فارسی  English


 

 

            دربارهء «چند مفهوم»

                                                                                      محمدجلالی چیمه (م.سحر)

 

 

     

  

 مطالبی که می خوانيد  يادداشت هایی ست که من در توضيح  بعضی از شعرها در منظومهء چاپ نشدهء «گفتمان الرجال» نوشته ام.

مضمون اين مطالب در ارتباط  بعضی  مسائلِ حادّ و مبتلا به جامعهء سیاسی و فرهنگی امروزما و در واقع حاصل برخی انديشه ها در بارهء مفاهیمی است که متأسفانه بر اساس برخی سوء تفاهمات فکری و سياسی يا به تأثير از برخی کژاندیشی ها و بدسگالی ها دچار  تصرف و تحريف شده اند . ويا به علت برخی انگيزه های سياسی يا پيشداوری های برخاسته از نگاه ايدئولوژيک، به پرچمِ برخی کژتابی ها و منازعات قومی يا نژادی  بر علیه  منافع کلی و تاريخی ملت ايران بدل شده و خصوصاً در اين دوران که کشور ما به دلائل ِ داخلی و خارجی با حال و روز  ناسازگار و خطیری دست به گریبان است  وسيلهء تفسیر ها و تعبيرهای ناميمون و مخربی واقع شده و چنانچه دروازهء  رؤياپروری بر همين پاشنه بچرخد و آب ِ اوهام به همین آسياب بريزد با کمال تأسف ، آيندهء کشور ما شاهد ِاثرات ِ ويرانگر وعواقب ناگوار آن در عرصهء پيوندهای ملی و همبستگی مردم ايران خواهد بود!

از اين رو نشر آن ها را به همين گونه که می خوانيد  نامناسب نمی يابم، چرا که حاوی برخی سخن هاست که بنا به ضرورت روز، به هر حال می بايد مطرح می شدند و نويسنده نمی توانست انتشار آنها را به روزگاری موکول کند که  منظومهء « گفتمان الرجال»،در «برهوت ِتبعيد»  همراه با حواشی اش از چاپ در آيد يا در نيايد  و به دست خواننده ای برسد يا نرسد !

هرچند مناسب تر آن می بود که همراه با شعر ها منتشر می شدند تا ِچگونگی ِلحن وآهنگِ بيان ِمطالب وسياق ِ سخن که می تواند برای برخی خوانندگان پرسش انگيز باشد ، نيازمند توضيحات زير نگردد :

هم شعرها و هم اين يادداشت ها همه به تأثير از مناظرات و مشاجراتی نوشته شده اند که در سال های اخير به ويژه در تالارهای اينترنتی (پالتاک)  صورت می گيرند!

کسانی که با مباحث و گفتگو های رايج در اين تالارهای سياسی و فرهنگی  آشنائی يافته اند می دانند که يکی از مضامين بسيار داغ  و رایج در میان شرکت کنندگان ، همین « بحث شیرین ملی » ست و تِم ها و مضامين و عبارت هايی از نوع ِ: «ملت های ساکن ايران»، «ستم ملی»، «کثيرالممله»، «خلق های تحت ستم»، «ستم زبانی»، «حق تعيين ِ سرنوشت» ،«ملت فارس»، «ملت ترک»، «ملتِ عرب الاحواز»، «زبان تحميل شدهء فارسی »، و امثالهم !

و البته غالب اين مباحث به صورت فرمول هايی از پيش طراحی شده و قالب هايی ريخته شده طوطی وار، همچون يک نوار ضبط شدهء صوتی مکرر می شوند و بيشتر آنها متأسفانه از کمترين استدلال علمی و تاريخی بهره ای واز خردگرا يی سياسی و درک مصالح ملی يا  عواطفِ ميهنی نصيبی ندارند !  

بعضی شعر های منظومهء «گفتمان الرجال» متأثر از اين مجادلات تأسف بار ، با نگاهی انتقادی، طنز آلود و شاعرانه سروده شده اند و همچنان که گفتم، آنچه خواهيد خواند، در واقع، نوعی توضيح  و تفسير بر اين شعر های انتقادی و طنز آميزند!

پس اميدوارم با درج و «خرج ِ» اين اشارات، پيشاپيش ، پاسخِ ِ سئوالاتِ احتمالی ِ خوانندگان را در باره «شأن نزول » آنها  و لحن و آهنگی که در سياق  گفتار  و طرز بيان موجود است داده باشم !

 

زبان فارسی و ترکان پارسی گو

 

نزديک به 1100 سال سراسر ايران زيرُ سيطرهء پادشاهان و اقوام و خاندان های گوناگون ترک بوده است و اين زبان ِ فارسی در دربار و به حمايتِ همين سلسله های گوناگون ِ  ترک نژاد و ترک زبان باليده و پرورش يافته است.

شاهنامه وبوستان و گلستان و پنج گنج ِ نظامی و قسمتِ اعظمِ ادبياتِ فارسی به آنان هديه شده يا در ستايش ِ آنان سروده شده است و شعر فارسی ، خود مهم ترين بخش از ميراثِ معنوی آنان محسوب می شود و پيوندِ مستقيم با هويت و موجوديت و فرهنگِ سلسله های گوناگون و نيز غالباً ناهمگون و متخاصم ِ پادشاهان ِ ترک در ايران دارد. و بسياری از اين شاهان و اميرزادگان ِ ترک  تبار خود از جمله شاعران ِ زبان ِفارسی محسوب می شوند و ديوان و دفتر دارند.از اين گذشته بسياری ازبزرگان ِ ادب و فرهنگ و فلسفه وعرفان ِ ايران زمين، در خطّهء و سيع ِ ارّان و آذربايجان ، هويت و هنر و ذوق ِ خود را طی قرن ها به زبان ِ فارسی بيان داشته اند و اين زبان  بيانگرِ عوالم ِ روحی و عواطفِ انسانی و آينهء آرمان های فردی و اجتماعی و سخنگوی ضمير و بازتابندهء درد ها و نهفته هایِ وجودی آنان بوده است . و بدين گونه ، مقام و موقعيتِ خاص تاريخی فرهنگی ِ اين زبان، آن رابه چسب و مِلاتِ هويت و فرهنگِ مردم اين مرز و بوم مبدّل ساخته است.

