|
در دو نوشتار پیشین نشان دادیم که همه ی تیره
روزگاریها زنان در کشورهای اسلامی بر خاسته از همان داستان خرد
ستیز آدم و حوا ؛ و فریب خوردن زن از مار یا از شیطان است .
در این نوشتار می خواهیم به پایگاه والای زن در
فرهنگ ایران نگاهی بیندازیم ؛ که آنهم بر آمده از نخستین نگاره
یا تصویری است که نیاکان فرمند ما در پی نخستین تابش اندیشه های
هستی شناسانه ی خود از« خدا و جهان هستی
و آدمی »
بنگارش در آوردند .
اما پیش از آن بایسته می دانم که بچند نکته ی
کناری اشاره ای داشته باشم .
نخست اینکه در هفته ی گذشته نازنین بانویی از
هم میهنان خوب ما بربخشی از سخنان من خرده گرفتند که گفته بودم
زن ایرانی نمی تواند هم دم بدم سفره بیندازد و سجاده بگشاید ؛ هم
با مینی ژوپ در کنار سفره بنشیند و بخواهد از پشت سفره ی حضرت عباس
بسوی آزادی و برابری و همسنگی با مردان خیز بردارد .
این نازنین بانو گفتند که خدا بخشنده است !! و
مهربان !!؛ پس گناه ماراهم می بخشد !!؛ بنا براین ما می توانیم هم
بایستگیهای دینی خود را بجا آوریم و هم جامه ی خود را بدلخواه
برگزینم و آزاده باشیم !! .
من می خواهم به این نازنین بانو و دیگر هم
اندیشانشان بگویم که این سخن بسیار درستی است ؛ خدا براستی بخشنده
است و مهربان ؛ اما آنکه می بخشد و سرچشمه ی مهر است خدای ایرانی
است نه « الله» و آنچه را که خدای ایرانی می بخشد « گناه » نیست
؛ چون در واژه نامه ی خدای ایرانی چیزی بنام
گناه یافت نمی شود که او
بخواهد آنرا ببخشد یا نبخشد ؛ خدای ایرانی با گناه یکسره بیگانه
است ؛ آنچه را که او می بخشد « هستی » است ؛ از اینرو است که «
هستی بخش» نامیده می شود . من در یکی از گفتارهای آینده بگستردگی
در این زمینه سخن خواهم گفت و نشان خواهم داد که این اندیشه ی «
بخشندگی و مهرگستری خدا» از فرهنگ ایران مایه گرفته است نه از
اسلام و کاری به الله ندارد .
در اینجا می خواهم به چند نکته بکوتاهی اشاره
ای داشته باشم تا این نازنین بانو و هم اندیشانشان اندکی با خود
بیندیشند که آیا براستی این « الله » با این سرشتی که از او در
قران نشان داده می شود ؛ می تواند نشانی از مهربانی و بخشنگدی هم
داشته باشد ؟؟
احمد ابن ابی یعقوب ؛ در رویه ی 378
« تاریخ یعقوبی » که از ارزشمند
ترین بنمایه های اسلامی بشمار می رود نوشته است : ورقه بن نوفل به
خدیجه گفته بود : از او ( یعنی از محمد ) بپرس این کسی که برای او
پیام می آورد کیست ؟ اگر میکاییل باشد برای او دستور آسایش وآرامش
و نرمی ؛ و اگر جبریل باشد فرمان کشتن و برده گرفتن آورده است .
خدیجه از رسول خدا پرسید ورسول خدا پاسخ داد که جبرییل است ؛ پس
خدیجه به پیشانی خود زد !!. آیا زمان نیست که از خود بپرسیم که چرا
چنین اللهی را بخشنده و مهربان نامیده اند ؟؟
اللهی که با نخستین پیامش هراس در دل مردمان می
افکند که ای پلاس پوشیده : برخیز و بترسان ... و در پی آن پیاپی
فرمان کشتن و دست و پا بریدن وبرده گرفتن و چپاول دارش و دسترنج
مردمان را می دهد ؛ می تواند مهربان و بخشنده هم باشد ؟؟
اللهی که برای خوردن یک تکدانه میوه از درخت
دانش و یا یک دانه گندم ؛ آدم را از بارگاه اللهی اش می راند و
زمین را تا جاودان بزیر لعنت خود فرو می برد ؛ آیا هرگز شنیده است
که چیزی بنام گذشت و مهر ورزی هم هست که کار آیی اش بیشتر از کشتن
و دست پا بریدن است ؟؟
آیا داستان توفان نوح
نشان مهر ورزی و بخشندگی الله است ؟؟
اللهی که نامهای هراس آور مانند
قهار : ( یعنی چیره شونده ) -
جبار : (یعنی زورگو و متکبر ) -
مکار : ( یعنی مکر کننده فریب
دهنده ) - منتقم : ( یعنی انتقام گیرنده ) – مذل : ( یعنی ذلت
دهنده ) - قابض : (یعنی تنگ کننده ؛ درهم شکننده)
خافض : ( یعنی پست کننده ؛ خوار
کننده )...و جز اینها بر خود می گذارد ؛ آیا از بخشندگی و مهر ورزی
هم بویی برده است؟؟
آیا اینگونه فرنام های هراس آور برخود گذاشتن
برای آن است که بانوان مسلمان با پوشش های دلخواه خود پشت سفره و
سجاده بنشینند و چشم براه بخشندگی «الله» داشته باشند تا سرانجام
روزی آنان را با مردانشان برابر بشمارد ؟؟
خواهش می کنم به این چند آیه که می آورم بژرفی
بنگرید و داوری کنید :
در آیه چهارم از سوره ی محمد می فرماید : چون
با کافران روبرو شوید آنها را گردن بزنید تا در پی خونریزی از پا
درآیند ..
