|
آماج من از بررسی و شناخت پایگاه والای زن در
فرهنگ ایران؛ و برابر گذاری آن با خوارشماری زن در دینها ی
ابراهیمی این است که گوشه هایی از فر و فروغ فرهنگ ایرانزمین را
فرا روی هم میهنان، بویژه جوانان خوب میهنم بگذارم و آنان را با
دارشهای کلان فرهنگ نیاکانشان آشنا سازم.
جا دارد پرسیده شود که اگر سخن از فرهنگ ایران در
میان است ؛ پس چرا به سراغ تورات و دیگر بنمایه های دینهای
ابراهیمی رفته و در آنجا به کند و کاو پرداخته ایم.
پاسخ این است که برای شناخت سرشت و درونمایه ی هر
چیزی دو راه درپیش رو داریم، نخست اینکه یکراست به سراغ آن چیز
برویم و زیر وبنش را به بررسی بنشینیم و دوم اینکه نخست به سراغ
وارون آن چیز برویم و کار پژوهش را از آنجا آغاز کنیم. برای
نمونه اگر می خواهیم روشنایی روز و دستاوردهای والای آنرا
بشناسیم، راه نخست این است که در یک روز آفتابی؛ فراشد خورشید
را از سپیده دم تا پسین، گام به گام در پهنه ی آسمان پی بگیریم و
دهشهای شادی بخشش را یک بیک برشماریم و راه دوم آن است که نخست
به ژرفای یک شب تیره فرو رویم و کار پژوهش را از آنجا آغاز کنیم.
فردوسی بزرگ در سر آغاز داستان بیژن و منیژه یکی
از این شبهای تیره را چنین گزارش می کند :
شبی چون شبه روی شسته بقیر
نــه بـهرام پـیدانـه کیـوان نــه تـیر
دگــر گــونه آرایشی کـــرد ماه
بسیــج گـــذر کـــرد بــر پــیشگاه
شـب تیره ا نـدر ســـرای درنـگ میان
کرده باریک، دل کرده تنگ
نمودم ز هـر سـو بـچشم اهـرمن چـــو
مار ســیه بـاز کـرده دهـــن
زمین زیـرن چـادر قــیر گـــون تـو
گـفتی شـدستی بخواب اندرون
جهانرادل از خویشتن پر هراس جـرس بــر
گـرفته نـگهبان پــاس
نه آوای مــرغ و نــه هــرای دد
زمــانه زبـان بست از نیک و بــد
نبــد هیـچ پیـــدا نشیب از فــراز
دلــم تـنگ شــد زان درنـگ دراز
فردوسی با این شیوایی سخن، تاریکیهای هراس آور و
دلتنگیهای بر آمده از یک شب قیرگون را فرا روی ما می گذارد وما را
با ژرفای آزار دهنده ی تاریکی آشنا می سازد، ما اگر بتوانیم خود
را در چنین شب هراس آوری بینگاریم، زمانی که به سپیده دم می رسیم و
چشمانمان با نخستین تابش شادی بخش خورشید باز می شوند بهتر می
توانیم دریابیم که خورشید چیست و دهشهای زندگی بخش آن کدامند.
از این رو منهم بر آن شدم تا در این پژوهش نخست
سری به بیخ و بن دینهای ابراهیمی بزنیم و ژرفاهای هراس آور آنرا
با گوشت و پوست و استخوان خود بیازماییم تا زمانی که به سپیده
دم فرهنگ ایران می رسیم و با نخستین تابش اندیشه های نیاکان مان
آشنا می شویم بدانیم که بر ما و بر خورشید ما چه گذشت. چه شد که
ما از روشنایی آن خورشید زندگی بخش فرهنگ ایران که جشن و سرور و
سروری برای ما به ارمغان می آورد به ژرفای تاریکی های اندوه و
اسارت و بندگی و تیره روزگاری پرتاب شدیم.
در سر آغاز بخش یکم این جستار اشاره ای داشتم به
اینکه پایگاه آدمی در هر فرهنگی بر آمده و بالیده از نخستین نگاره
یا تصویری است که آن فرهنگ از « خدا و جهان هستی و آدمی »
بدست می دهد، همه ی والامندی یا بی ارجی مردمان از همین نخستین
نگاره ی یک دین و یا یک فرهنگ مایه می گیرد. بدون شناخت زیر و بم
این نخستین نگاره و دگرگون کردن ارزشهای بر آمده از آن همه ی
کوششهای ما در راستای شهرآرایی، مردم سالاری، کشور داری، هوده
های مردمی و برابری زن و مرد و جستارهایی دیگر از این دست، همه و
همه بیهوده و در پی باد دویدن خواهد بود. نخست باید شالوده های
بنیادین آیینی را که به آن باور داریم بشناسیم و ببینیم که آیا
می توان با باور به آن آیین راهی بسوی آرمانها ی بلند خود گشود؟
یا اینکه شالوده های بنیادین آن دین پیشاپیش راه دستیابی به چنین
آرمانهای والایی را بروی ما بسته اند . اگر چنین باشد ؛ همه ی
کار و کوشش و جهش و جنبش ما برای دستیابی به آرمانشهر خود چراغ
افروخته ای خواهد بود در گذرگاه باد.