در برابرِ حقيقتتی اين چنين تابناک و بزرگ ، تکيه بر پای چوبين ِ ايدئولوژی های  وارداتی ، از نوع نژاد پرستانهء قوم گرا، يا متحجّر و چپ نمايانهء آن، ناسپاسی مضحک و کودکانه، از سوی کسانی است که هويت و فرهنگ و آموزشی ( اگر کسب کرده اند) و روشنفکری ای ( اگر دارند!) و موقعيتِ فردی و اجتماعی امروزين ِ خود را به اين ميراثِ مشترکِ ملّی ِ ايران، يعنی به زبان ِ فارسی مديونند! نيز نبايد فراموش کنند که اگر «دولت ـ ملتِ» جوان ِايران، به يُمن ِ جنبش ِ مشروطيت و به همّتِ مردان ِ بااراده  و بافرهنگی ـ که غالباً خود، ازخطّهء آذربايجان برخاسته بودند ـ شکل نمی گرفت  ومدارس ِ  سراسری و آموزش ِ فراگيرِ ملّی در ايران به وجود نمی آمد و توانمندی و بُنيهء کارسازُ معنوی و فرهنگی ِ زبانّ فارسی ِ دری به ميدان نمی آمد و نقش ِ تاریخسازِ خود را به عنوان ِ زبان ِ ملّی و مشترکِ همهء اقوام ِ ايرانی ، رسماً بر عهده نمی گرفت ، چه بسا امروز بسياری از ما همچنان در روستاها يا در کنار چادرهای عشايری خود ، در مشاغلِ اجدادی سرگرم ِ کِشت و زرع ِ سنتی يا شبانی و رمه پروری بوديم و ازهيچ يک از ما  نشانی بر جای نبود تا در داخل و خارج از سرزمين ِ ايران در مقام ِ پزشک يا مهندس و تکنوکرات و استادِ نويسنده يا تاجرِ اهلِ سياست، به دست آويزِ تئوری ها و ايدئولوژی های بيگانه، در جايگاهِ قبيله پرستی و قوم گرايی يا در جامهء کژ دوختِ «سوسيايسم ِ» ورشکستهء روسی، تيغ ِ ناسپاسی از نيام برکشيم ، بی مهری ها پيشه کنيم و تيشه به ريشهء فرهنگ و هويت و زبان ِ ملّتِ خود کوبيم !

با دشمنان موافق و با دوستان به خشم

  ياری نباشد اين که تو با يار می کنی !                             (سعدی)

 

 

قوم گرائی های منطقه ای ، فارسی دری و «ملت فارس»

 

باز هم اشاره به مظلوم نمايی و پريشان گويی ِ برخی قوم پرست های معاصرِ ايرانی است که به تأثير از ايدئولوژی های بيگانه پرداختهء قرن اخير، زبان فارسی را رقيب و گاه دشمن خود می نامند و دانسته يا نادانسته تيشه به ريشهء خود می کوبند و از اين حقيقت غافل اند که زبان فارسی مياث ِ مشترک ِ همهء اقوام ِ ايرانی ست.

گويندگان به زبان فارسی متشکل از اقوام و تيره ها و برخاسته از نژاد ها و اقوام ِ گوناگون و پراکنده در سراسر ايران و بيرون از مرز های ايران امروزی يعنی کشورهايی چون تاجيکستان و افغانستان اند و تا حدود يک قرن پيش تمام شبه قارهء هند و حيطهء حاکميت ِ ترکان عثمانی يعنی سراسر آسيای صغير زبان فارسی را زبان فرهنگ و دانش و ادب و عرفان و هنر خود می انگاشت. و اگر نبود تسلط استعمار انگليس ، زبان سراسری  فرهنگِ شبه قارهء هند هم امروز همچون ايران پارسی می بود! بنا بر اين به هيچ وجه نمی توان متکلمين به اين زبان را تنها به دليل پارسی گويی ِ آنان، يک ملت واحد و جداگانه انگاشت. از اين رو در ايران ملتی به نام «ملت فارس» وجود خارجی ندارد.

آنان که در پناه تاريخ سازی ها و تئوری پردازی های  هفتاد سالهء اخير در همسايگی ما با تمام توان کوشيدند تا ضمن کشف و معرفی ِ ملت ِ ستمگری به نام «ملت ِ فارس» ، وجود «ملت ها»ی غالب و مغلوب را در ايران به اثبات برسانند و با طرح تئوری ِ «ستم ملی» در کشور ما خيال پردازی های آشوب طلب و فکر تفرقه و آرزوی تجزيهء ايران را به «گفتمان» و نظريهء سياسی بدل سازند ، و مردم ايران را به نزاع ِ خانگی دعوت کنند ، از تلاش های بی بنياد خود  حاصلی به دست نياوردند، زيرا در جستجوی ملتی به نام «ملت فارس» هرچه بيشتر گشته اند ، کمتر يافته اند ، و خوشبختانه هيچ محقق و مورخ حقيقت نگر و هيچ انسان ِ اهلِ بصيرتی يافت نشده است که حاصل توليدات نظری آنان را به جد بگيرد و سکه های قلبِ تئوری های تبليغاتی آنان را به ديدهء طنز و تمسخر ننگرد!

هر دانشجوی سال نخست علوم اجتماعی با اين حقیقت آشناست که:

در ايران نه يک ملت به نام «ملت فارس» ، بلکه يک زبان به نام «زبان فارسی»  موجوديت دارد و نيز يک خليج و يک استان در ايران هست  به نام خليج فارس و استان فارس. و نيز زبان و گويش بسياری از ساکنان همين استان فارس با آنچه که به زبان فارسی شهرت یافته، متفاوت است.