در آیه ی سیزدهم سوره ی انفال می فرماید :
همانا من ترس در دل کافران می اندازم شما گردنشان را بزنید و
انگشتانشان را قطع کنید .
در آیه پانزدهم گردن زدنها وبریدن انگشتان دست
و پا و غارت و اسارت را بسنده نمی داند و می فرماید : این عذاب
مختصر قتل و
غارت و
اسارت در این دنیا را بچشند و
برای آنها در روز قیامت عذاب سخت آتش دوزخ است .
در آیه 191 سوره ی بقره می فرماید : هر کجا
مشرکین را یافتید بکشید و از شهرهایشان آواره سازید .
خواهش می کنم دوستان به ژرفای این آیه نیک
بیندیشند و پیایندهای آن را در تاریخ اسلام مروری دوباره کنند !! .
در آیه هفتاد و یکم سوره ی نسا می فرماید :
منافقین را تا در راه خدا گام بر ندارند دوست نگیرید و آنها را هر
کجا یافتید بقتل برسانید .. نمی گوید به آنان مهر بورزید تا دلها
شان را بدست آورید ؛ می گوید هر کجا یافتید بکشید .
در آیه 61 سوره ی احزاب می فرماید : مردم پلید
را هر کجا یافتید آنانرا گرفته و جدا بکشید
در آیه 5 سوره ی توبه می گوید : پس از آنکه
ماهها ی حرام بسر رسید آنگاه مشرکین را هر کجا یافتید بقتل
برسانید ...
در آیه 29 سوره توبه می فرماید : بکشید کسانی
را که به خدا و روز قیامت ایمان نمی آورند و آنچه را که خدا و
رسولش حرام کرده اند حرام نمی دانند .
شاید گفته شود که خب ! کافران مردم فرومایه ای
بودند ؛ چنین مردمی هر چه کشته تر بهتر !!
از اینرو جا دارد که بدانیم کافرکیست و
کاروبارش چیست ؟؟
در آیه ی یک تا پنج سوره ی الکافرون می خوانیم
: بگو ای ( کافران ) من آن خدایی را که شما می پرستید نمی پرستم و
شما هم خدای مرا نمی پرستید... این آیه بروشنی نشان می دهد کافران
خدا پرستند ولی خدایشان الله نیست . از
اینرو است که باید کشته شوند .
در آیه ی بیست و هشتم سوره ی توبه می فرماید :
ای کسانیکه ایمان آورده اید محققا بدانید که
مشرکان نجس و پلیدند ...
مشرک کسی است که بجز الله به خدای دیگر باور داشته باشد .
و در آیه ی 29 همان سوره ی توبه می فرماید : ای
اهل ایمان با هر که از اهل کتاب بخدا و روز قیامت ایمان نیاورده و
آنچه را که خدا و رسولش حرام کرده حرام نمی داند کارزار کنید تا
آنگاه که با ذلت و تواضع به اسلام جزیه دهند ؛ اینها به کیش
کافران پیشین مشابه هستند . در اینجا به روشنی دانسته می شود
که اهل کتاب یهودیان و مسیحیان و زرتشتیان هستند که « الله » را
بخداوندی نمی پذیرند و به روز قیامت هم آنگونه که اسلام نشان می
دهد باور ندارند و آنچه را که « الله » و رسولش حرام کرده اند حرام
نمی دانند . آلبرت انشنین - ویکتورهوگو - بتهون - بانو ایندیرا
گاندی و بیشمار زنان و مردان دانشمند و بینشور و هنرمند مسیحی و
یهودی و زرتشتی و هندو و بودایی که نه « الله » را بخداوندی می
پذیرند و نه رسولش را به پیامبری ؛ و نه روز قیامت را باور دارند
؛ اینها همه کافر وسزاوار کشتنند تا آنجا که زمین را باید از
خونشان رنگین کرد . آیا با همین دستاویز نبود که تازیان آسیابهای
خون در نیاخاک ما براه انداختند و با سرهای بریده ی ایرانیان پایه
های دیگ ساختند ؟؟ آیا با همین دستاویز نبود که سلطان محمود غزنوی
به هند لشکر کشید و فرمان داد روزی بیست و پنجهزار هندی کافر را
گردن بزنند ؟؟ و آیا با همین دستاویز نیست که ملایان ایران
ویرانگر دانشجویان ما را از بام ساختمانها بزیر می افکنند ؛ که
زندانیان را گروه گروه به جوخه های مرگ می سپارند ؛ که سعیدی
سیرجانیها را در زندانها و کوروش آریامنش ها و فریدون فرخزاد ها را
در خانه هاشان ؛ و نویسندگان و چامه سرایان را در خیابانها می کشند
؟؟
روشن تر از همه ی این آیات برای شناخت کیستی
کافران آیات هفدهم و هیجدهم سوره ی الشعرا هستند ؛ آنجا که به موسی
می گوید : آیا تو نه آن کودکی بودی که ما پرورانیدیم و سالهای عمرت
نزد ما گذشت و تو بخدایی ما از کافران بودی ؟؟ یعنی پیش از اینکه
ما تو را به پیامبری برگزینیم ما را نمی شناختی ؛ پس از کافران
بودی !!