مردمی که تن به حکومت های دینی و یا رهبری شیخ و
ملا و کاهن و کشیش و آیت الله می دهند ناگزیر باید همه ی آنچه را
که در این نگاره ی نخستین بنگارش در آمده و سپس در گذرگاه زمان
شاخ و برگهای فراوان پیدا کرده و همانند درخت تناوری در دل و
جان و اندیشه و روان مردمان ریشه دوانیده است بپذیرند و مردمی که
تن بحکومت دینی نمی دهند و می خواهند دین را از خیابانها به خانه
ها بکشانند آنها نیز اگر در ژرفای دلشان دین باور باشند نا گزیر
خواهند بود که پیوند های خانوادگی و پایگاه زن و مرد و پسر و دختر
خود را بر بنیاد همین نگاره ی نخستین سازماندهی کنند. برای نمونه
یک مرد مسیحی که می خواهد دین و دولت از هم جدا و هر یک درکار
خودباشند و غانونهای دادگستری و مالیات و بازرگانی و کشورداری
بیرون از گستره ی آموزه های دینی و دستیاریهای کلیسا شالوده ریزی
شوند، با همه ی کوشش خود هر گز نخواهد توانست خانه ی خود را از زیر
هنایش آن نگاره ی نخستین بیرون بکشد، چرا که او باور کرده و
پذیرفته است که
عیسای مسیح خداوند است
!! خدایی که برای آمرزش گناهان او از
ملکوت آسمان بزیر آمد و با خون خود گناه را از روی زمین شست و
نفرین جاودانه را از روی زمین برداشت. چنین کسی نمی تواند
داستان « گناه نخستین »
را که در داستان آدم و حوا آمده است رد
کند و آنرا یاوه بیانگارد، چرا که اگر چنین کند داستان خداوندی
عیسا و « شستن گناه نخستین »
را نیز رد کرده است، پس هنگامی که این
داستان را پذیرفت و به آن بها بخشید خواه ناخواه این را نیز
پذیرفته است که سرچشمه ی این روزگار بد هنجار همان « گناه
نخستین » است که
حوا
به آن دست یازید و
زمین را بزیر لعنت
خداوند فرو برد از این رو خداوند زن را
مطیع و فرمانبردار مرد ساخت بنا براین مبارزه زنان
برای رسیدن به پایگاه
همسنگی و برابری
با مردان کاری است یکسره بیهوده و در پی باد دویدن که هرگز به خان
پیروزی و بهروزگاری آنان نخواهد انجامید مگر اینکه آن نگاره ی
نخستین را نه تنها از خانه و خیابان بلکه از مغز و روان واندیشه
ی خود نیز بکنند و دور بیندازند و دست و پای خود را از بندهای
هزار توی این داستان دل آزار که از ژرفای پندار بیمار شبانان
بیابانگرد هزاره ی سوم پیش از عیسا تراویده و بالیده است رها
سازند.
نمی شود که یک زن ایرانی هم دین باور باشد و
پیاپی سفره بیندازد و سجاده بگستراند و هم آزاده باشد و برای
رسیدن به پایگاه برابری با مردان بکوشد.
همچنین یک مرد مسلمان و پیرو مذهب شیعه که
پایبند به آموزه های اسلامی است هر اندازه که آزاده و بلند نگر
باشد نمی تواند سخنان امام یکم خود که او را « سرور آزادگان
جهان »
می
داند نا درست بینگارد که در خطبه ی هفتاد و نهم نهج البلاغه می
فرماید:
« ای مردم این بدانید که
زنان ناقص العقل و ناقص الابخت و ناقص الایمان هستند، نقصان عقلشان
از این است که شهادت دو زن برابر یک مرد است و نقصان بختشان در این
است که زنان نیمی از مردان ارث می برند و نقصان ایمانشان در
بازنشستگی ایشان از نماز و روزه در روزهای حیضشان می باشد،
بنابراین بکوشید از زنان بپرهیزید و از خوبان آنها نیز برحذر باشید
و اگر شما را بکار نیکی هم فرابخوانند از آنان اطاعت مکنید تا
مبادا طمع ورزیده و بکارهای زشت وادارتان کنند».
در اینجا چنانکه می بینیم سخن از شایستگی زن و مرد
در میان نیست! سخن بر سر این نیست که کدام یک از آنها بهتر از
دیگری می توانند تخته پاره ی زندگانی را در یک دریای توفنده به
کرانه های آسایش و رامش برسانند! سخن بر سراین است که زن در هر
پایگاهی از دانش و بینش و فرزانگی که باشد بی نگر به اینکه
شوهرش تا چه اندازه بی بهره از دانش و بینش وفرزانگی است باید از
او فرمانبرداری کند و خود را فرو تر از او بشمارد.