بسياری از ساکنان ايالتِ فارس از ترک زبانان ِ قشقايی هستند و در مناطق جنوبی اين استان، بسياری از ايرانيان عرب زبان زيست می کنند. بنا بر اين زبان فارسی دری که در سراسر ايران رايج است و همواره وسيلهء درک متقابل و رشتهء پيوند روحی، عاطفی، معنوی و نيز وسيلهء رتق و فتق ِ امور مادی و معيشتی ِ همهء اقوام و تيره های ايرانی بوده ، زبانِ مادری ِ همهء مردم استان فارس نيست.

اين زبان حتی زبان و گويش مادری سعدی و حافظ هم نبوده است زيرا با مراجعه به ديوان سعدی و خواندن اشعاری که اين شاعر بزرگ پارسی گو به زبان محلی و گويش ِ اهالی ِ شيراز در قرن ِ هفتم ِ هجری سروده ، درمی يابيم که مردم اين نواحی به زبانی ديگر، از شاخهء زبان های ايرانی تکلم می کرده اند . يعنی به زبانی و گويشی از خانوادهء زبان های کردی  و لری و گيلکی و طالشی و تاتی و آذری قديم (يعنی زبان مردم آذربايجان ، پيش از تسلط ترکان آق قویونلو و قره قویونلو و فرزندان ِآذری تبار و ايرانی الاصل اما ترک زبان شدهء صفی الدين اردبيلی) سخن می گفته اند، يعنی به يکی ازگويش هايی که هم اکنون نيز در بسياری ازنواحی غربی و شمالی و مرکزی ايران همچنان رواج دارد .

اصولاً خاستگاه زبان فارسی خراسان ِ بزرگ و ماوراء النهر است و سيستان که زادگاه يعقوب ليث صفاری ست، نه شيراز و استان فارس.

اين زبان هرگز  به واسطهء فشار هيچ قومی بر هيچکس تحميل نشده و مِلکِ طِلق ِ هيچ قومی نيست. پس به هيچ عنوان نمی توان زبان «دری» (افغانی ها ترجيح می دهند که زبان فارسی خود را به نام ِ «فنی» و «تاريخ ِادبياتی» اش « زبان ِدری» بنامند. والبته اين علاقهء مشروع ِآنان هيچ تغييری درماهيت اين زبان ايجاد نمی کند.) را به مردم استان فارس منتسب و منحصر دانست. يعنی قوم و ملتی به نامِ «ملت فارس» تراشيد و سپس زبان فارسی را زبان خاص ِ اين قوم ِ برساخته و برتراشيده انگاشت و بدين گونه «قوم» و «ملت ظالم»ی  را به جهانيان معرفی کرد که گويا به ضرب شمشير يا به روش های استبدادی ديگر زبان ِ خود را به «ملت » ها يا «اقوام» ديگری تحميل کرده است!

البته همچنان که تاريخ گواهی می دهد : چنين شمشيری ـ اگر وجود داشته باشد! ـ  همواره بر دوش ِ اقوام ِ مهاجمی بوده است که يا ازدور ترين نواحی آسيای مرکزی سرازیر شده و به ايران هجوم  آورده اند يا از دشت ها و بيابانهای خشک و صحاری سوزان حجاز و حيره !و در طی اين 1400 سالهء پس از اسلام تا امروز همواره اعقاب و سلسله های بازمانده از اين مهاجمان به لحاظ نظامی و سياسی و مذهبی دست بالا را داشته اند و شمشيری اگر بوده در کف آنها بوده و هنوز هم در کفِ آنهاست ! هيچ شمشير به دستی ، زبان فارسی را به آن درجه از رفعت و مقام و جايگاهی نرسانده است که تا قرن نوزدهم يکی از مهم ترين و فراگير ترين زبان های فرهنگ و هنر و ادب جهان به حساب آيد!

و به راستی که تأسف بار است ادعا های کودکانه ای از اين گونه و تأسف بار تر آن که هم اکنون در دوران ما هيچ تئوری و نظريهء چپ نمايانه ای نيست که پشت اين گونه خرافه های سست و خيالاتِ واهی و بی اصالت سنگر نگرفته باشد و به نام حفظ منافع و «حقوق خلق ها» ايران را «کثيرالملّه» نخوانده و ملت يک پارچهء ما را به «ملت » های ظالم يامظلوم ِ لُر و گيلک و فارس و کرد و بلوچ و عرب و ....  (و اين رشته سر دراز دارد...) تقسيم و تجزيه نکرده و در برابر يکدیگر قرار نداده باشد!

از خيالی صلحشان و جنگشان

وز خيالی نامشان و ننگشان     (مولوی)

 

 

زبان فارسی و آموزش فراگير ملی

گفتی ست که گروهی خواب زدگان يا تبليغ شدگان نيز ، نا رسايی ها و نابسامانی هايی را که در حيطهء تدريس و آموزش زبان فارسی موجود بوده و هست بهانه قرار می دهند تا بگويند:« زبان فارسی از دوران پهلوی اول به اجبار و زور بر مردم ايالات و ولايات ِ ايران تحميل شده و در دوران پهلوی دوم با فشار بيشتری تداوم و استمرار يافته است!»

پس به جاست که دست کم يکبار از خود بپرسند: به راستی زبانی که بيش از 1000 سال در اين مناطق به عنوان زبان فرهنگ و ادب و فلسفه و عرفان رواجی اين گونه پرشکوه داشته ، و قرارداد ها و عهد نامه ها و فرمان های سياسی سلسله های متعدد و گوناگون حاکم بر سراسر ايران  به آن نوشته شده يعنی رسميت سياسی و ملی و سراسری داشته و نقطه و محل اختلاف هيچ سلسله و پادشاهی در هيچ يک از دوران های تاريخ ايران نبوده، چگونه می توانسته است تا بار ديگر بر مردم اين مناطق «تحميل» شده باشد؟ و نيز ضرورت دارد تا اين حقيقت را بپذيرند که: دولت ِ جوان ِ برآمده از انقلاب مشروطيت ِ ايران که بر اساس آرزو های ديرين ِمبارزان و متفکران ِ نهضتِ مشروطيت در راه ايجاد تحول و در مسير تطورّ به سوی يک «دولت ـ ملت»(Etat – Nation) جهت فرو ريختن ديوار های فرهنگی و سياسی و اقتصادی قرون وسطايی در ايران تلاش می کرد ، نياز به يک سيستم ِ آموزش ِ مدرن و سراسری داشت.و به جاست که دست کم يکبار از «وجدان علمی و روشنفکری» خود سئوال کنند که :