و باز در آیات نهم و دهم سوره ی مائده می
فرماید : خدا به آنان که ایمان آوردند وعده ی آمرزش و اجر عظیم
فرموده است و آنانکه کافر شدند و آیات ما را تکذیب کردند آنها اهل
جهنم خواهند بود .... پس هر کس که آیات و فرموده های الله را تکذیب
کند و جن و پری را نباورد وزنان همیشه باکره ی بهشتت را بها ندهد ؛
و توفان نوح ؛ و دو پاره شدن دریا ؛ و زنده شدن مردگان بدست عیسا
را نباورد و گوشی برای شنیدن صور اسرافیل نداشته باشد ؛ از کافران
است و باید دست و پایش را برید و زمین را به خونش آغشته کرد !!
در آیه سی و دوم سوره ی عمران می فرماید :
فرمانبرداری کنید خدا و رسول را ؛ اگر از آنان روی بگردانید کافرید
..... در اینجا هم بروشنی دانسته می شود هرکس از « الله » و
رسولش روی بگرداند کافر است !! خوب است آن نازنین بانو بداند که
چون از فرمان خدا و رسولش که پوشاندن چهره و اندام است روی
گردانیده است نه تنها بخششی در کارش نخواهد بود ؛ بلکه در ردیف
کافران جا خواهد گرفت !!.
با این چند نمونه از بیشمار آیات قران در این
زمینه ؛ بروشنی دانسته می شود که کافران
مردمان بد سرشت و فرومایه ای نیستند ؛ تنها آهو یا عیب بزرگشان خرد
ورزی است و نپذیرفتن هرآیینی که با خرد و اندیشه ی نیک سر سازگاری
نداشته باشد . و یا بخواهند با مینی ژوپ پشت سفره ی حضرت عباس
بنشینند و وارون فرمان الله و رسولش برای بدست آوردن برابری و
همسری با مرد بکوشند !!
جای بسیار دریغ است و درد که هم میهنان خوب ما
برای خرید یک پیراهن چند دلاری هزارگونه نکته سنجی می کنند ؛ اما
برای پذیرفتن یک آیین که با همه ی زیر و بم زندگانی شان سرو کار
دارد کمترین پژوهشی نمی کنند ؛ و چشم و گوش بسته آنرا از پدرومادر
خود به مرده ریگی می برند !! .
بیست و هشت سال پیش همین مردم به خیابانها
ریختند و خانه ی خوب خودشان را به آتش کشیدند که ما حکومت اسلامی
می خواهیم ... و بی آنکه بدانند قسط اسلامی چیست و عدل علی کدام
است !! خواهان قسط اسلامی و عدل علی شدند ؛ و امروز که حکومت
اسلامی میلیونها تن از آنان را آواره ی جهان کرده و میلیونها تن
دیگر را در زندانی به فراخی ایرانزمین به بند کشیده است ؛ فغانشان
بلند است که ما حکومت اسلامی نمی خواهیم ؛ ما دموکراسی می خواهیم
!! آیا براستی اینها می دانند دموکراسی چیست ؟؟
می گویند حکومت جمهوری اسلامی
مشروعیت ندارد هنوز نمی
خواهند این راستی را بباورند که در زیر آفتاب تنها
حکومتی که
مشروعیت دارد همین
حکومت جمهوری اسلامی است ؛ که
هم حکم به چوبه ی دار
وسنگسار و تازیانه و بریدن دست و پا و زندان و درآوردن چشم و کندن
زبان می دهد ؛ و یک شبه به پیروی از سنت پیامبر هزاران تن را در
زندانها بخاک و خون می کشد ؛ و هم
مشروعیت دارد ؛ یعنی بر بنیاد شریعت اسلام استوار
است .
اینگونه سخن گفتن از سوی برخی از هم میهنان
مبارز ما نشان دهنده ی این است که ما پس از بیست و هفت سال دربدری
؛ هنوز الفبای مبارزه را نیز نیاموخته ایم . ما هنوز بر این
باوریم که می شود هم با ملایان مبارزه کرد وهم بهنگام خاکسپاری
درگذشتگان خود ملایی را فرا خواند تا آیین خاکسپاری بجای آورد!!
انگاری که بدون ملا نمی شود مرده ها را بخاک سپرد !!
یا می شود هم با آخوند مبارزه کرد و هم بهنگام
بستن پیمان زناشویی آخوندی را آورد تا با زشتترین واژه های عربی
که چم آنها را نمی دانیم ؛ دست دختران ما را دردست همسرانشان
بگذارد !!
اگر گفته شود که ما اسلام را می خواهیم که در
خانه ها باشد ؛ آخوند را هم می خواهیم که کار خود کند و کاری بکار
حکومت نداشته باشد !! آنگاه باید با اندوه بسیار بروزگار این مردم
گریست که هنوز ندانسته اند که اسلام دین حکومتی است نه دین خانگی ؛
اسلام دین امر به معروف و نهی از منکر است ؛ نه دین (
یکدست جام باده و یکدست زلف یار ... ) ؛ اسلام دین جنگ وجهاد است ؛
نه دینی که بتوانی در کنج خانه نگهش داری ؛ وگرنه اینهمه فرمان بکش
بکش که در قران آمده برای چیست ؟؟ کدامیک از چهار خلیفه ی نخستین
که از نزدیکترین یاران پیامبر بودند اسلام را با خود به خانه ها
بردند ؛ اینهمه جنگ و جدال بر سر کرسی خلافت برای حکومت بود یا
برای عبادت ؟؟
آیا براستی زمان آن فرانرسیده است که ما باورها
و خواستهای خود را بازنگری کنیم و بدرستی بدانیم که چه می خواهیم و
با خود و با فرزندان خود و با میهن خود چه می کنیم ؟؟
من خوب می دانم که برای زن مسلمان دل کندن از
باورهای دینی خود کار آسانی نیست ؛ یک زن باورمند به اسلام از
زمانی که چشم به جهان می گشاید با این جهان بینی زن ستیزانه
روبرومی شود که زن در همه ی کرانه های زندگی از مرد فروتر است ؛
این کابوس خوار شماری زن در دبستان و دبیرستان و مسچد وخانه و
خیابان سایه وار او را دنبال می کند تا آنجا که سر انجام سپر می
افکند و تن به این نادرستی می دهد .
