه است. در عربی به شكل «بيت» و در يوناني به شكل «beta » (بتا) آمده­است. كلمه، «ابيات» نيز از اين كلمه مشتق است.]

بتولتا: بتول. دوشيزه. [ لغت مذكور به شكل «بطول» و بعنوان نام مؤنث وارد عربي شده. بنظر ما سرياني نيست بلكه از آكئدي باستان از واژه «بتولتو» بمعني «دوشيزه­اي كه هرگز ازدواج نكند و از مردان بريده باشد. و نيز زناني كه در راه سير و سلوك الهي از دنيا بريده باشند» آمده است. (ص51 فرهنگ واژگان آكئدي. محمد داود سلّوم).]

برا: فرزند. پسر. يكي از بستگان. [ اين واژه در زبان ايران باستان به شكل بور // پور وارد شده بمعني پسر و فرزند ميباشد. به شكل «برا» در كردي و گيلكي و مازني و بيشتر زبانهاي محلّي ايران به معني برادر نيز بكار ميرود.]

برقا: برق. صاعقه. درخشش. [تمام واژه­هاي مشتق ازفعل «برق» در زبان عربي و فارسي از اين كلمه گرفته شده­اند]

بز: غارت. بز كَشي. و آن بازيي است در افغانستان كه بز يا گوساله كشته شده­اي را  سواركاران در ميدان مسابقه از يكديگر مي­ربايند و به مقصد مي­رسانند [ البته اين بازي مخصوص ملل ترك آسياي ميانه ميباشد.]

بسر: بي احترامي. [احتمالاً‌كلمه بسر كردن در فارسي از آن است.]

بسرا: گوشت. [اين واژه به دو شكل «بسرّا» و «بشر» در زبانهاي ايراني وارد گرديده است، چون در ايّام قديم تحصيل دانش براي ايرانيان قدغن بود، اوستا توسط كاتبان سورياني تحرير گشته است، آنهم به شكل هوزواريش و از اين روي كلمات زيادي از زبان سورياني وارد اوستا و زبان­هاي قديم ايران گشته است. معني ابتدايي آن پوست كندن، رويه چيزي را برداشتن  است. ولي به اين شكل در قرآن بكار نرفته است. بَشَرَّ بمعني پوست.و سپس گوشت را داريم. واژه سرياني بَسرا، و عبراني بَشر و واژه آكئدي بشرو bişru بمعني وابستگي خوني (مجازاً انسان). آرتور جفري ريشه آنرا قيد نميكند. نهايتاً سرياني قيد ميكند. امّا قديمي ترين شكل آن همان شكل اكّدي است. در ايران باستان به طريق هوزواريش از زبان سورياني كاتبان اوستا  به شكل basaria وارد زبانهاي ايراني گرديده است و در ايران باستان به شكل «بسرا» هم آمده­است. [واژه­هاي دخيل در قرآن ص142 الي 144 . آرتور جفري)

بسيما: دوستانه. شيرين [ به احتمال قوي كلمه «بسيم» در عربي به معني خنده روي از همين واژه برگرفته شده است.]

بل بل: مختل كردن. شوريده كردن.[ اين واژه در فارسي با تبديل  ل//ر به شكل «بِربِر» وارد شده است. (بربر داري حرف ميزني). در عربي به شكل بلبله و به سخني كه مفهوم نشود گويند. بنظر ما كلمه «بلبل» نام پرنده مشهور نيز از اين واژه سرياني اخذ شده است، البتّه در معني دوّم به معني شوريده صحيح است. عده­اي نام بابل را نيز از اين كلمه ميدانند و با استناد به تورات وجه تسميه تراشي ميكنند و آن صحيح نمي نمايد. كلمه فوق در عبري به شكل «تبلبلت الالسن» در تورات آمده است.]

بنا: ساختن. [كلمه بنّا، باني، ميني و .. در عربي از اين كلمه گرفته شده است.]

بهت: خجالت كشيدن. [ امروزه كلمه بهت به معني تعجب و شگفتي در فارسي و عربي رايج ميشود كه معني متافوريك آن است.]

بيتا: بيت. خانه. معبد [ واژه مذكور سرياني نيست. در اصل از زبان فينيقي گرفته شده، دومين حرف از حروف ایدئوقرام فينيقي بِت است كه در يوناني به شكل بتا و در عربي به شكل بيت وار گرديده].

تجا: تاج. افسر. [ جمع آن تيجان است. با قلب مكان حروف ج و آ در عربي رايج است].

تجرا: تاجر. بازرگان [ از اصل اكّدي گرفته شده و شكل اكّدي آن « تمكارو»// «تمگارو» ميباشد كه يكي از معاني آن فروشنده شراب است.]

تحمصتا: خجالت. با تبديل ت /د و با در نظر گرفتن اينكه در سرياني ح //خ هردو يكي است. كسي را به دخمصه انداختن از اين كلمه، و در اصل به معني خجالت دادن بوده [اما اين واژه امروز بمعناي دردسر و اشكال پديد آوردن براي كسي بكار ميرود. امروزه به شكل « مخمصه» نيز رايج است.]