آيا اين دولتِ جوان که بر اساس آرمان ِ تجدد و نوخواهی سربرآورده بود، می توانست نظام ِ آموزشی ِ سراسری و اجباری و رايگان و ملی خود را جز بر زبان ِ فارسی استوار دارد؟ يعنی جز بر زبانی تکيه کند که دست کم  1000  سال در همهء نواحی اين سرزمين و چندين سده در سرزمين های مجاور زبان دانش و انديشه و فرهنگ و ادب و عرفان و سياست بود؟ و جز به زبانی کودکانش را آموزش دهد که دست کم 100 سال پيش از پيدا شدن سخن سرای زبان آوری که آوازش از ديوار چين هم عبور کرده بود ـ يعنی پيش از برخاستن سعدی در شيراز ـ زبان سخن سرايان بزرگی همچون قطران تبريزی و خاقانی شروانی و نظامی گنجه ای و انديشمندانی همچون سهروردی در ولايات اراّن و آذربايجان بوده است؟

کاش شيشه های کبودِ ايدئولوژيک از روی چشم ها به کنار می رفت يا جراحی می شد  تا ديدن بسياری حقايق و طرح سئوالاتی از ازين گونه بر بسياری از اين هموطنان ما آسان می گشت و جانها و وجدان های بسياری از گزند زهرآگين ِ افکار بی اصل و نسب ِ وارداتی و از صدمات ِانواع بدسگالی های غير ايرانی در امان می ماند!

 

 

زبان يا تزوير ؟

گروهی  وجود تنوعات زبانی را دام ِ تزوير  سياست و قدرتخواهی فرقه ای و قبيله ای خود  می کنند و  کیش پرستش زبان را تا بدآنجا می رسانند که متکلمين و گويندگان ِ ايرانی ِ  زبان های محلی و منطقه ای کشور ما را «ملت» جداگانه ای انگاشته ، مردم ايران را تنها بر مبنای گویش ها و زبان هاشان به ملل و فِرَق گوناگون تقسيم کرده و در برابر يکدیگر قرار می رهند !

(يادآوری اين نکته بی مناسبت نيست که : از ميان ِ زبان ها و خرده زبان ها و گويش های ايران ، تنها زبان عربی و ترکی ِ رايج در آذربايجان است که به لحاظ زبانشناختی ريشه و اصل غير ايرانی دارند. باقی زبان ها که متعدد و متنوعند همگی در زمرهء زبان های ايرانی محسوب اند. و در بارهء زبان ايرانيان ِ منطقهء آذربايجان، بايد همواره به ياد داشت که زبان ِ آنان تنها به لحاظِ نحوی و ساختارِ دستوری از زبان های ايرانی متمايز است اما به لحاظِ روح و تکيه ها و تأکيد و گويش و به ويژه بار معنوی و فرهنگی کلمات و دايره و دامنهء انتشار واژگان ، کاملاً ايرانی است و از اين بابت به کُّل از زبان های ترکی بيرون از سرزمين ايران جدا و بيگانه است.در اين زمينه زبان شناسان و محققان به مستدل ترين شيوه ها سحن گفته و تحقیق کرده اند .(برای نمونه می توان به کتاب «آذربايجان و زبان فارسی» ، در دو جلد ،  چاپ تهران ،، سال 1366،  از انتشارات مؤسسهء موقوفات دکتر افشار مراجعه کرد. اين کتاب شامل تحقيقات و مقالات متعددی از دانشمندان زبان شناس و مورخان ومحققان ايرانی ـ غالباً آذری نسب ـ  است.)

در ميان کسانی که اين  تنوعات زبانی را به صورتک مظلوم نمائی های «قومی و ملی» خود بدل می سازند، با کسانی روبرو می شويم که با طمطراق و اُلدورُّم بُلدورُّم ِخاصی به لهجهء ترکی از «خلق » يا «ملتِ عرب» دفاع می کنند و يا برعکس با کسانی برمی  خوريم که با لهجه های غليظِ عربی «هل من مبارز» گويان ، از «خلق کرد» يا «خلق ترک» سخن می گويند و «حقوق ِ» آنها را از «ملتِ ستمگر فارس» !! مطالبه می کنند ! و اين وکالتِ فضولی را«همبستگی خلق ها» می نامند !

خلاصه آن که در اين آشفته بازار و در اين هذيان عمومی سياسی (که نمونه های گويای آن را به روشن ترين شکل در اتاق های پالتاکی انترنتی می توان ديد و شنيد ) ، انواع ِ نژادپرستان ِ عشيره گرا ، گويی وکلای خود را از ميان ِ چادرنشينان و ييلاق و قشلاق کنندگان ِ قبايل و عشاير ديگری برگزيده اند! و کسی نيست تا از اين «وکيلان ِ  ترک تبارِ»  پان عربيست های خزعلی و صدّامی ِ خوزستان بپرسد:«قارداش!»  اگر خوزستان از پيکرهء ايران جدا شود ، از نفتِ «عربستان ِ» جدیدالتأسيس به «جمهوری ِآذربایجان ِ» منتظرالتأسيس ِ تو چه خواهد رسيد؟  آيا شیخ های فاسد و عهد بوقی ِ حاشيهء خليج فارس، پس از تحقق ِ آرزوهای ديرين ، و برپايی ِ يک «امارتِ» انگليسی ـ آمريکايی ـ عربی ِ ديگر در اين استان جنوبی ِ سه هزار سالهء ايران ، شما پان تورانيست های چپ نقاب را هم به حرمسرا های پرنعمتِ خود راه خواهند داد؟ و بر سفره های گستردهء نفتآلودِ خويش به صرفِ «کبابِ شتر»ی دعوت خواهند کرد « آقای دکتر»؟ راستی را که حيف يک شاهی  از آن مخارجی که ملتِ ايران صرفِ دکتر شدن ِ امسال شما کرده و بهای گزافی که بابت هزينهء تحصيل و تکميل ِ انواع ِ شما پرداخته است !!