رها شدن از چنین باوری که در ژرفای روان زن
ایرانی ریشه دوانیده و لایه ای از روان او گردیده است بهیچ روی کار
آسانی نیست ؛ این یک جامه ی ناخوش آیندی نیست که بتواند به آسانی
در بیاورد و جامه ی دیگری برتن کند ؛ این پوستی است که باید با
دستان خودش از تن برکند .
امروز بزرگترین خویشکاری مرد ایرانی این است که
در کنار همسر و خواهر و دخترش بایستد و او را در کندن این پوست بد
خیم یاری برساند .
نکته ی دومی که می خواهم یاد آوری کنم مرز بندی
میان فرهنگ و تاریخ است .
هنگامی که ما از فرهنگ ایران سخن می گوییم ؛
گروهی از روی آگاهی و برخی از روی نا آگاهی بیدرنگ بالا بر می
افرازند که اگر فرهنگ ایران چنین و چنان است ؛ پس چرا در دوره ی
ساسانی چنین و چنان شد؟؟ چرا به فرزند آن « پینه دوز بیچاره !! »
که می خواست همه ی هزینه های جنگ میان
ایران و روم را به انوشیروان بپردازد!!
پروانه دانش آموزی و دبیری داده نشد ؟؟ و از اینگونه
سخنان بسیار .
شایان یاد آوری است که کارنامه ی ایران باستان
آنچنان که شایسته و بایسته ی آن بود تا کنون بر رسی نگردیده است ؛
از اینرو کرانه های ناشناخته ی آن پناهگاهی شده است برای برخی از
ایران ستیزان که هر آنچه را که زشت و پلشت است بر آمده از ایران
باستان بشمار آورند .
برخی از این کسان که با فرهنگ ایران پیش از
اسلام سر ستیز دارند آگاهانه برگهایی از تاریخ چندین هزار ساله ی
ایران را به بر رسی می نشینند و نمونه هایی از کژی ها و کاستی های
برخی از پادشاهان بیگانه ؛ و گاه خودی اما خودکامه را از ژرفای
تاریخ ایران بیرون می کشند و پیش روی ما می گذارند که این است آنچه
که شما می خواهید ما را به آن برگردانید !! اینان از آنجایی که
با هر چه نام ایران و ایرانی دارد در ستیزند ؛ فراز های شکوهمند
تاریخ پر فراز و فرود ایران را نادیده می گیرند و تنها به کژی ها و
کاستی ها می نگرند ؛ درست همانند کسی که به کوهساران رفته باشد ؛
بی آنکه سر بر افرازد تا بلندیها و چکاد سرفراز کوهها و آشیانه ی
سیمرغ را بنگرد ؛ در ژرفای دره ها خس و خاشاک و لاشه ی مردار ها
را جستجو می کند ؛ و یا مانند کسی که در کرانه ی دریا ایستاده باشد
؛ و با دیدن خیزابه های کف آلود و چرکین ؛ همه ی دریا را چنین
بینگارد .
اینها ماهیان کوچکی را می مانند گرفتار تنگ
بلور ؛ ماهی کوچک تنگ بلور از ژرفا و پهنا و درازای وشگفتیهای دریا
چه می داند ؟؟ برای شناخت دریا باید نهنگ بود ؛ باید با سری نترس
به ژرفا ها فرو رفت و شگفتیهای آنرا بتماشا نشست .
آری توان که رهرو دریا
کنار بود ؛
آنگه به سالیان ؛
بیرون ز ورطه های ی همه
مرگبار ماند ؛
اما نمی توان بی غرقگی در
آب ؛
دریا شناس گشت و گهر از صدف
ربود .
اینها خودشان هم می دانند که آنچه می گویند
کمترین بهره ای از راستی ندارد ؛ اما از آنجا که آرمانشان بهم
ریختن ارزشها و گل آلود کردن آب است ؛ می کوشند تا بس بسیاران را
بفریبند و بهر ترتیب که شده ایرانیان را از بنیاد های فرهنگی
خودشان دور نگهدارند .
گروه دیگر نا آگاهانی هستند که بی آنکه برگی
از تاریخ چندین هزار ساله ی ایران را بر رسیده باشند به پیروی از
گروه نخستین ؛ توتی وار همان سخنان را این بار با مایه ای کمتر
دوباره گویی می کنند ؛ بی آنکه بدانند که چه می گویند و چگونه با
دست خود آب به آسیاب دشمن می ریزند .
اما بهر روی کار ما در این رشته گفتارها
بررسیهای تاریخی نیست ؛ ما از فرهنگ ایران سخن می گوییم نه از
تاریخ آن .
تاریخ آوردگاه خونین زور آوران است ؛ میدان
فراخدامنی که در آن؛ گاه فرمانروایان والامنشی مانند کوروش و
داریوش به فرمانروایی می رسند که با اندیشه و گفتار و کردار نیک
خود جهان تاریک را روشنایی می بخشند ؛ و گاه فرمانروایان خود کامه
یا بیگانه ای بر اریکه ی فرمانروایی تکیه می زنند که با اندیشه و
گفتار و کردار زشت خود نغمه ی شادمانی را از روی زمین بر می دارند
. ما نمونه های بسیاری از آنها را چه در کارنامه ایران و چه در
کارنامه ی دیگر سرزمینهای جهان فرا چشم خود داریم .