تربيتا: تربيت.[ كلمات ترتيب، مرتب، مراتب و ساير واژه­هاي رايج در عربي از آن برگرفته شده است. بنطر من آنهم از واژه قبطي را أب : رآ// رع (خورشيد، خداي خورشيد) + اب عبري به معني پدر. كه بعدها  بمعني خداوندي. بزرگي كردن و سرپرستي وارد زبان سرياني شده است.]

ترجم: سخن گفتن. [واژه مذكور از اكّدي ترگمانو //تورگمانو گرفته شده به معني تفسير و برگدان از زباني به زبان ديگر. كلمات مترجم، ترجمان نيز از آن مشتق است.]

تلا: تلّ. تپه [ از اصل اكّدي ميباشد.به شكل تالو در متون اكّدي بكار رفته است. بمعني نوعي نخل كوچك. در اكّدي به شكل تيلو  // تلو به معني توده خاك و پشته و نيز پشته­اي از شن گفته ميشود .رجوع شود به ص62 فرهنگ واژگان اكّدي. محمّد داود سلّوم]

تلمد: تلمذ. تحصيل كردن [ بسا واژه تلمود در عبري نيز از همين واژه برگرفته شده است.]

تلميدا: تلمذ. شاگرد

تورا: ثور. گاو. تبديل ت //ث موجود است مثل، ارتنگ // ارثنگ كتاب ماني [ تورا در يونان به شكل توروس ميباشد]

تورجما: سخنراني كردن

تولمدا: تعليم [ چنانكه گفته شد واژه تلمود عبري از اين كلمه اخذ گرديده است]

جبرا: مرد. مرد بزرگ. در فارسي به شكل گبر بكار رود. در برهان قاطع آمده است: گبنا. به لغت زند و پازند بمعني مرد باشد كه در مقابل زن است. تبديل «ج // گ»  و «ر// ن»  در خط پهلوي حرف «ر» و «ن» داراي يك شكل است.[ بنظر من از عبري برگرفته شده و شكل اصلي آن گابر // گبري بمعني زور، قدرت، بزرگي است . رجوع شود به قاموس كتاب مقدس واژه  جبرئيل. ]

جزيا: جزيه. تكبر. جزيه ماليات جداگانه­اي بود كه غير مسلمان بايد پرداخت ميكرد.

جفا: بال. در تبديل « ج» به «ق» و «ف» به «ب» جفا به شكل قبا در ميآيد و سبزه قبا پرنده معروف.

جلز: سرقت كردن. بيرون راندن. [احتمالاً ‌واژه جيلاز تركي از اين كلمه اخذ شده است]

جنبرا: دلاور. شجاع. جبّار و جبرا، از جنبرا مشتق شده است.[ تطبيق شود با واژه گبري //گابري عبري كه بمعني قدرت و زور ، قوي ميباشد. «گابريل» در عبري نام «جبريل امين» است و آنهم بمعني مرد خدا و خداوند قدرتمند است ]

جوزتا: جوز. گردو. گردكان.

جويا: ساكن. متوطن تبديل «ج» به «گ» گويا شده و در فارسي وارد گرديده. اين واژه را فردوسي درباب آمدن ماني از چين بكار برده است. شعر: بيامد يكي مرد گويا ز چين/ كه چون او مصوّر نبيند زمين/ بدان چرب دستي رسيده بكام / يكي پرمنش مرد ماني بنام و الخ........كزين مرد چيني چيره زبان / فتادستم از دين خود در گمان . شاپور، ماني را مرد چيني ميخواند و در زمان ساسانيان مردم اين سرزمين ماني را اهل چين  قيد كرده­اند. [البته درست آن است كه ماني از اهالي روستاي مردينو بابل است و نام اصلي وي (قورنيقوس بن قاتن) است. او شاگرد قادرون حكيم بود. كتابهاي وي انگليون و شاپورگان است. نام پدر وي را فاتك //پاتك قيد كرده­اند.در ايران قديم نام وي به شكل مانيك از مان (خانه) و پسوند ايك كه منسوبيت است . اهل خانه، منسوب به خانه. در اوستا به شكل نمانيه آمده. حال آنكه اوستا خيلي قبل از ماني تدوين شده و نام ماني در اوستا بصورت جعلي وارد شده است.رجوع به ماده ماني دهخدا ص17676 ].

حبش: حبس. بستن. تبديل ش//س [ محبوس/احتباس از اين كلمه سرياني است].

حبوشيا: زندان. بند. [ همان حبس است و مشتقات وي].

حت حت: از راه بدر كردن. تبديل «ت» به «د» همان حدحد است كه عرب براي دوانيدن شتر ميگويد. [ احتمالاً نام پرنده هدهد نيز از‌ان است چون او كوتاه پرواز كند و زود زمين نشيند و رهگذران به اميد گرفتنش دنبال او كنند و از راه خود دور افتند. و نيز اول مرغي كه تمام پرندگان رابراي ديدن سيمرغ ترغيب كرد و به اصطلاح از راه بدر كرد هدهد بود.].