بانو ایندیرا گاندی اگر مسلمان یا یهودی یا مسیحی
بود هرگز نمی توانست نخست وزیر هند باشد و بر سدها میلیون مرد در
آن سرزمین پهناور فرمان براند و بانوان ارجمندی مانند مارگرت تاچر
و گلدا مایر که در دو کشور مسیحی و یهودی به چنین پایگاه والایی
رسیدند نه برای این بود که دین آنها چنین پروانه ای به آنها می
داد، برای این بود که آنان و پیروانشان پیشاپیش ؛ آن « نگاره
ی نخستین » را پاره کرده و بیرون از گستره ی یهودیت و مسیحیت
« و داستان خرد ستیز آدم و حوا » که کاخ یهودیت و مسیحیت
بر شالوده ی آن استوار است توانستند آنچه را که شایسته خود و
کشورشان بود بدست آورند.
راه رسیدن به آزادی و مردم سالاری و برابری و
همسنگی پاره کردن آن تصویر نخستین در ژرفای روان است نه باورکردن
و دل سپردن و پرستیدن آن.
زن ایرانی نمی تواند هم دم بدم بنام کسانی که او
را تا ژرفای اینچنین خواری فرو کشانده اند سفره بیندازد و سجاده
بگستراند و هم خواهان برابری زن و مرد باشد.
راه رسیدن به آزادی و برابری از پشت سجاده و سفره
نیست، راه رسیدن به آزادی و همسنگی برچیدن آن سفره ها و شستن
آن تصویر از مغز و روان و اندیشه است.
اگر زنان بزرگی مانند گلدا مایر و ایندیرا گاندی
و مارگرت تاچر و بس بسیاران دیگر به آن پایگاه والا رسیدند و
توانستند با کارآیی و هوش و دانش خود به مردمشان خدمت کنند،
پیشاپیش آن بند های دست و پا گیر را از جان و روان و اندیشه ی خود
پاره کردند و آنگاه توانستند راه فراپویی پیش بگیرند.
مارگرت تاچر و دیگر بانوان پیشرو جهان آزاد نمی
توانستند سخنان پولوس رسول را که بنیانگزار کلیسای مسیح شناخته می
شود بها دهند که در رساله به افسسیان می نویسد :
ای
زنان؛ شوهران خود را اطاعت کنید چنانکه خداوند را، زیرا شوهر سر
زن است چنانکه مسیح نیز سر کلیسا، لیکن همچنانکه کلیسا مطیع
مسیح است همچنین زنان نیز شوهران خود را در هر امری اطاعت کنند.
و در باب دوم رساله ی اول به تیموتاوس می نویسد
: زن با سکوت خود بکمال اطاعت تعلیم گیرد، زن را اجازت نمی دهم که
تعلیم دهد یا بر شوهرخود مسلط شود بلکه در سکوت بماند، زیرا که
آدم اول ساخته شد و بعد حوا و آدم فریب نخورد بلکه زن فریب
خورده و در تقصیر گرفتار آمد ...
و باز درباب چهاردهم رساله ی خود به کلیسای
ُقرنتس می نویسد
: زنان شما در کلیسا خاموش باشند، زیرا
که ایشان را حرف زدن جایز نیست بلکه اطاعت نمودن چنانکه تورات نیز
می گوید، اما اگر می خواهند چیزی بیاموزند در خانه از شوهران خود
بپرسند ...
این سخنان پولوس رسول و اندیشه های زن ستیزانه ی
او همگی بر آمده و تراویده از همان نگاره ی نخستین است که خود نیز
به آن اشاره ای دارد آنجا که می گوید : زیرا که آدم اول
ساخته شد و بعد حوا و آدم فریب نخورد بلکه زن فریب خورده
و در تقصیر گرفتار آمد...
چگونه زن می تواند خاموش باشد و با سکوت
خود بکمال اطاعت تعلیم گیرد
و ناگهان از کاخ نخست وزیری کشوری مانند
انگلستان و هند و اسراییل سر در آورد؟؟
این کدام زن است که هم باید از مرد خود
اطاعت کند و هم بر میلیونها مرد در سرزمین خودش فرمان
براند؟؟
کدام زن می تواند این داستان خرد ستیز را بباورد
که آدم اول ساخته شد و بعد حوا
وآدم فریب نخورد بلکه زن فریب خورده
و
در تقصیر گرفتار آمد
... پس چون چنین شد همه ی زنان جهان هر
اندازه که فرهیخته و دانش آموخته و پرورش یافته باشند باید
از شوهران خود اطاعت کنند !!
با چنین باوری و چنین دینی چگونه می توان خواهان
برابر و همسنگی با مرد در زمینه های گوناگون زندگانی بود؟؟ هر
کودکی می داند که چنین باوری و چنان خواستی از بیخ و بن با هم در
ستیزند.