اما فرهنگ گستره ی دانش و بینش و فرزانگی است ؛
فرهنگ کارنامه ی مردمی است که جهان را آنچنان که بود نمی پسندیدند
و می خواستند که جهان بهتری برای زادمانهای پس از خود پدید آورند
.
آنچه که ما در این رشته گفتار ها به بررسی
خواهیم نشست تاریخ جنگها و کشتار ها و بیدادگریهای برخی از
پادشاهان خودکامه و گاه بیگانه نیست ؛ ما می خواهیم فرهنگ ایران و
پایگاه والای آدمی را در این فرهنگ بشناسیم و آینده ی خود را بر
شالوده های بنیادین آن که راستکاری – پیمانداری – راستگویی - مهر
گستری - داد ودهش ؛ و شادی همگانی است استوار سازیم .
من می خواهم در این رشته نوشتارها به جوانان
خوب میهنم نشان دهم که راه رسیدن به یک آینده ی سبز و سرشار و شاد
؛ درمدرنیسم باختر و کمونیزم خاور؛ و اسلام ناب محمدی نیست ؛ راه
رستگاری این نیست که خود را از دام اسلام سنتی رها سازیم و در
دام اسلامهای راستین گرفتار شویم ؛ یا از اسلام روی بگردانیم و در
دام کلیسا و خانقاه ؛ و دیگر دینهایی که بیخ و بنشان بر همان
نخستین نگاره ی دینهای ابراهیمی استوار است بیفتیم؛ راه رستگاری
تنها و تنها در بر گشت به بیخ و بن فرهنگ خودی و روی کرد به آیین
ایرانی است .
پیش از بررسی فرهنگ ایران؛ این نکته شایان یاد
آوری است که کارنامه ی شهریگری یا « تاریخ تمدن » را به دو بخش
جدا از هم می توان بخش بندی کرد : نخست کارنامه ی شهریگری مردمی
که در کنار رودهای بزرگ مانند نیل و دجله و فرات زندگی می کردند ؛
آب این رودخانه ها همه ساله در پی آب شدن برفها بالا می آمد و گل و
لای فراوانی را در کرانه ها از خود بر جای می گذاشت . کار کشاورزی
در چنین زمینها بسیار آسان و پر درآمد بود ؛ هرودت که 450 سال پیش
از زاده شد عیسا از مصر دیدن کرده بود می نویسد : آنان میوه های
زمین را با پذیرش رنجی کمتر از هر ملت دیگر بدست می آورند ؛ ؛ چه
آنان ناچار نیستند ؛ زمین را خیش کنند یا بیل بزنند یا هر نوع کاری
که دیگران برای بدست آوردن محصولی از دانه می کنند
انجام دهند ؛ این از آن جهت است که در آن هنگام که آب نیل
خود بخود زیاد می شود ؛ زمینهای آنها را آبیاری می کند و چون آب پس
می نشیند ؛ هر کس بر زمین خود دانه می افشاند و خوکهای خود را بر
آن رها می کند چون این خوکها با دست و پای خویش دانه ها را در زمین
نشاندند او چشم براه می ماند تا هنگام درو برسد آنگاه محصول را جمع
می کند ...
در میانرودان و در کرانه ای دو رود دجله و فرات
نیز کاربه همین گونه بود ؛ اما بالا آمدن آب رودخانه ها به همان
اندازه که کار را بر کشاورزان آسان می ساخت ؛ ویرانیهای بسیار هم
در پی می آورد از اینرو برای گرد آوردن فراورده های فراوان زمین از
یکسو و مهار کردن آبهای سرکش رود از سوی دیگر نیاز به کار فراوان
بود . دارندگان اینگونه زمینها که بیشتر زمینداران بزرگ و شاهان و
فرمانروایان بودند به بیشترین چیزی که نیاز پیدا می کردند نیروی
کار رایگان بود ؛ و این نیرو تنها از راه برده داری بدست می آمد ؛
از اینرو آسانترین راه برای بدست آوردن این نیروی کار رایگان این
بود که به روستاها و شهرها و کشورهای همسایه یورش برند و زنان و
مردانشان را به بند بکشند و به کار رایگان در زمینهای خود
وابدارند .
از اینجا است که می بینیم بنیاد شهریگری
درسرزمینهایی مانند مصر و میانرودان و جاهای دیگری همانند آنها بر
آیینهای برده داری استوار بوده است ؛ و ناگفته پیدا است که آیین
برده داری فرهنگی را در پی می آورد که درآن
جان آدمی بی ارج شمرده می شود .
این تمدن ها را تمدن های رودخانه ای می نامند .
اما در پشته ی ایران نه چنین رودهایی روان
بودند و نه زمین اینچنین دست و دلبازو دهشمند بود ؛ از اینرو
کشاورز ایرانی چشمش به آسمان بود تا ابری از راه برسد و بارانی
بباراند ؛ اگر بارانی درکار نبود می بایست چشم براه روزگاری سخت
بنشیند .
به روشنی پیدا است که در چنین سرزمینی که مردم
به سختی می توانستند روزی خود را بدست آورند ؛ نیازی به برده و
آیین برده داری دیده نمی شد ؛ کشاورز یا زمیندار ایرانی اگر می
خواست برده ای هم داشته باشد می بایست خوراک و نوشاک و دیگر
بایستگیهای زندگی او را نیز فراهم آورد ؛ و این کار آسانی نبود ؛
از همین جا است که در سراسر تاریخ ایران ؛ نشانی از برده داری
آنگونه که در کرانه های نیل و فرات و برخی از سرزمینهای دیگر دیده
می شود ؛ نمی توان بدست آورد . این نخستین برتری فرهنگ ایران در
برابر بسیاری از فرهنگها ی جهان بویژه فرهنگهای رودخانه ای است .