حتم: مهر كردن [‌در عربي به شكل «ختم» و خاتم وارد شده است].

حربا: حربه. شمشير. در فارسي به شكل حرب به معني نوعي شمشير كوتاه كمري آمده است. [ واژه حرب عربي از آن است. تمام كلمات مشتق از آن همگي سرياني است]

حردلا: خردل. سپندان. تبديل ح//خ صورت پذيرفته است

حسر: كمبودی.[ واژه­­ی حسرت از اين كلمه است.]

حسنا: حصن. قلعه. دژ

حسنا: حصين. ناگشودني. محكم.

حفر: حفر كردن. كندن [ حفاري، حفره و ساير لغات مشتق از آن است].

حفرا: گودال [ امروزه به شكل حفره در عربي و فارسي رايج است].

حفی: مخفي كردن [تبديل ح// خ گرديده تمام لغات اختفا، خفا، خفيه، وس. از آن مشتق است].

حكمتا: حكمت. فرزان

حكيما: حكيم. دانا [ حكم، حكما، حكمت، حكيمه، حكومت، احكام، محكمات وس.تماماً از اين كلمه مشتق شده­­اند].

حلشا: سست. مفلوك. «حا» و «خا» يكي است و تبديل «ش» به «س» همان خلسه است براي معتاد به ماده مخدر.

حلط: مخلوط كردن [ به شكل خلط در عربي وارد شده است. كلمات مخلوط، اخلاط، اختلاط، مختلط وس. از آن است.]

حمرا: خمر. شراب [ بنظر من رنگ قرمز شراب بي ربط با ايت كلمه نيستو حمرا يعني شرابي و حميرا زن سرخ چهره نيز از آن است. حمر، حميرا، احمر، حمير و س. از آن است.]

حنق: خفه شدن. خناق. حنّاق در اصطاح عاميانه. [ خنق همان است از آن اختناق . حتي كلمه احتقان از آن گرفته شده است.].

حورا: حور. سفيد. حورالعين يعني چشم سفيد. و دوازده مرد گازر كه همراه عيسي شدن از آن سبب حواري خوانده شدند. چون كار ايشان شستن و سفيد كردن لباس مردمان بود.

حيلا: زور. نيرو. معجزه. بيهقي، حيلت را بمعني مكر و خدعه آورده است. و نيز شخصي را گويند كه او را به سحر بسته باشند و داماد نتواند شد. [ كلمه مذكور به شكل حيله و حيل در عربي وارد گرديده است.].

حيلتنا: قوي، نيرومند. اگر طرز نگارش اين واژه را از طريق خط پهلوي وارد زبان فارسي نمائيم، آنرا هيلتن خواهيم نوشت و چنين بنظر ميرسد كه واژه پيلتن كه در شاهنامه آمده در اصل بصورت هيلتن بوده كه «هـ» ، «ب» خوانده شده و بشكل «پ» در آمده است. و گمان نميرود كه در اين سه بيت شاهنامه فردوسي، رستم و گرسيوز و مردي بي دانش هر سه لقب پيلتن داشته باشند. يل پيلتن رستم سرفراز/ سوي جاي خود در زمان رفت باز/ يكي پيلتن ديدم و شير چنگ / نه هوش و نه دانش نه راي و نه هنگ / سپهدار گرسيوز پيلتن / جهانجوي سالار آن انجمن.


دبح: ذبح، قربانی.

دبحا: قربانی.

درجا: درجه، رتبه، پلّه [ درجات مدرج، مدرّج، تدرج و تمام مشتقات آن از اين كلمه سريانی است].


درش: درس. تبديل «شين به سين» [ بنظر من كلمه درس از واژه «دراشه» (بمعني تعاليم) زبان مندايي كه از زبانهاي سامي بين النهرين  است اخذ شده و مدرسه، تدريس، مدرّس، ادريس وس. همگي از اين كلمه برگرفته شده­اند]. رجوع شود به فرهنگ واژگان اكّدي . محمد داود سلّوم]

دقا: سبزي (سبزي­هاي خوردني).

دكر: ذكر. يادآوري. [ تبديل د//ذ  موجود است.بنظر من از زاخار عبري/ زاخاريا (خدا ياد كرد). رجوع شود به قاموس كتاب مقدس واژه زكريا].

دهبا: ذهب، طلا. زر[ كلمه تذهيب كه نوعي زينت كتاب است بمعني طلاكار از اين واژه سرياني گرفته شده است.].

ديرا: دير. عبادتگاه. [ از اكدي «دور»// «دوري» به معني جاي محصور گرفته شده است. برا آگاهي بيشتر به  فرهنگ واژگان  اكدي محمد داود سلؤم رجوع شود].