يکی بچهء گرگ می پروريد!

 

 

 

زبان، گويش، نژاد، هويت و ملت  ايران

 

تايباد از قراء باخزر (خراسان) در نزديکی هرات است. می توان ترک بود و از تايباد بود و کرد بود و اصل گيلک داشت ، همچنان که بسياری از ايرانی زبانان ِروزگار پيشين (  با گویش های  آذری قديم يا تاتی يا طالشی يا لری يا کردی يا فارسی دری) امروز به زبان ترکی آذری تکلم می کنند!

حقيقت آن است که بسياری از ايرانيان امروز که به ترکی سخن می گويند از تبار و نبيرهء کسانی هستند که روزگاری به فارسی يا به يکی ديگر از شاخه های  زبان های ايرانی متکلم بوده اند و بسياری از فارسی زبانان ِ امروز ايران نيزهستند که اجدادی ترک تبار يا عرب نژاد داشته اند.  به قول سپهری کاشانی  :

«نسبم شايد به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد!»

 بنا بر اين زبان وسيلهء تکلم است و بس  و هيچ ارتباطی با پيوند های نژادی و تباری و خونی ندارد و تکلم به يک زبان هرگزنمی تواند دليل انتساب گوينده و متکلم به قوم يا نژاد يا تيرهء خاصی محسوب گردد. نه در  فارسی گوئی من  نشانه ای ازنژاد و تبارمن يافت می شود و نه در ترکی گوئی دوست و همکلاسی هم وطنم علامتی از ترک تبار بودن و تورانيتِ قومی و نژآدی او می توان ديد!

ازاين رو جز به مدد  اقسام تزوير های سياسی و انواع سفسطهء های نظری که اغراض ِ تدارک ديده و طراحی شدهء خود را پشت تعصبات قومی يا تنوعات ِ زبانی و  فولکلوريک و فرهنگی پنهان می کنند  نمی توان زبان ها و گويش های مردم را به حوزه های  نامتجانس ِ ديگری برد و به ويژگی هايی از نوع نژآد و تبار و خون و قبيله و عشيره و ايل و امثال اينها عموميت داد! حوزه زبان و تکلم  به حيطهء تبار و نژاد و خون قابل تعميم نيست.

  بخشی ازهويت ما ضمناً منبعث از ميراثی ست که نياکان ما به ما سپرده اند.حتی گوشه هايی از اين هويت را وراثت و وجدان آگاه و نا آگاه جمعی و فردی ما در ما نمايندگی می کند. ما هرگز نمی توانيم فراموش کنيم که روزگاری در شهرهای ما مردانی همچون شمس تبريزی با آن زبان فارسی روان و درخشنده و با آن شخصيت شگفت انگيز  و شهاب الدین سهروردی با آن انديشه های جادويی پرورده در حکمتِ باستانی ِ ايران و هنرمندان و دانشمندان بزرگی همچون عبدالقادر مراغه ای و استاد کمال الدين بهزاد شاگرد مير سيد احمد تبريزی و بسيار هنرمندان و فرهنگ ورزان ايرانی ديگر  زيسته اند و ای بسا ما از نوادگان و نبيرگان آنانيم و خواه و ناخواه فرهنگ و هويت و وجدان ما با آنان در پيوند بوده و از وجود و ميراث معنوی آنان تأثير پذيرفته است!

اين سخن ِ ارجمند حکيم بزرگ طوس بسيار گوياست که دربارهء حملهء اعراب ، از زبان سردار ايرانی، رستم فرخزاد، در نامه ای به برادرش گفته بود:

زدهقان ( يعنی ايرانی ) و از ترک و از تازيان

نژادی پديد آيد اندر ميان

نه دهقان ، نه ترک و نه تازی بوَد

سخن ها به کردار بازی بود !

بنا بر اين ، هيچ کسی در هيچ گوشه ای از ايران، نه صددرصد ترک است، چنان که ميراث داران ِ نژادپرستِ امپراطوری عثمانی می گويند و می خواهند  و نه آن گونه عرب است که عبدالناصر مصری می پنداشت يا بعثی های عراقی و سوری يا شيخ های نفتی حاشيهء خليج فارس آرزو کرده و می کنند و نه آنچنان پارسی يا تاجيک که برخی خواب نما شدگان ِ باستانگرای ايرانی در رؤياهای شيرین خود تجسّم می دارند!

جابه جايی گروه های انسانی ، تولد شهرنشينی ، سکنی گزينی ِ عشاير، يورش های جهان گشايانهء اقوام و مردم سرزمين های دوردست ، مهاجرت های جمعی ناشی از دگرگونی های اقليمی و جابه جائی جوامع ِ متکی به پرورش دام، در پی ِ کشف و بهره وری از مراتع سرسبز تر و چراگاه های خرّم ترو بسياری از تحولات زيستی و اجتماعی و سياسی ديگر، بسياری از  زبان ها و خُرده زبان هاو گويش ها را درهم ادغام کرده و بسياری از فرهنگ هاو خرده فرهنگ ها را درهم آميخته است.

اين درهم آميزی زبانی و فرهنگی ، همان پروسه و سرنوشتی ست که ايلات و قبايل و اقوام و گروه های گوناگون را به «ملت» بدل ساخته است، يعنی همان پديده ای که «کارخانه» ء تاريخ در ايران متولد و توليد کرده است.

اين «مولود» ، خوب يا بد ، نتيجهء يک زايمان ِ آرام و طبيعی يا زادهء يک سزارين ِ دشوار و خونين و دردناک، هرچه هست فرزند تاريخ ايران است و ساخت و توليد ايران است و به گونه ای بازگشت ناپذير نام ِ ديگری جز «ملت ايران» بر آن نمی توان نهاد.