مردمی که در این پشته ی فراخ می زیستند در
آیین ساده ی خود آسمان روشن و بیکرانه را چراگاه ؛ و ابرهای سپید
پراکنده را دوشیزگانی می دانستند که از سرچشمه ی مینوی آب برداشته
اند تا بر مردم جهان بیفشانند ؛ پرتو خورشید ؛ و فروغ ماه ؛
وآذرخش ؛ وابر های باران زا ؛ و دیگر نیروهای نیک جهان هستی را
یار و یاور راستان می شمردند و می کوشیدند تا گوهر نیکی را با سرشت
خود در هم بیامیزند .
بزرگترین گرفتاری این مردم خشکسالی بود ؛ و
باران که ادامه ی زیست اینجهانی را برای آدمی و جانور فراهم می
آورد دهش ایزدی شمرده می شد ؛ هنگامی که ابرها پراکنده می شدند
دست اهریمن خشکی را در کار می دیدند و ایزد باد را بیاری می
خواستند تا آن ابر های باران زا را گرد آورد ؛ وهنگامی که ایزد
باد ابرها را بهم گره می زد ؛ از ایزد آذرخش می خواستند تا با
نیزه ی آتشین خود آبها را از درون ابرها بر زمین روان سازد .
بغ بانو اردویسوره آناهیتا که خود به سرشاری و
پهنایی همه ی آبهای جهان بود « دختر خدا » و آتش « پسر خدا »
شمرده می شدند ؛ و آسمان بی کرانه جامه ی ستاره نشان مینوی بود که
( مهر) و ( رشن ) و( سپندارمز ) در بر می کردند .
چهار ستاره ی بزرگ در آسمان درکار نگاهداری
چهار گوشه ی زمین بودند که بزرگترین و درخشنده ترین آنها « تشتر»
یا تیر بود که سپهبد خاوران یا
مشرق دانسته می شد .
تشتر که ستاره ی باران زا و ایزد آب و فراوانی
بشمار می آمد ؛ همواره با دیوی بنام ( اپه اوشه
Apa Usha) که آبها را
زندانی می کرد ؛ می جنگید وسرانجام در پی یک پیکار شور انگیز و
پیروزگر بر دیو خشکی چیره می گردید و آبها ی زندانی شده را آزاد
می کرد و بر هفت کشور روی زمین می بارانید .
دومین ستاره ستوئس نامیده می شد که سپهبد
باختر یا مغرب بود . این ستاره بارانهایی را که تشتر فرو ریخته
بود به هفت کشور می رسانید .
سومین ستاره ی هپ توی رینگه ؛ یا هفتو رنگ نام
داشت که بپارسی هفت اورنگ و هفت برادران نیز گفته می شود . هفت
اورنگ نگاهبان اپاختر یا شمال آسمان بود .
داستان پردازان خوش پرداز ایرانی ؛ دامنه ی
پیکار میان خوبی و بدی را تا به آسمان فرا بردند و پهنه ی
بیکران آسمان را نیز آوردگاه کار زاری بی زنهار میان نیکان و بدان
بشمار آوردند . و نکته ی بسیار
شایان ژرف نگری در این جا است که این پیکار همیشه به سود نیروهای
نیکی بپایان می رسید . بنا براین جایی برای کرنش کردن و نماز بردن
بر اهریمنان و پتیارگان ؛ و بلاگردان یا فدیه دادن ؛ و قربانی
کردن جانها برای خرسندی دل خدایان بجا نمی ماند . حتی اسپهبدان و
سرداران نیروهای نیک اهورایی نیز تنها سزاوار ستایش دانسته می شدند
ونه در برابر آنان بزانو در آمدن و خود را خوار و بی ارزش کردن
؛ برای نمونه هنگامی که در پی یک پیکار بزرگ پیروزگر ؛ زمینه ی
ریزش باران فراهم می گردید ؛ به ستایش تشتر و ستوئس می رفتند و
آنها را چنین می ستودند : « تشتر ستاره ی رایو مند فره مند را می
ستاییم که بر پریان چیره شود ؛ براستی او به پیکر اسبی پاک در آید
و از آب ؛ خیزابها برانگیزد ؛ پس باد چالاک وزیدن آغاز کند ؛ آنگاه
ستویس که به پاداش بخشی در رسد این آب را به هفت کشور رساند ؛ پس
آنگاه تشتر زیبا و آشتی بخش به سوی کشورها روی آورد تا آنها را از
سالی خوش بهره مند سازد و سر زمینهای ایرانی از سالی خوش برخوردار
شوند .
سپندارمز که در جهان مینوی نماد مهر و بردباری
و فروتنی اهورا مزدا شناخته می شد ؛ نگهبان زمین بود و او را دختر
اهورا مزدا و مادر زمین خوانده اند . در بند چهارم یسنا 45 که
برابر سرود دهم گاتها است می خوانیم : « اینک سخن می دارم از آنچه
از برای این جهان بهترین است ؛ و آن را از دین راستین بیاموختم و
آن این است که اهورا مزدا این گیتی بیافرید ؛ پدر برزیگران نیک منش
؛ آرمئیتی سپندارمز دختر نیک کردار او است .
از همین نخستین گامه دانسته می شود که کشت و
کار و آبادانی در فرهنگ ایران از ارجی بسیار والا بر خورداربوده
است و هیچ همانند ی با سفر پیدایش تورات ندارد . در آنجا دیدیم که
قا بیل ارمغانی از کشتزار خود برای یهوه آورد و یهوه صبایوت
ارمغان او را نپذیرفت اما قربانی خونی هابیل را پذیرفت و با این
کار انگیزه ی دشمنی و برادر کشی را در دل قابیل گذاشت .