سرچشمه ی همه ی تیره روزگاریها و بد فرجامی های ما
همان نگاره ی نخستینی است که از پندارهای بیمار داستان پردازان
تورات در بیابانها ی گرم فلسطین و کنعان تراوید و در اورشلیم
سازماندهی شد و پس از فرار بزرگ بنی اسراییل در سده ی یکم ترسایی
از برابر سپاهیان آهن پوش امپراتوری روم که اسراییل را بخاک و خون
کشیده بودند، به مدینه و دیگر سرزمینهای خاورمیانه رسید و
بدستیاری پولوس رسول بنیانگذار کلیسای مسیح به شهرهای بزرگ آسیای
باختری و اروپایی مانند: غلاتیه- فیلیپی- مکادونیه- انطاکیه-
ُقرنتس- افسس و چند شهر دیگر فرا برده شد و اندک اندک در سراسر
اروپا ریشه دوانید و سرانجام با اندکی دگرگونی از
غار حرا
در مکه
سر بدر آورد و بنام اسلام در بخشهای بزرگی از جهان سایه افکن شد و
آنچه را که از ارزش زن بجای مانده بود یکسره در برابر گرد باد
گذاشت.
در اینجا پیش از اینکه به ارزشیابی پایگاه زن در
اسلام بپردازیم نخست شایسته است که پرده از روی برخی از ناراستی ها
بر داریم.
بسیار گفته اند و شنیده ایم که: زنان در
عربستان پیش از اسلام از هیچگونه پایگاه مردمی برخوردار نبودند و
عربها دختران نوزاد خود را زنده بگور می کردند و اسلام این آیین
زن ستیز را از میان برداشت و به زن پایگاه اجتماعی بخشید.
اما با نگاهی به داده های تاریخ و نوشته های
خود مسلمانان در می یابیم که این سخن بنیاد درستی ندارد بسیاری
از اسلام شناسان بزرگ جهان بر این باورند که زنان در همبودگاه
عرب از پایگاه بسیار والاتری برخوردار بودند، البته شک نیست که در
برخی از قبیله های دور افتاده و چادر نسشین که آب و نان بسنده
نداشتند به چنین کارننگینی دست می زدند اما رویهمرفته پایگاه زن
در عربستان بسیار بالاتر از آن بود که پس از اسلام فرو برده شد.
استاد پرفسور مسعود انصاری در نسک بسیار ارجمندی
بنام « باز
شناسی قران » بنمایه های بسیاری را گرد
آوری کرده است که نشان می دهند در عربستان پیش از اسلام چندین بار
زنان به فرمانروایی رسیدند و بسا که به کار دادوری پرداختند و ما
می دانیم که اسلام زنان را شایسته داوری و فرمانروایی نمی داند.
بانو خدیجه همسر پیامبر اسلام خود نمونه ی گویایی
است که زنان پیش از اسلام در گزینش هر کار و پیشه ای آزاد بودند.
بانو خدیجه پیش از اینکه همسر پیامبر شود، یک بازرگان چیره دست
بود و زنانی را هم می شناسیم که نه تنها پا بپای مردان در بازارها
سخن می راندند و چامه سرایی می کردند بلکه در گرماگرم خیزش
پیامبران ریز و درشت در عربستان ادعای پیغمبری کردند و پیروان
بسیار هم در پی آوردند. چامه های فراوانی که از عرب پیش از اسلام
بجای مانده اند همگی نشان دهنده ی پایگاه والاتر زن در دوره ی پیش
از اسلام اند.
در زمینه ی همسر گزینی هم زنان از آزادی گزینش
همسر برخوردار بودند، باز هم نمونه اش بانو خدیجه اس، او بود که
محمد را به همسری برگزید ولی اسلام این آزادی را از زن گرفت چنانچه
بسیاری از گزارشگران قران مانند مهدی الهی قمشه ای در گزارش یا
تفسیر آیه ی 36 سوره ی احزاب در باره ی شان نزول آن نوشته اند: پیامبر
می خواست دختر عمه ی خود زینب را به همسری زید پسر خوانده ی خود
در آورد زینب خواهان این زناشویی نبود اما پیامبر با آوردن آیه
36 سوره ی احزاب او را به این کار واداشت این آیه می گوید:
« هیچ زن و مرد
مومنی را در کاری که خدا و رسول حکم کنند اراده و اختیاری نیست و
هر کس نافرمانی خدا و رسول کند به گمراهی سخت افتاده است...»
می دانیم که سر انجام خود پیامبر دلباخته ی زینب
شد و او را به شبستان خود برد.
پیوند زناشویی پیامبر اسلام در سن بالای پنجاه
سالگی با دختری در سن شش سالگی نشان دهنده ی نا برابری و ستم
بزرگی است که بر زنان مسلمان رفته است و این ستم همچنان تا به
امروز ادامه دارد تا آنجا که بارها دیده و شنیده ایم که مردان
هوسران در بالای پنجاه سالگی با تکیه برسیرت « رسول الله»
با دخترانی که کوچکتر از نوه ی آنها بوده
اند زناشویی کرده اند.