ربا: رب. بزرگ. [ در آشور به شكل « ريبا» نيز آمده . رجوع شود به تربيتا در صفحات قبل].

رشم: رسم كردن [ كلمات مرسوم، ترسيم، رسمي وس. ار آن گرفته شده است.]

ركبا: راكب. سوار [واژه­هاي ركب، مركوب، ركاب، تركيب وس. از آن مشتق است.

ركشا: رخش، اسب [ كلمه رخش فارسي از آن است و فعل رخشيدن، رخشا، رخشنده، رخشش از آن است. ايرانيان به غلط فقط نام اسب رستم قيد ميكنند.]

ركوبا: مركوب. حيوان سواری

روحا: روح. باد «در ابتدا خدا آسمانها و زمين را آفريد و زمين تهي و بائر بود و تاريكي بر روي  لجه و روح خدا  سطح آبها را فرو گرفت.»( تورات سفر پيدايش) ..« در آغاز خدا ذات آسمان و ذات زمين را آفريد، و زمين ويرانه بود و باد خدا بر روي آب مي­وزيد» (ابوريحان بيروني. تجديد نهايات الاماكن لتصحيح مسافات المساكن) [روح به معني روان، باد و نفس و به شكل ريح به معني بوي، باد آمده  است . در قرآن نيز آمده « فنفخنا  فيه من روحِنا» ،« و يسئلونك عن الروحِ قل الروحُ من امر ربّي وَ ما اوتيتم من العلم اِلّا قليلا» اسرا 85.رجوع شود به واژه روح و ريح  و ريحان ص131 الي144 قاموس قرآن]

روحينا: روحانی. پيشوای دينی

ريشا: سر. رأس. درزبان پهلوي نيز بمعني سر است. ريشاريش واژه ديگري است و بمعني  جنگ تن به تن (سر به سر)است « و هر برج كه فرود آوردندي آنجا بسيار مردم گرد آمدندي و جنگ ريشاريش كردندي» (تاريخ بيهقي.دكتر علي اكبر فياض ص142 چاپ دوّم) [ اصل لغت از زبان فينيقي و كلمه رِش// ريش // راش است كه كلمه مذكور در بيشتر زبانهاي دنيا راه  يافته . در عربي رأس، آلماني رايش و معرب كلمه راش فينيقي (رأس)در فارسي به شكل مقلوب و آناگرام تام ( تلفظ معكوس از اوّل با آخر) سأر // سر گرديده. و حتي كلمه ريش بمعني موي صورت كه در سر انسان است احتمالاً از آن است. ]

ريشنا: محترم. گمان كرده­اند كه اين كلمه مربوط به ريش زنخ است. و از آن جهت براي ريش سفيد و آق سقال احترام بخصوصي قائل شده­اند.


زديقا: صديق. ابن نديم مي­نويسد: « ماني گويد: اين است سه راهي كه، روان انساني به آنها تقسيم شود. بهشت، براي صديقان، عالم هول و بيم براي نگهبان و كيش و ياران صديقان و سومي دوزخ، براي انسان گنهكار» ( الفهرست ابن نديم. ترجمه، م. رضا تجدد. چاپ اوّل)[ همين واژه در ايران قديم به شكل زندقه هم بكار رفته. بمعني ابرار و زهاد مانويه (ص286 آثارالباقيه عن القرون خاليه. ترجمه اكبر ذنا چاپ دوم). واژه صديق خود از زديقا// صديقا// صديق است ]


زعق: فرياد كردن. احتمالاً زق زدن در فارسي از آن است/

زل: لرزيدن. تكان خوردن[ به شكل زلزله در قرآن نيز وارد شده است]

زلزل: لرزاندن. تكان دادن.

زمر: خواندن [ احتمالاً‌كلمه زمره، مزامير با اين كلمه مرتبط است] چنان از خمر و زمر و نای و ناقوس / نمی­ترسم كه از زهد ريايی (سعدی).

زمرا: آواز.

زنی: زنا كردن. [ زنا، زانيه، زاني همه از آن است]. لهو و لعب همی كردند و می‌خوردند و زنی كردند. [ به احتمال قوی كلمه زن در فارسيو ژن در زبان كردی نيز از همين كلمه گرفته شده است]

زوجا: زوج. جفت.[ تزويج، ازدواج، زوجه، مزاوجه وس.همگي از آن است.]

زهيا: زه، آفرين. [كلمه زهي در فارسي از اين واژه اخذ گرديده]

زين: مسلّح شدن. [ كلمه از اصل فينيقي زَين به معني اسلحه گرفته شده است. و باحتمال زياد واژه زين فارسي بمعني يراق اسب و زين بمعني  مجازي زينت در عربي از همين واژه اخذ گرديده است. و با شكل آذين نيز در فارسي بهمان معني­ها رايج است]

زينا: اسلحه. جنگ افزار. در زبان پهلوي نيز به شكل آزيناوانت // زائناهوانت لقب تهمورث بمعني « نيك مسلح شده» وارد گرديده بود. در باره سلاح­هاي تن پوش..... درمفاتيح العلوم آمده است: « طهمورث، لقبش نجيب است و به او زيناوند مي­گويند كه معنايش سلاح پوشيده است، زيرا او اوّل كسي است كه اسلحه ساخت» (ص99 .ترجمه حسين خديو جم). عده­اي زيناوند (=هوشيار)  [ رجوع شود به واژه زين]


سرطنا: سرطان. خرچنگ [ فارسي قديم راك است]

سفينتا: سفينه. كشتی

سكی: انتظار داشتن. زكي و دكي كه اوباش مي­گويند همين كلمه است.