اینک زمان رسیده است که به آن نگاره ی نخستینی
که نیاکان ما از « خدا و جهان هستی
وآدمی » در اندیشه ی خود پدید آوردند و کاخ فرهنگ ایران را
بر بنیاد آن استوار کردند ؛ نگاهی بیندازیم .
شوربختانه از آنجا که در یورش تازیان بیابانگرد
همه ی بنمایه های دانش و بینش و فرزانگی ایرانیان از میان رفتند
امروز چیز زیادی از آنها فرادست خود نداریم .
سرداران اسلام بر این باور بودند که همه ی
دانشها در قران آمده اند و اگر دانش دیگری باشد که در قران نیامده
باشد بدرد مردم نمی خورد و باید از میان برداشته شود ؛ از اینرو
همه ی نسک های ادبی و دانشی و فرزانی ایرانیان را سوزاندند یا
برودخانه ها ریختند و ما را از آن گنجینه های گرانبهای فرهنگ
نیاکانمان بی بهره گذاشتند .
آنچه که ما امروز فرادست خود داریم بخشی از
اوستا است که در زمان ساسانیان گرد آوری شد و چند نسک دیگر مانند
بندهش - دینکرد – گزیده های زاد اسپرم – و البته شاهنامه ی فردوسی
که خود شاه همه ی نامه ها است .
در آنجا دیدیم که یهوه صبایوت ؛ ( که بنادرست
او را خداوند خدا برگردان
کرده اند ) ؛ آسمانها و زمین و پری آنها را با امر خود در شش روز
خلق کرد و روز هفتم به استراحت پرداخت ؛ اما در اینجا سخن از خلق
کردن در میان نیست ؛ سخن از پدید آمدن تخم هر چیزی از چیز دیگر است
.
ما بر رسی این نخستین نگاره را از زبان فردوسی
و با شاهنامه آغاز می کنیم و سپس به سراغ بنمایه های دیگر خواهیم
رفت :
از
آغاز باید که دانی درست سرمایه ی
گوهران از نخست
از او مایه ی گوهر آمد چهار بر
آورده بی رنج و بی روزگار
یکی آتشی بر شده تابناک
میان باد و آب از بر تیر خاک
نخستین که آتش ز جنبش دمید ز
گرمیش پس خشکی آمد پدید
و زان پس زآرام سردی نمود
زسردی همان باز تری فزود
چو این چار گوهر پدید آمدند
ز بهر سپنجی سرای آمدند
گوهر ها یک اندر دگر ساخته ز
هر گونه گردن بر افراخته
پدید آمد این گنبد تیز رو
شگفتی نماینده ی نو بنو
در او بخشش و داد آمد پدید
ببخشید داننده را چون سزید
فلک ها یک اندر دگر بسته شد
بجنبید چون کار پیوسته شد
چو
دریا و چون کوه و چون دشت و راغ زمین شد
بکردار روشن چراغ
ببالید کوه آبها بر
دمید سر رستنی سوی بالا کشید
زمین را بلندی نبود جایگاه
یکی مرکزی تیره بود و سیاه
ستاره بسربر شگفتی نمود
بخاک اندرون روشنایی فزود
همی بر شد آتش فرود آمد آب همی
گشت گرد زمین آفتاب
گیا رست با چند گونه درخت
بزیر اندر آمد سرانشان زبخت
و زآن پس چو جنبنده آمد پدید
همه رستنی زیر خویش آورید
چو زین بگذری آدم آمد پدید
شد این بند ها را سراسر کلید
سرش راست بر شد چو سر و بلند
بگفتار خوب و خرد کار بند
پذیرنده ی هوش و رای و خرد
مر او را دد و دام فرمان برد
ز راه خرد بنگری اندکی
که معنی مرم چه باشد یکی
چنانچه دیدیم از نخستین تخم که خود خدا بود
آتش و باد و خاک و آب پدیدار شدند .
زمین از جهش و جنبش آتش پدید آمد
!! و این سخن با دانش امروزی هم که زمین را جدا شده از خورشید
می دانند سر سازگاری دارد ؛ این توده ی گدازان اندک اندک رو به
سردی می گذارد و از آن تخم خاک پدیدار می شود :
نخستین
که آتش زجنبش دمید زگرمیش پس خشکی آمد پدید
از سرد شدن هوای گرم بخار آب پدیدار می شود
:
و
زآن پس ز آرام سردی نمود زسردی همان باز تری
فزود
هنگامی که این چهار تخم ؛ یعنی تخم آتش و باد
و خاک و آب بهم بر آمیختند : « گهر ها
یک اندر دگر ساخته شد » ؛ یعنی تخم باشندگان هر یک از
زهدان آن دیگری پدید آمدند .
پدید
آمد این گنبد تیز رو شگفتی نماینده ی
نو بنو
آسمان و پری آن با همه ی اختران و روشنانش در
پی هستی یافتن زمین و بهم بافته شدن آب و خاک و آتش و خاک ؛ و
آرام گرفتن آنها از جهش و جنبش های نخستین ؛ پدیدار شدند و یا
بهتر است بگوییم دیده شدند ؛ پر پیدا است هنگامی که زمین در
جوشش و جهش و جنبش و کالبد پذیری بود آسمان و روشنانش از روی زمین
دیده نمی شدند !! .