ابوعبدالله محمد ابن سعد در رویه چهل و دوم از
پوشنه ی هفتم کتاب طبقات الکبیر چاپ بیروت از زبان عایشه می نویسد:
« روزی هنگام بازی عروسکهایم را روی
متکایی چیده و پرده ای روی آنها کشیده بودم، اتفاقا در آن هنگام
بادی وزیده و پرده را از روی اسباب بازیهایم کنار زد، هنگامی که
پیغمبر اسباب بازیهایم را دید پرسید:
آنها چه هستند؟
گفتم،
آنها عروسکها ی من اند، پیغمبر به یکی از اسباب بازیهایم که بشکل
اسبی بود که دو بال در طرفین داشت اشاره کرد و پرسید:
آن یکی چیست؟
گفتم آن اسب است،
فرمود و آن اشکال در طرفین او چه
هستند؟
گفتم آنها بالهای او هستند، پرسید:
آیا اسب بال دارد؟؟ گفتم آیا نشنیده ای که سلیمان اسبهای
بالدار در اختیار داشت!! با شنیدن این پاسخ پیامبر آنچنان بخنده
افتاد که تمام دندانهایش پدیدار شدند!! و این آغاز کار بود برای
رفتن عایشه به شبستان پیامبر.
از دیدگاه آن مرد ایرانی که خرد و اندیشه اش را از
سیاهیهای تو در توی دینهای ابراهیمی بیرون کشیده باشد زن در پنج
پایگاه جا می گیرد:
نخست - در پایگاه مادری که همه هستی من زهستی او
است، پس تا هستم و هست دارمش دوست.
دوم - در پایکاه خواهری که در زیر آسمان هیچ کسی
به اندازه ی او غمخوار من نیست.
سوم - در پایگاه همسری که بال پرواز من برای
فراپویی بسوی والاترین جایگاه زندگانی است.
چهارم - در پایگاه فرزندی که در او و زادمانها ی
پس از او جاودانه می مانم.
و پنجم – در پایگاه دلبری که بگفته ی ویکتور هوگو:
کسی را که دوست می داریم خدای زمینی ما می شود، شک نیست که خدا
هم به این خدای زمینی رشک می ورزید اگر خود بی چون و چرا جهان را
برای جان - جان را برای عشق و عشق را برای خود نیافریده بود.
امروز که زمان رستاخیز فرهنگ ایران فرارسیده است،
والاترین خویشکاری ما مردان ایرانی این است که مادران و خواهران و
همسران و دختران خود را از این گرداب بد نامی بیرون بیاوریم و
سرچشمه اینهمه خوار شماری آنان را از بیخ و بن بخشکانیم، پس نخستین
بایستگی پیدا کردن آن سر چشمه ها است. ما باید بدانیم سخنان شرم
آوری که بر زبان و کلک ( قلم ) سخن سرایان و بینشوران ایرانی جاری
شده و دفتر ادب ایران زمین را به ننگ آلوده اند از کجا مایه می
گیرند ؟؟
ملک الشعراء بهار دریکی از سروده ها ی خود زن را
چنین می ستاید :
خویش را سد قلم
بـزک کردن غــــایـتش زادن اســت وپــــروردن
در طبیعت طبیعتی
ثـانـی است کـــارگـــــاه نـــتاج انـــسانی
اســــت
زن بـه معنا
طبیعتی دگر است چون طبیعت عنود و کور و کر است
هنـرش جـلب مـایه
و زاد است شغـــــل اوامتـــــزاج وایـــجاد است
ای که اصلاح کار
زن خواهی بی سبـــب عمــــر خویشتـن کـاهی
زن ز اول چـنین
کـه بـینی بود هیــچ تـدبـیر چـــاره اش را
نـنمــود
در این آخرین بند که می گوید:
زن ز اول چنین که بینی بود!!
بکدام « اول » اشاره می
کند؟ آیا نه به آن نگاره ی نخستین که ما از آن سخن می گوییم ؟؟
می بینیم که استاد ملک الشعرای بهار با همه ی بینش
و فرزانگی که دارد نتوانسته است پای خود را از گستره ی آن تصویر
نخستین برون بگذارد.
مولوی بلخی در مثنوی معنوی داستانی دارد بنام «
اعرابی درویش و ماجرای زن او».
در این داستان زن از تنگدستی و گرسنگی بتنگ آمده
و شوی را بر می انگیزد که بر خیز و کاری بکن ...