سرنوشت و سرگذشتِ ايران اين ملت را به جهان آورده و سرنوشت و آيندهء ايران به وحدت و همبستگی و حفظِ آن ناگزير است!

و اين است معنا و «ايدهء ايران» و ايدهء ملت ايران  برای يک انسان ايرانی امروزی و معاصر.

بنا بر اين کسانی که ـ دانسته يا نادانسته ـ می کوشند تا چرخ تاريخ را خلافِ سيرِ زمان به حرکتی وارونه برانگيزند ، بازيگر و مجری طرح های بيگانگانی هستند که منافع ِ خود را نه در همبستگی ملی، که در تجزيه و تخريب و تکه پاره شدن سرزمين ما می جويند . از اين رو اين مولود تاريخی يعنی ملت ايران را به انواع و اقسام لابراتوارهای سياسی و ايدئولوژيک خود برده تا پيکرهء وجودِ درهم آميخته و متوحّدِ آن را جراحی کرده و بدل به قبايل و عشاير و ايلات سازند و از قطعات و پاره های کنده شدهء اين ملت ، «ملل» و «دول» جديدالولاده بسازند و بساط قدرتک های ملوک الطوايفی ِ خود را به سودِ ديگران در ايالات و ولاياتِ ايران بگسترند!

پيداست که شرکت در اين پروژه و بازی در اين طرح ، که گاه با پرچمک ها و عَلَم و کُتل های «دموکراسی» خواهی و «حقوق بشر» طلبی و «حق ملل در تعيين سرنوشت»جويی ها همراه بوده و به شعارهای فريبنده و زرينی همچون «فدراليسم» يا «خودمختاری» تزئين شده و به انواع ِ بوغ و کرناهای ايدئولوژيک و تبليغاتی طنين و هياهو يافته است ، جز نی سواری ِ ميدان بيگانگان و بدخواهان نيست و اگر اقدامی دانسته و آگاهانه نبوده باشد ، قطعاً نامی جز ديوانگی و نادانی يا انجماد فکری بر آن نمی توان نهاد ، که گفته اند:

      

يکی بر سر شاخ و بن می بريد!

 

خلق، خلق ها

       گفتنی ست که جنابِ «مظلومعلی خان» و بعضی از «رفقا» ، شخصاً مِدال ِ نمايندگی از «خلق» يا «خلق ها» را به خود اِعطا کرده و رؤيا پروری  های خود را سخن و آرزوی «خلق ها» جا می زنند و به اين نکته توجه ندارند که : اصولاً خودِ اين اصطلاح ِ «خلق» و «خلق ها» مفهومی عتيق و مربوط به ايندکس ها و دفاترِ بايگانی شدهء دايره های ايدئولوژيک و دستگاه های نظریه پردازی ِ روسيهء شوروی سابق است و اصلاً جز اين سه معنای زير، نهادن ِ هيچ معنای ديگری در برابرِ کلمهء «خلق» ، متصوّر نيست:

معنای کلمهء خلق :

1- آفرينش (اسم ِ مصدر) 2- مخلوق  يا آفريده (اسم ِ مفعول) 3- مجازاً به معنای انسان ها  (اسم ِ جمع) و فرزندان ِ بنی آدم بر روی زمين است.

هر سه معنای اين واژه در برابرِ خالق يا آفردگار و خدا قرار می گيرد.( يعنی : خدا و خلق ِخدا يا آفرينشگر و آفريدهء او  يا خالق و مخلوق ِ وی)

خلق ِ جهان جملگی نهالِ خدايند 

هيچ نه بشکن تو اين نهال و نه بفکن                        ناصر خسرو

 

خدا را بر آن بنده بخشايش است

که خلق از وجودش در آسايش است                               سعدی

 

گر گزندت رسد زخلق مرنج

که نه راحت رسد زخلق ، نه رنج

از خدا دان خلاف ِ دشمن و دوست

کاين دلِ هردو در تصرّف ِ اوست                                  سعدی

 

خواهی که خدای بر تو بخشد

با خلق ِخدای کن نکويی !

 

می روی و مژگانت خون ِ خلق می ريزد  

تند می روی جانا ، ترسمت فرومانی                               حافظ

 

گوشه گرفتم زخلق و فايده ای نيست  

گوشهء چشمت بلای گوشه نشين است                              سعدی

 

و صدها شاهدِ ديگر؛ از آن جمله اين سخنِ سعدی در گلستان:

 

هرکه خدای را عزّ و جَلّ بيازارد تا دل خلقي به دست آرد ، خداوند تعالی همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد!

 

اين کلمه  به معنای جهانيان و آفريدگان ِ خدا ، مکرراً در ادبياتِ فارسی آمده است.  گاهی در همين معنای آفريده و نيز در معنای مردم کلمهء مخلوق به کار رفته :

پارسايان ِ روی در مخلوق  

پشت بر قبله می کنند نماز                                         سعدی

وجمع آن مخلوقات است  که در عبارت مشهور ِ:  «انسان اشرفِ مخلوقات است » همگان با آن آشنايی دارند!

 اماّ هرگز در شعر و نثرِ 1100 سالهء فارسی  واژهء  «خلق»  با علامتِ « ها» جمع بسته نشده  و هرجا معنای مردمان منظور بوده ،

« خلايق » به کار برده شده  ، نه «خلق ها» !

 

خلايق در تو حيرانند و جای حيرت است الحق

که مه را بر زمين بينند و مه بر آسمان باشد!                          سعدی

 

پس «خلايق» جمع ِ خلق هست اما «خلق ها» واژه ايست که هرگز در زبان و ادبياتِ فارسی ِ پيش از انقلابِ بلشويکی به کار نرفته است . بنا بر اين همهء معنا های سياسی و رايج ِ اين کلمه در کشور ما تماماً برساختهء دستکاه های ايدئو لوژيک و تئوری سازِ روسيهء شوروی ، به خصوص در دوران ِ جنگِ سرد ، به قصدِ  ايجادِ تفرقه در ميان ِ اقوام و تيره های ايرانی و بهره وری های سياسی ، چنانکه اُفتد و دانی بوده است.