هنگامی که همه چیز آرام گرفت ؛ از خاک تیره؛
تخم گیاه پدید آمد ؛ و از تخم گیاه جانور پدیدار شد ؛ و در واپسین
گامه آدمی رخ نشان داد :
سرش
راست بر شد چو سرو بلند بگفتار خوب و خرد کار بند
اینک خواهش می کنم این آدم
سر بلند را با آن آدم در
دینهای ابراهیمی در کنار هم بگذارید که ترسان و لرزان و شرمسار از
« گناه » ؛ خود را در پشت درختان باغ پنان می کند و زمانی که الله
از او می پرسد : آدم کجایی ؟؟ می گوید : چون دانستم که عریانم
خود را از حضور تو پنهان کردم . چنین تصویری از آدم تا بدانجا
دامن می گستراند که حضرت عبدا لبها پیروان خود را آموزش می دهد که
چنین مناجات کنند :
« ...
چون بخود بنگریم ؛ خویشتن
را از ذره کمتر و از پشه کهتر و پست تر یابیم ؛ پاک یزدانا ؛ ما
بیچاره ایم ؛ آواره ایم ؛ افتاده ایم ؛ ذلیلیم ؛ حقیریم ؛ ضعیفیم ؛
رحمتی فرما ؛ این بندگان نا توانت را از قیود هستی آزادی بخش ؛ ما
گنه کاریم ؛ ما خطا کاریم ؛ ما غافلیم ؛ ما ذاهلیم ؛ مستمندانیم
مرحمتی کن ؛ فقیرانیم از بحر غنا نصیبی بخش ؛ محتاجیم علاجی ده ؛
ذلیلانیم عزتی بخش ؛ ذنب و ذنوب اعظم ما را ببخش ؛ ما بیچارگانیم ؛
در ماندگانیم ؛ افسردگانیم ؛ پژمردگانیم ؛ افتاده ایم ؛ ذلیلیم ؛
بی سر و سامانیم از قصورمان در گذر و ذنب و ذنوب مارا ببخش .» .
اینک یکبار دیگر تصویر آدم را در فرهنگ ایران
بنگرید که از همان آغاز :
سرش
راست بر شد چو سرو بلند بگفتار خوب و خرد کار
بند
در اینجا شاهنامه را می
بندیم و به سراغ بندهش می رویم ؛ دربخش
دوم بندهش در باره ی آفرینش مادی می گوید ... « او( یعنی اهورا
مزدا ) نخست آسمان را آفرید ؛ دیگر آب را ؛ سدیگر زمین همه مادی
را آفرید ؛ چهارم گیاه را آفرید ؛ پنجم گوسپند را آفرید (گوسپند
نماد همه ی جانداران بی آزار است ) ؛ ششم مرد پرهیزکار را آفرید
...
او بیاری آسمان «
شادی» را آفرید تا آفریدگان به
شادی در ایستند ؛ از گوهر آسمان آب را آفرید ؛ بیاری آب ؛
باد و باران را آفرید سدیگر از آب زمین را گرد ؛ دورگذر ؛ بی نشیب
و فراز آفرید و آنرا درست میان این آسمان جا داد ؛ او گوهر کوهها
را در زمین بیافرید که پس از آن از زمین بالیدند و رستند ؛ چهارم
گیاه را آفرید .. او آب و آتش را برای یاری گیاه آفرید ؛ پنجم گاو
یکتا آفریده را در ایرانویچ آفرید به میانه ی جهان ؛ بر بالای رود
وه دائیتی که در میانه ی جهان است . ششم کیومرث را آفرید
روشن چون خورشید .. برای یاری او
خواب آسایش بخشنده آفریده شد . ..» .
تا همین جا دانسته شد که کیومرث یا آدم نخستین
روشن چون خورشید آفریده شد
؛ گوهر او از آتش بود ؛ چشمان خورشید گونه داشت ؛
«
از ذره کمتر و از پشه کهتر
و پست تر نبود ؛ بیچاره و آواره و افتاده و ذلیل و حقیر و ؛ ضعیف
نبود ؛ گنه کار و خطا کار و غافل و ذاهل نبود ؛ مستمند و فقیر و
محتاج و ذلیل نبود ؛ بیچاره و در مانده و افسرده و پژمرده و
افتاده و بی سر و سامان نبود ؛ و بالاتر از همه چیزی بنام قصور و
ذنب و ذنوب نمی شناخت و بخشایش و مرحمت را از پاک یزدان دریوزگی
نمی کرد ؛ و نمی خواست که قیود هستی آزاد شود . »
و دوم این که دانستیم پیش از اینکه نخستین آدم
آفریده شود ؛ اهورا مزدا بیاری آسمان
شادی
را برای او و برای همه ی دیگر باشندگان بیافرید تا
آفریدگان به شادی در ایستند ؛
در گستره ی همین تصویر است که داریوش بزرگ شاهنشاه هخامنشی در سنگ
نبشته ی خود می نویسد
: « اهورا مزدا خدای بزرگی است که این
زمین آفرید ؛ که آن آسمان آفرید ؛ که مردم آفرید ؛ و شادی را برای
مردم آفرید . » .
پس از همین جا دانسته می شود که نخستین هوده ی
آدم شادمانی است ؛ و از
آنجا که این شادمانی آفریده ی اهورا مزدا وبرای همه ی مردم جهان
است ؛ پس هیچ دینی و هیچ حکومتی نمی تواند آنرا از من بگیرد ؛ چرا
شادی برای من آفریده شده
است . پس تنها کسانی شایسته ی فرمانروایی و کشورداری شناخته می
شوند که این شادی مزدا آفریده را در
جهان بگسترانند .
دنباله دارد
»
ديگر
نوشتار
ها و گفتارهای مهندس هومر آبراميان
دنباله
|