نانمان نی خور شمان
درد و رشک کوزه مان نه، آبمان از دیده اشک
قرص مه را قرص
نــــان پــنداشتــه دســت ســوی آسمـــان بــرداشتـه
ننـــگ درویشـــی
زدرویشـــی مــــا روز و شـب از روزی اندیشی ما
شوی گفتش :
عاقل اندر بیش و
نـقصان ننــگرد زانک هر دو همچو سیلی بگذرد
انــدریـن عـالـم
هـــزاران جــانـــور مــی زیـد خـوش بـی زیـر و
زبــر
هرکه او شیرین می زید
او تلخ مرد هر کـه تن را می پـرستد جان نبرد
مــن روم ســوی
قناعــت دل قوی تو چــرا سوی شناعت
مــی روی
شناعت
یعنی زشتی و بدی، مرد درویش قناعت و تنگدستی
را مایه ی سرفرازی و تلاش برای بهسازی زندگانی را شناعت و زشتی می
شمارد!!
زن برو زد بانـگ کای
نامــوس کیش مــن فسون تو نخواهم خورد بیش
تــرهـات از دعــوی و
دعـوت مــگو رو سخن از کبر و از نخوت مگو
کبر زشـــت و از
گـــدایـان زشـت تـر روز سرد و برف و آنگه جامه تر
سوی من منگر بخواری
سست سست تـا نگویم آنچه در رگهای تسـت
عقـل خـود را از مـن
افـزون دیـده ای سرمن کم عقل را چـون دیـده ای
چـونـکه عقـل تـو عقیله
ی مردم است آن نه عقلست آن مار و کژدم است
عقیله بچم یک چیز گرامی است، زن به شوهردرویش می
گوید آنکه تو عقلش می نامی تنها پیش مردم کم خرد بها دارد و برای
ما نان و آب نمی شود، برو کاری بکن تا مگر تکه نانی بر سر سفره ی
خالی ما بیندازی.
شوی می گوید :
ای زن، تـــو زنــی
یـــا بـوالــحزن
فقر فخر است و مرا بر سر مزن
بـوالــحزن
یعنی اندوهیگن - یا مایه ی اندوه، می گوید، فقر برای من افتخار
است:
مال و زر سر را بود
همچون کلاه کــل بـود او که ز کله سـازد پنـاه
مـــرد حـق بـــاشد
بـماننــد بصـــــر پـس بـرهـنه بـه کـه پــوشیده
نــظر
کــار درویـشی ورای
فـهم تـست سـوی درویشی بمنگر سست سست
زانک درویشان ورای ملک
و مال روزیـی دارنــد ژرف از ذوالـجلال
در اینجا زن از در فریب در می آید و گریه کنان از
شوی پوزشخواهی می کند که :
خــوی شـاهانه ی
تــرا نـشناختم پـیش تـو گستاخ مـرکب تــاختـم
مـی نـهم پـیش تو
شمشیر و کـفن می کشم پـیش تو گــردن را بزن
بدین ترتیب شوی را رام می کند. در اینجا
داستان پرداز خوش پرداز ما به پند و اندرز می پردازد که:
گفـت
پـیغمبر که زن بـر عـاقلان غالب
آید سخت بـر صـاحـب دلان
باز بـر زن
جاهلان غـالب
شـوند کاندر ایشان خوی
حیوانـست بـــند
کـم بـودشان رقت و
لطف و وداد زآنک
حـیوانـست غـالب بـر نـهاد
مهر و رقت وصف
انسانـی بــود خشم و
شهوت وصف حیوانی بود
می بینیم که این بزرگمرد تاریخ ادب و فرزانگی
ایران زمین با چه گشاده دستی زن را دارای
سرشت حیوانی می شمارد و می
گوید زن با مهر و دادگری بیگانه است
چونکه سرشتش سرشت حیوانی است.
« مهر ورقت و نازکدلی وصف
انسانی بود » تنها
مرد« انسان » است و « خشم و شهوت وصف حیوانی بود » که این
سرشتی زنانه است.
در اینجا بروشنی پیدا است که مولوی زن را نماینده
ی روان فرماینده یا « نفس اماره » می شناساند که در اسلام با مار
و شیطان این همانی داده شده است و مرد درویش را نماد خرد و
بینشوری می داند و می گوید :
این دو بایسته در
این خاکی سرا روز و شب در جنگ و اندر ماجرا
یعنی روان فرماینده و خرد زنهار دهنده شب و روز در
جنگ و ستیزند، زن که نماد نفس اماره است:
همــی خـواهــد حـویـج
خـانــقاه یـعنی آبـرو و نـان و خـوان و جــاه
(حویج با « حا » ی حطی یا ( ح ) جیمی کوتاه شده
ی حوائج یا مایحتاج است).
می گوید زن همواره در پی نان و آب و دیگر بایستگی
های زندگی است.
نفس همچون زن پی چاره گری
گــاه خـاکی گـاه جـویـد سـروری
عقل خود زین فکرها آگاه
نیست در دمـــاغش جــز
غــــم الله نیســت
اما مرد نماد عقل است که در اندیشه ی خور و خواب و
آب و نان نیست!! تنها چیزی که در اندیشه ی او است «
غم الله » است.