سما: سم. زهر [ كلمات مسموم، سمي، سموم  وس. از آن است]

سيفا: سيف. شمشير


شبيلا: سبيل. راه

شعتا: سعت. ساعت.

شلط: سروري يافتن. ظاهراً شلطاق كردن از اين كلمه است. و مشهور آن است كه شلطاق تركی است. [محمد داود سلّوم  اين كلمه را از «شالتو» // « شلطو» اكّدی می‌داند. و معنی آنرا دليل، برهان، و قدرت و توانايی شاه ذكر می­كند. رجوع شود به ص101 فرهنگ واژه­هاي اكّدی]

شلما: سلام. [ بعضي  عالم­لر  عبرانيجه «شولومون» سؤزوندن الدوغونو يازيرلار.]

شمشا: شمس. آفتاب .[ عده­اي از شاماش سومئري ميدانند كه از سرياني مقدم است]

شمع: سمه. شنيدن [ازكلمه عبري شامو // شمو بمعني شنيدن اخذ شده است. شموئيل (خدا شنيد) كه بعدها براي درز بان اعراب و ايرانيان به شكل «سموئيل// اسماعيل»  رايج شد]

شنتا: سنه. سال[ محمد داود سلّوم آنرا از شنو// سنه اكّدی قيد كرده است .واژه­هاي سن، سنون، سنين، سنوات، سنهات از آن گرفته شده است. رجوع شود به ص 104 فرهنگ واژگان اكّدی]

شنيا: سنوات. سالها [ رجوع به ماده شنتا شود]

شوالا: سئوال، پرسش [ محمد داود سلّوم آنرا از واژه شياله مندايی ميداند.. مقدمه فرهنگ واژگان اكّدی]

شور: پريدن. در شور و شعف و شور و غوغا مشهور است.[ شور در فارسی از سريانی است]

شورا: سور. ديوار. باره «آورده­اند كه چون اصفهبد مازيار بن قارن سورهاي آمل خراب ميكرد» (تاريخ طبرستان جلد اول ص72 بتصحيح اقبال آشتيانی)

شوقا: سوق، خيابان

شولطنا: قدرت. قدرتمند. كشوردار. سلطان [ رجوع به ماده شلط شود]

شيما: سماء، آشمان


طبع: مهر كردن [ امروزه به شكل مطبوع، مطبعه و بمعني چاپ و نوشتن اثر و كتاب رايج است]

طرد: طرد كردن. دور كردن [ واژه مطرود از اين كلمه برگرفته شده­است]

طعم: چشيدن[ واژه­هاي اطعام، طعام، مطعم وس.آز آن است]

طعما: مزه

طللا: طلا. ظلّ. سايه. حروف «ط» و « ظ» يك شكل دارند

طوبا: ميوه

طوبی: نيكو، درخت طوبي در آسمان چهارم [درخت بهشتي مشهور در قرآن از اين كلمه است. كتاب مقدس واژه را عبري و در همين معني قيد كرده است. امّا عده­اي سرياني بودن لغت فوق را ذكر كرده و معني ا»را : سعادت و نيكبختي قيد كرده­اند.]

طورا: زمان. تورات (تورا) در اصل همين كلمه است. و كتاب تورات يعني كتاب زمان، كه روايات زمانهاي گذشته را جمع آوري كرده­اند.

طورا: طور. كوه

طهرا: ظهر. نيمروز [ظهر با كلمه ظَهر به معني پشت بي ارتباط نمينمايد]


عبدا: عبد. بنده [ كلمات عبادت، تعبد، عابد معبود عباد وس. همگي از اين كلمه گرفته شده­اند]

عبر: عبور كردن. [ كلمات عابر، معبر، معابر، عبره و س همگي از اين كلمه گرفته شده است]

عتيق: پير، كهنه و بعضي آنرا به معني آزاد قيد كرده­اند (تاريخ طبري. ترجمه ابولقاسم پاينده جلد 4 ص1567)

عرب: (به سكون را) پايين رفتن. [ بنظر من كلمه «غرب» از آن است. چه در غرب خورشيد به تعبيري پايين مي­آيد و غروب ميكند]

عُزيز: قوی، نيرومند. بيرونی مينويسد: « عزيز لقب پادشاهان مصر است و لقب ملوك قبط فرعون و لقب ملوك اسكندريه بطلميوس يعني مرد جنگي» (آثارالباقيه بيرونی . ترجمه اكبر دانا سرشت. ص144 چاپ دوم) [ بنظر من اصل واژه از زبان قبطی مصر است.]