پيداست که از اين تحريف و دستکاری ِ دستوری ( به هردو معنای گرامری و فرمایشی) ، کلمهء«خلق» و «خلق ها» ساخته شد وبه «پایمردی» و تلاش ِ «کاسه های داغ تر از آش» در ايران سال های بعد از شهريورِ 1320 رواج يافت و آنچنان اوج گرفت و تقدس يافت که لا اقل دو سازمان چريکی چپِ مارکسيستی و چپّ مذهبی،آنچنان دل و دين در اين واژه باختند و بدان شيفته شدند که در دههء نخستين ِ 1340 نام ِ تشکيلاتِ مسلح ِ سياسی خود را – با همان بارِعقيدتی و ايدئولوژيکی که در آن تعبيه بود –  از همين واژه اخذ کردند.

تصور می رود ، مطالبی که عنوان شد از توضيحاتِ زير بی نياز نباشد:

در ادبياتِ سياسی و ايدئولوژيکِ چپِ سنتی  يا چپِ روسوفيل ِ ايران، اصولاً بنا به الهاماتِ دايره های ايدئولوژکِ « احزابِ برادر»، واژهء «خلق» درمقام اسم جمع، آگاهانه به جای واژهء« مردم» به کار رفته است، اما از آنجا که بر اساس  سياستِ خارجی ِ روسيه شوروی  وتئوری های استالينی در بارهء « مسئلهء ملی» بنا بر «کثير الملّه» بودن ِ  ايران نهاده شده ، در مواردی که تکيه و تأکيد بر تنوعاتِ قومی و منطقه ای بوده ، اين واژه را در مفهوم «ملت»  به کار انداخته اند.

بر همين مبناست که کلمهء «خلق» را که  به لحاظِ دستوری اسم ِ جمع است ، جمع ِ دوباره می بندند و به مردم ِ مناطق و استان ها ، «خلق ها» می گويند : يعنی «ملّت ها» !

چنين به نظر می رسد که به دلائل ِ تاکتيکی يا معذوريت ها و محدوديت های ديپلماتيکی که  سياستِ روسيهء شوروی در قبال ِ دولتِ ايران داشته بوده است، آکادميسين ها و تئوری سازان ِ حزبی ِ همسايهء شمالی، کلمه «ملت» و «ملت ها» را به طورِ مستقيم در موردّ مناطق و ايالاتِ کشورِ ما، جز در موقعيت های خاصی به کار نمی برده اند  اما بسيار آگاهانه و به قصدِ ايجادِ ابهام  واژهء جايگزين «خلق» و «خلق ها» را ساخته بودند اما از کابردِ اين دو واژهء جمع و اسم ِ جمع، دقيقاً معنای «ملت» و «ملت ها» را در نظر داشتند و هنگامی که از «خلق های خاور» سخن می گفتند، مُرادشان «ملت های خاور» بود و هنگامی که از «خلق های ايران» سخن می گفتند و اين تعبير را به واسطه  و از زبان ِ گويندگان و نويسندگان ِ روسوفيل ِ بومی ، خاصه رهبران ِ حزب توده  و پيروان ِ عقيدتی شان ( يعنی جناح ِ افراطی ِ چپِ لنينی يا چپِ اسلاميست) در ايران رايج می کردند ، دقيقاً منظورشان «ملت ها ی ساکن ِ ايران » بود  و بيهوده نيست که اين عبارت شوم در برنامه های سازمانی و حزبی شان ، هنوز هم جان سختی می کند.

امروزه، سياست و تئوری و دستگاهی که اين مفاهيم ِ جعلی را همچون سلاح ِ ايدئولوژيکِ تفرقه افکن و آشوبگر،به ايران صادر می کرد ، خوشبختانه پريشان شده و از ميان رفته ، اما ميراثِ ناميمون ِ آن همچون يک فرهنگِ کاذب ِ وابسته گرا و اسارتگر، بر افکار و اذهان ِ برخی ايرانيان که با گذشتهء فکری و ايدئولوژيکِ خود وداع نکرده اند، همچنان باقی و به کارِ تخريب مشغول است و از مجروح کردن ِ پيکر ايران و ايجاد ِ فساد در ذهنيتِ فعالان ِ سياسی ِ اين کشور دست بر نمی دارد! .( برای ديدن ِ عبارتِ وارداتی ، بيدخورده اما سمجِ ِ «ملت های ساکن ايران» می توانيد به برنامه های  سياسی ِ جدیدالارائهء برخی از سازمان های «چپِ آرکائيک» اما همچنان موجود ، مراجعه بفرمائيد!)

نتيجه و نکتهء آخر – گر چه مکررمی شود – آن است که مفهوم ِ سياسی و ايدئولوژيکِ اصطلاح ِ «خلق» و «خلق ها» در ايران کاملاً وارداتی ست و نهایتاً عمری 60 الی 70 ساله دارد، اما آن دسته از سازمان های سياسی که بنا به دلائل ِ مشروع يا نامشروع، از اين واژه پرچمی ساخته و همچون ميراثی از گذشتهء پُر دريغ و حرمان ِ سياسی خود ، همچنان به دوش می کشند، نيک تر آن است که اين «پوستين ِ کهنه»ء عاريتی را سرانجام از شانه های دردناکِ فرهنگِ سياسی ِ چپِ ايران برگيرند و « فدايی گری» يا « مجاهدت»  خود را صرفِ آرزوهای صد و پنجاه سالهء ملتِ ايران يعنی دموکراسی و آزادی نمايند زيرا که در ديگِ مفاهيم و افکارِ فرسودهء ساختِ روسيهء استالينی آش ِ خوش يُمنی برای بشريت نمی توان پخت!