اگر زیر و بم این داستان را بژرفی بنگریم جای پای
داستان آدم و حوا را در آن بروشنی پیدا خواهیم کرد، به سخن دیگر
این داستان چهره ی دگرگون شده ای از همان داستان آدم و حوا است با
این دگر گونی که در آنجا حوا با هزار کرشمه و ناز آدم را به
فزون خواهی و خوردن میوه ی معرفت بر انگیخت و دراینجا زن درویشی
و « غم الله » خوردن های
شویش را بها نمی دهد و او را به کارو کوشش برای بدست آوردن نان و
خرما بر می انگیزد.
برداشت مولوی از داستان « اعرابی درویش و
ماجرای زن او »
درست ادامه ی همان نگاره ی نخستین است که
ما آنرا سرچشمه همه ی تیره روزگاریهای زن در جهان اسلام و دیگر
دینهای ابراهیمی بشمار می آوریم .
اگر بزرگمردی مانند مولوی که بینشوری است بی همتا
و داستان پردازی است خوش پرداز تا بدین اندازه می تواند زیر هنایش
آن نگاره ی نخستین که بر آمده از دینهای ابراهیمی است جا بگیرد
روشن است که ما مردمان کم دانش تا کجای این شب تیره فرو خواهیم
رفت.
در اینجا مثنوی معنوی را می بندیم تا بیش از این
مایه ی رنجش دلباختگان مولوی را فراهم نیاورده باشیم و به سراغ
بزرگترین فیلسوف مسلمان یعنی ملا صدرا یا « صدر المتالهین
شیرازی»
می رویم که سرآمد همه ی « الله
شناسان » جهان است.
این فیلسوف مسلمان چنان زیر هنایش آن نگاره ی
نخستین جا گرفته است که نمی تواند بباورد که زن
« روح انسانی و الهی »
داشته باشد ، از همین رو زنان را در ردیف
« حیوانات » گروه بندی می
کند و در بر شمردن گروههای گوناگون جانوران می نویسد: خداوند
تبارک و تعالی گروهی از حیوانات را برای خوردن آفرید، برخی را
برای رکوب و زینت، برخی را برای جابجا کردن کالا و«
بعض الحیوانات للنکاح !! » یعنی یعضی از حیوانات را
برای نکاح کردن !! و فراموش می کند که خود ش با همه ی آن یال و
کوپال مردانه از زهدان چنین «
حیوانی »
بدر آمده است.
یکی دیگر از دانشمندان نامی جهان اسلام « حاج
ملا هادی سبزواری » است. این فیلسوف بزرگوار در ادامه ی
سخنان گوهر بار ملا صدرا، در پوشنه سوم « الحکمته
المتعالیه فی الاسفار الاربعه » چاپ بیروت می نویسد:
« این که زن را در ردیف
حیوانات شمرده اند ؛ ایما ء لطیفی
است ؛ که زنان به واسطه ی سستی عقل وجودشان در ادراک جزییات و نیز
گرایش آنان به زخارف دنیوی نزدیک است که به
حیوانات زبان بسته ملحق شوند.
سیرت و منش اغلب زنان مثل حیوانات
است اما خداوند به آنها صورت انسانی
پوشانده است تا مردان از دوستی زنان و نکاح با آنان متنفر نباشند».
تا اینجا از زبان سه تن از بزرگترین بینشوران جهان
اسلام، یعنی مولوی بلخی- صدرالمتالهین شیرازی و حاج ملا هادی
سبزواری شنیدیم که هر یک بگونه ای زن را در ردیف
«حیوانات» بشمار آوردند،
حیوانی که خرد و روان مرد را
تباه می کند و مایه ی تیره بختی او می شود. اینک ببینیم که
خداوند« تبارک و تعالی » زن را برای اینهمه
« شناعت » و خوی حیوانش چگونه
عقوبت می کند.
امام محمد غزالی که یکی از بزرگترین فیلسوفان و
شریعتمداران جهان اسلام است در رویه های 269 و 272 نصیحت الملوک
بکوشش استاد جلال همایی چاپ انتشارات انجمن آثار ملی می نویسد:
چون حوا در بهشت نا فرمانی کرد و از آن درخت گندم
خورد، حق تعالی زنان را هشت ده چیز عقوبت فرمود کردن.
اول: حیض
دوم: زادن
ســـوم: جدا شدن از مادر و پدر و مرد بیگانه
را به شوهر کردن
چهارم: به نفاس آلوده شدن. « نفاس خونی است
که پس از زاییدن از زنان بیرون می شود »
پنـــجم: آنکه مالک تن خویشتن نباشد.
شـــشم: کمی میراث.
هفتــــم: طلاق که بدست ایشان نگردد. «
شایان یاد آوری است که در اسلام اگر زنی دچار بیماری روانی شود
شوهر می تواند بیدرنگ او را از خود جدا کند، اما اگر
مردی دچار چنین بیماری شد زنش نمی تواند از او جدا شود. طلاق
همیشه در دست مرد است.