عطف: عطف، برگشت

عقربا: عقرب. كژدم[ سلّوم آنرا از اكّدي عقربو ميداند .رجوع شود به ص118 فرهنگ واژگان اكّدی]

عليا: بالايين، زبرين[ محمد داود سلّوم آنرا از اكّدی ايلو // عليو می‌داند.بمعنی  بالا رفتن است. رجوع شود به ص119 فرهنگ واژگان اكّدی]

عملا: عمل. كار[ تمام كلمات مشتق از عمل از اين واژه گرفته است]

عمودا: عمود. ستون.

عمورا: ساكنين. يعني آنهايي كه اسكان دارند.[ عموره در عبراني به معني غرق ميباشد كه بنظر من معني مجازي است چون خداوند اين شهر را با اهالي به خاك فرو برد.رجوع شود به (قاموس كتاب مقدّس ص621 ). عموره // عماره// عمارت آباد كردن و زيستن در جايي. عمران، عمرام همگي از آ» است]

عميقا: عميق. گود

عومرا: عمر. زندگی [ با كلمه عمران //عمرام عبرانی مربوط ميتواند بود]

عومقا: عمق. گودی

عينا: عين. چشم [ در متون اكّدی به شكل عنی آمده است.رجوع شود به ص121 فرهنگ واژگان اكّدی.]

فتح: باز كردن

فحرا: فخّار. كوزه­گر [ به شكل فخّار در قرآن وارد گشته است]

فرتوتا: فرتوت. خميده [ در زبان فارسي امروزي نيز وارد شده است.]

فطيرا: فطير. خمير بر نيامده. خمير بي مايه براي پختن نان روغني و نان شيرمال. [كلمه مذكور در تركي نيز وارد گرديده]

فعلا: فعلا. فعله. كارگر [كلمه فعل در عربي كه مشتقات زيادي دارد و از اركان زبان عربي محسوب ميشود. عربي نيست و سرياني است.]

فلحا: فلاح. كشاورز. رزبان [كلمه فلاحت از آن است.]

فلن: فلان

فيلا: پيل. فيل. [ كلمه مذكور سريانی نيست و از اصل سنسكريتی // هندی (پيل) اخذ شده است]


قبر: چال كردن. [ كلمات مقبره، مقابر. قبور وس. تماماً از اين كلمه سريانی است]

قبرا: قبر. گور

قديم: قديم [قِدَم، تقدم، قدما، قديمه وس. از آن است]

قرب: نزديك شدن [ اقرب، اقربا، تقرب، مقاربه، تقريب، مراقب و س از اين كلمه اخذ شده­اند]

قرنا: قَرَن. شاخ. سُرو. [قرنين از آن است]

قريبا: قريب. نزديك

قريتا: قريه. ده. روستا

قطع: بريدن

قطل: قتل. كشتن

قطلا: مرتكب قتل شدن

قليل: اندك. كم

قنونا: نظام. قاعده. همان است كه امروزه قانون می­گوييم و اين كلمه يونانی است.

قنينا: غنا. ثروت

قودمت: قدمت. پيش. جلو


كبيشتا: كبيستا. كبيسه. انباشته

كتب: نوشتن

كتبا: كتاب. نوشته

كتفا: كتف. شانه. دوش. [كلمه كتف در فارسي از سرياني است.

كدبا: كذب. دروغ. بلعمی گويد دروغ را بتازی افك خوانند0 تاريخ بلعمی. ص195 محمد پروين گنابادی)

كريه: بيمار. ضعيف [ كريه امروزه به معنی زشت بكار می‌رود كه از همين كلمه سريانی است]

كسفا: نقره. پول. ظاهراً كسب كردن پول و كاسب شدن از اين كلمه است. كسب// اكتساب. مكسوب وس. همگی از آن است.

كلبا: كلب. سگ. [ محمد داود سلوم در ص139 فرهنگ خود آنرا اكّدي قيد كرده است.]

كلمه: فرشته. روح القدس. ارواح طيبه. ملائكه [ بعضی آنرا از مليك عبرانی قيد كرده­اند .واژه مذكور آناگرام شده و ملكه // ملك از آن پيدا شده­است.]

كليلا: تاج. افسر. [ اين واژه به شكل اكليل و شايد كلاله  هنوزنيز در زبانها موجود است]1

كورا: كوره. اجاق

كورسيا: كرسی. تخت. سرير. اورنگ.

كيسا: كيسه پول. هميان

لای: ماندگی. خسته شدن. خود را خسته كردن

لبش: پوشيدن [ لبس در عربی از اين كلمه برگرفته شده است.]

لبوشا: لباس. جامه.

لبيبا: لبيب. شجاع.