به هر ديگی که می جوشد مياور کاسه و منشين

که آن ديگی که می جوشد در او چيز دگر باشد!                          ( مولوی)

 

 

نژاد پرستی و سوسياليسم ِ اردوگاهی

در اين آشفته بازار سياسی ِ امروز، يکی از عجايب نيز آن است  که افکار قوم پرستانه و ملت گرايی های منطقه ای که ريشه در نژادپرستی دارند و باب طبع روحياتِ فاشيستی اند( و خواه و ناخواه از فاشيسم سر در می آورند ) در ميان ما ايرانيان ، آنچنان مورد علاقهء برخی از گروه های مارکسيست و چپ (يا چپِ سابق) واقع شده ، که بدون هيچ احساس شرمندگی ، حمايت و تبليغ ِ اين گونه افکار را به طرزی آشکار در کادر برنامه ها و کوشش های سياسی خود قرار داده اند و موهومات و رؤياپردازی های قوم گرايانه و نژادپرستانهء برخی هويت باختگان ِ ايرانی را به مدد تئوری های زنگارخورده و سپری شدهء استالينی در بارهء «مسئلهء ملی» و نيزبا بهره گيری از نظريه های غبار زده و از کار افتادهء آکادميسين های اسبق ِشوروی ِ سابق رنگ و جلا می دهند و توجيه چپ نمایانه می فرمايند! و«آگاهانه» غافلند که به تنورِ چه افکار فاجعه بار و مخرّبی هيزم می نهند و باد می دمند!

اين پديدهء شرم آور در ميان برخی از از گروه های «چپ» ايرانی متأسفانه بيانگر وجود  و سماجت ِهمان  ويروس مخربی است که بيش ازهفتاد سال ازاردوگاه سوسياليسم ِ روسی و استالينی به کشور های اقمار صادر می شد وريشه در هويت سازی ها و تاريخ  تراشی های مجعول ِ روس های سرخ داشت. و سال های سال  در ذهنيت رهبران و کادر های احزاب کمونيست حاکم ِ «اردو گاه » يا غير حاکم ِ «بيرون از اردوگاه» ـ از آن جمله در ميان برخی ايرانيان ـ به تخريب فکر و انديشه و فرهنگ می پرداخت.و نتيجهء آن هم  پس از فروپاشی شوروی به فاجعه بار ترين شکلی در معرض نگاه و قضاوت جهانيان قرار گرفت و ديده شد که نژادپرست ترين و فاشيست ترين کسانی که طی آخرين سال های قرن بيستم دست به تصفيه های خونين قومی و نژادی و مذهبی زدند، ازاعضای برجستهء حزب کمونيست بودند:

(ميلوسويچ ، کادرعالی رتبهء حزب کمونيست يوگسلاوی سابق و نژادپرست فاشيست وقوم گرای جنايتکار صربستان بی نياز ازمعرفی ست.)

متأسفانه بيشترِ «ناسيونال ـ شوينيست»هايی که  در صبحگاه فروپاشی اردوگاه شوروی  در سرزمين های مختلف پديدار شدند، از کادرهای بلند مرتبهء حزبی وخود از سرسپردگان قدرت مرکزی در روسيهء شوروی بودند.از خود يلتسين و پوتين که بگذريم ، مثال های متعددی نيز در ميان رهبران کشورهايی از نوع  ازبکستان ، قزاقستان ، آذربايجان ، چچنی و ديگر کشورهای اقمار شوروی سابق می توان آورد!

پس، اين قسم از بيماری نژاد گرايی و قوم پرستی ، هرچند در بنياد با افکار چپ و اصولاً با مارکسيسم  مرتبط نيست ، با اين حال ميکرب و ويروس آن ـ  همچنان که تاريخ صدسالهء اخير جهان نشان دادـ  در سرزمين ها يی شکل گرفت و رشد کرد و به ديگر جا ها سرايت کرد که ده ها سال به نام سوسياليسم و مارکسيسم اداره می شد. سرزمين هايی که در آن همهء ابعاد زندگی مادی و معنوی همچون تاريخ ، فرهنگ و هويت ملی و قومی،هنر و ادبيات وحتی مذهب، همه از فيلتر و مجرای ايدئولوژی ِنظام توتاليتر حاکم به فرمانروائی ی حزب کمونيست شوروی و زرادخانهء فکرتراشی و نظريه سازی آکادميسين های وابسته به آن عبور می کرد!

و  چنين بود که فساد آن از جمله دامن کشور ما را  نيز گرفت. زيرا متأسفانه بسياری از رهبران طيفِ چپ، طی ساليان ِ دراز،  دستگاه توليد فکر و انديشه و ايدئولوژی و سياستِ خود را از همين «اردوگاه » وارد و در مغز و ذهنيتِ اعضا و کادر ها و هواداران ِ خود تعبيه می کردند! و چنان که می بينيم ، برخی از عوارض و آثار آن در فرهنگ سياسی معاصر ، هنوز در بسياری از ذهن های صدمه ديده سرسختی و سماجت می کند!

 

بابک ايسم و «قوم گرايی پان تورکيستی»

اين روز ها بسيار شنيده می شود که گروهی از قوم پرستان در خطهء آذربايجان ، نام بابک را پرچم ِ نژادپرستی های پان تورانی و قبيلهء گرايی های زنگار خوردهء خویش کرده و تاريخ مبارزاتِ خُرّمدينی ِ سدهء سوم هجری در نواحی غربی کشور ما را وسيلهء برخی سوء استفاده های سياسی خلافِ مصالح ِ ملّی ِ ايران قرار می دهند. گويا سران ِ «بابک ايسم ِ توران گرا» که بی شک درس خود را ازمکاتب باقروف و غلام يحيی توأم با «دورهء تکميلی» در محافل آموزشی نژادپرستان ِ ترکيهء آتاتورکی آموخته اند، به عمد فراموش می کنند که :

بابک ايرانی بود و خُرّمدين بود و مزدکی بود و بيش ازچهارصد سال قبل از باز شدن ِ پای ترکان و  600 سال قبل از رايج شدن و 800 سال قبل از تسلط زبان ترکی در آن سامان زيسته و بيش از  بيست سال (از