لحما: نان [ در عبري به معني گوشت و به شكل لاخما است]

لشنا: لسان. زبان

ماكولتا: غذا. خوراك. [فعل اكل ا‍ز اين كلمه اخذ گرديده]

مترجمنا: مترجم.

مترجمنا: مترجم.

متلا: متل. داستان­هاي كوتاه براي كودكان

محيل: ضعيف

مدهبا: مذهب (مذهّب). مطلّا

مدينتا: مدينه. شهر

مرا: آقا. خواجه. در زبان پهلوي به شكل ميرك يعني شوهر.[ از اين كلمه واژه؛ امير، مير. مارو در غربي و زبانهاي باستان ايران اخذ گرديده. اين واژه در كتاب حماسي و اساطيري قديم تركان «دده قورقود» نيز به شكل «مره» به شكل آنتي فرازيس بكار رفته است و در آن كتاب «مره» خطاب بي ادبانه است]

مرتا: خاتم. بانو. [بنطر ما «مارتا» كه از اسامي مونث اوروپايي است و همچنين مرأت//امرت (زن)در زبان عربياز اين كلمه سرياني اخذ گرديده است..] با تبديل ت// د به شكل «مردا» نيز آمده است.

مرد: پايداري. مردي كردن در روز جنگ. « و گودرز مردي كرد تا خويشتن بيرون آورد و تنها هزيمت شد و با برز فره ( بنظر ما فره بُرز) رسيد و همه سپاه سوي كيخسرو آمدند.» (تاريخ بلعمي ص604 تكمله و ترجمه تاريخ طبري بتصحيح ملك الشعرا بهار) [كلمه «مرد» در فارسي معاصر و مارت// مارتا در زبانهاي قديم ايراني از اين واژه گرفته شده است. و شكبل مونث آن «مرتا» (زن) كه در زبان فارسي معاصر موجود نيست.اينگونه تبديلات در ساير كلمات سرياني دخيل در فارسي نيز مشاهده ميشود. براي مثال واژه­ي «وارتا» در زبان سرياني يمعني گل سرخ است كه وقتي در زبانهاي قديم ايران وارد گرديد، به شكل «واردا// وردا// ورد» در آمده است. سخر وارتا// سخر­ورد// سهرورد]

مستا: كافي. بس. در مست شدن و سرمست بودن از چيزي.[ احتمالاً كلمه بس از همان واژه مس سرياني اخذ شده­است]

مشكا: مشك. پوست. خيك. پوست گوسفند و بز را كه يك پارچه و غلفتي در آورند مشك و خيك نامند. مشك بدون پشم است و براي آب كشي بكار مي­رفت و باد كرده آن براي عبور از رودخانه بود. و خيك كه موي­دار است از پوست بز بود براي نگهداري روغن و پنير بكار ميبرند.

مشوحتا: مساحت. اندازه [كلمه ساحه، ساخت و س از اين واژه ميباشند]

معبرتا: معبر. محل عبور. [ احتمالاً كلمه عبرت ديدن افعال ديگران و گذشتن از بسياري افكار را بالمجاز از همين كلمه اخذ كرده­اند.]

معربا: مغرب

ملحا: ملاح. كشتيبان. دريانورد. ناو خدا [احتمالاً از واژه اكّدي ملوخه باشد]

ملكا: ملك. پادشاه. [با عبري نسبتي دارد.]

ملكوتا: حكومت. كشور [ملكت و مملكت ملوك، مالك،‌ ملكوت و س از اين كلمه اخذ شده­اند]

مللا: ملّا. عاقل. دانا. خردمند.

موتا: موت. مرگ

ميتا: ميت. مرده [اموات.ممات وس از آن اخذ شده­اند]


نبعا: چشمه. منبع [كلمه حاضر به شكل آناگرام و پروتئز «م» منبع شده است.]

نبيا: نبي. [ در قاموس كتاب مقدّس به شكل نباء و به معني خبر است و نبي به معني پيك و رسول و خبر آورنده ]

نصب: كاشتن.  

نفح: نفخ. آماس. تبديل «حا» به «خا»

نفشا: نفس. روح.[ تنفس .نفوس وس از آن است.]

نفقتا: نفقه. هزينه[ انفاق . نفوق. وس از آن است]

نفل: افتادن. نفله شدن چهارپا، و آدم نفله كه در ناسزاگويي بكار ميبرند، از اين كلمه است.

نقر: نقر كردن. روي سنگ تراشيدن و كندن و تصوير بر روي آن ميبرند از اين كلمه است. [كلمه نقره. منقور. نقاره (نگاره) همگي از اين كلمه­اند و كلمه حاضر سرياني نيست بلكه از كلمه سومري ناقار (ناگار // نگار// نجّار ( درودگر و چوب تراش ) گرفته شده است.]

نكل: فريب دادن. در نكول شدن حواله پولي معروف. در مفاتيح العلوم آمده : « نكول يعني خودداري از سوگند» (خوارزمي ص 26 ترجمه حسين خديو جم)[ كلمه ناقلا در فارسي از اصل سرياني ناكله گرفته شده است.]

نموسا: ناموس. قانون. « دگر از ناموسهاي (ماني) آن بود كه گفت: ذخيره حرام است و نشايد زيادت از قوت يك روزه نهادن» (سدسدالدين محمد عوفي. جلد اول از قسم سوم ص 203 مصفا كريمي). «از ناموسهاي مملكت يكي نگاه داشتن لقب و مرتبت و اندازه هر كس است.» (سيرالملوك // سياست نامه. خواجه نظاملاملك ص200 هيوبرت دارك) و......[ بعضي از لغويان آنرا از يوناني «نوموس»ميدانند. ولي بنظر ما واژه ناموس مركب از كلمه چيني «نوم» شريعت، اهل شريعت، دين + اوس // وس پسوند يوناني ساخته شده است.]

نورا: نور. آتش[ نورا در زبانهاي قديم ايران نيز وارد شده است. در روي سكه­هاي شاهان اوليه ساساني كلمه «نورا» بر روي سكه ضرب شده است. در پشت سكه اردشير بابكان« نورا زي ارتخشتر» يعني آتش اردشير، ضرب شده.[ كلمه مذكور در عبري به شكل نير و نور (نار) نيز آمده است. رجوع شود به قاموس كتاب مقدّس . مستر هاكس]

نوكريا: غريبه. نوكر ظاهراً از اين واژه است[ كلمه نوكر از مغول است و معني آن «دوست» است] واژه نوكر در جهانگشاي بشكل نوكار آمده است.]

نهر: نهر. جوي. رود كوچك [ كلمه نؤهور تركي و فارسي از اين كلمه اخذ شده­اند]

نيشا: نمونه. ظاهراً نشاء كردن  بعضي ازگياهان از اين واژه است.[ بنظر من كلمه نشان فارسي نيز از اين كلمه است]

و: و. [حرف ربط بين دوجمله در عربي و فارسي از سرياني است]

وعدا: وعده­گاه

وی: وای. در حالت درد بر زبان جاری ميشود.

ها: ببين. بنگر [ كلمه تنبيه فارسي هان از اين كلمه است.« هان اي دل عبرت بين از ديده عبر كن هان/ ايوان مدائن را آيينه عبرت دان ( خاقاني شرواني). در اين بيت نيز به معني ببين كاملاً آشكار است. و كلمه تصديق تركي «هن» با اين كلمه گويي مرتبط است]

هدا: هذا. اين

هلك: مهاجرت كردن.

هوفا: هوف. نفس. دم. در تبديل (هـ//ا ) اوف.

هيكلا: هيكل. معبد. كاخ . نوشته­اند كه اين واژه اكّدي است [ هيكل در متون اكّدي به شكل « ايكلُّو» آمده­است. و در معني كاخ استو رجوع شود به ص158 فرهنگ واژگان اكّدي. محمد داود سلّوم]

هيمن: ايمان. باور كردن. در تبديل «هـ» به «الف» همان ايمان است.


يبش: يبس. خشك[ يبوست، يابس و س از آن است]

يرحا: يرخا. ماه. برج. در سريان «حا» و «خا» يك حرف است. ريشه تاريخ و مورّخ از واژه «يرخ» و يا از ريشه « ماخ» است. در زيان پهلوي حرف «الف» «ها» و «خا» داراي يك شكل است و«هـ» «خ» تلفظ ميشود. چون براي حروف «الف، ه، ح، خ، غ، گ» فقط يك حرف داشتند. مانند واژه ماه كه در شاهنامه بشكل ماخ است.«جهانديده­اي نام او بود ماخ/ سخندان و با فر و با بُرز و شاخ» (شاهنامه فردوسي) [ كلمه تاريخ از واژه «ورخو» و « ارخو» اكّدي ميباشد. نگ. به ص44 محمد داود سلّوم. فرهنگ واژگان اكّدي]

يلد: زادن. [كلمه ولد، تولد، يولد، توليد، والد، والده، ولادت، مولود، توالد، وليد وس ..از آن است].

يلدا: كودك (نوزاد، زاده). ثمر. ميوه. جشن شب يلدا كه شب اوّل زمستان(فصل زايش برف) است

يما: يم.[ در معني دريا ميباشد.شعر: تا درگه او يابي مگذر به در هركس/ زيرا كه حرام است تيمّم به لب يم. [در اكّدي به شكل يمّ آمده است و شكل قديم آن «يمو» ميباشد. رجوع شود به ص160 فرهنگ واژگان اكّدي. محمد داود سلّوم]

يمينا: يمين. راست [ در عبري نيز موجود است. نام پسر آخرين يعقوب (ع) از آن است؛ بن + يامين( پسر دست راست) رجوع شود به قاموس كتاب مقدّس. مستر هاكس]

يوما: يوم. روز

يومنا: امروز.

 

آخرین بروز رسانی مطلب در شنبه ، 19 آذر 1390 ، 22:29
 
Premium joomla templates