هشتــم: آنکه مرد را چهار زن حلال کرد و زن
را یک شوی.
نـــــهم: آنکه در خانه معتکف باید بودن.
دهــــم: آنکه در خانه سر پوشیده دارد...
یازدهم: آنکه گواهی دوتن را برابر یک مرد
نهاده اند...
دوازدهم: آنکه از خانه بیرون نیارد آمدن مگر با
کسی محرم.
سیـزدهم: آنکه مردان را نماز عید و نماز جمعه و
نماز جنازه بود و غزا کنند « یعنی جنگ و غارت کنند » و
زنان را اینها نباشد.
چهاردهم: آنکه امیری را نشایند و نه نیز قضا را و
نه حکم را. «
نه در کار داوری توانند بود و نه در کار کشورداری ».
پــانزدهم: آنکه فضل هزار بهره است « یعنی
دانش هزار بخش است » یک بهره از آن زنان راست و دیگر مردان را
...
شانزدهم: آنکه در قیامت چندان که جمله امت را
عذاب بود یک نیمه را از آن زنان بود . «بیچاره فروغ فرخزاد و سیمین
بهبهانی».
هفدهم: چون شویش بمیرد چهار ماه و ده روزش
عدت بباید داشتن.
هجدهم: آنکه چون شویش طلاق دهد سه ماه و یا سه
حیض عدت بباید داشتن.
و ادامه می دهد: « ... بدان که جملگی
( خوی ) زنان بر ده گونه است و
خوی هر یک به صفت چیزی از حیوانات
ماننده است. یکی چون خوک -
دوم چون بوزینه - دیگر چون
سگ - چهارم چون
مار
- پنجم چون استر - ششم چون
کژدم - هفتم چون
موش - هشتم چون
کبوتر - نهم چون
روباه - دهم چون
گوسپند...
و در ادامه ی این دانش پراکنی های دل آشوب این
خوی دهم را که خوی گوسپندی است گرامی تر می دارد و می گوید: « ...
وزنی که خوی گوسفند دارد، مبارک بود همچون گوسفند که اندر همه
چیزهای وی منفعت یابی. زن نیک همچنین با منفعت بود و بر شوهر خویش
و بر اهل و همسایگان خویش رحیم بود و بر خان و مان و فرزندان خویش
مشفق و مهربان بود و اطاعت دارد خدای جل جلاله را.
و بدان که پارسایی و مستوری نعمتی است مرد را از
نعمتهای خداوند . و هیهات هیهات که بر
زن پارسا کم کس قادر شود.
آیا زن ایرانی که دم بدم سفره می اندازد و دخیل می
بندد و سجاده می گستراند، اینها را خوانده است ؟؟
آیا آن مادر ایرانی که دختر خود را باورمند به
اسلام بار می آورد می داند که با خود و با دختر خود چه می کند ؟؟
آیا زن ایرانی می تواند با چنین اندیشه های زن
ستیزانه ای که بر مغز و روان و خرد و اندیشه ی مردش سایه افکنده
است از پشت سفره ی حضرت عباس بسوی آزادگی خیز بردارد ؟؟
تا اینجا آنچه که باز نگری کردیم سخن فرزانگان و
بینشوران ایرانی بود، جا دارد که نگاهی هم به چهان بینی فقیهان و
عمامه داران بیندازیم.
حضرت آیت الله دستغیب که فقیهی عالیقدر و از
یاران نزدیک امام خمینی بود در یکی از نوشته های خود می نویسد:
« روایت است از امیر المومنین که
فرمود یکروز من و فاطمه زهرا وارد شدیم بر حبیب خدا و رسول را
گریان دیدیم، فاطمه از پدرش علت گریه را پرسید حضرت فرمود متذکر
شدم آنچه را که در لیله المعراج از عذاب زنها نشانم دادند، حضرت
زهرا به پدر عرض کرد مگر راجع به عذاب زنها چه دیدید؟ خلاصه ی
روایت شریفه آنکه حضرت فرمود: زنی را دیدم که بمویش آویزانش کرده
اند در حالیکه مغزش می جوشد، و دیدم زنی را که به زبانش آویزان شده
و در حلقش حمیم جهنم می ریزند و دیدم زنی را که دست و پایش را بسته
و مارها بدان می پیچند و دیدم زنی را که سرش خوک و بدنش شکل الاغ
است!! حضرت زهرا منقلب شده و عرض کرد مگر چکار کرده اند که چنین
می شوند؟؟ حضرت فرمود: آن زنی که بمویش آویزان کرده اند و مغزش می
جوشد، زنی است که مویش را نا محرم ببیند (
این سخن برآمده از آیه 59 از سوره ی احزاب است که می فرماید : ای
پیغمبر به زنان و دختران خود و به زنان مومنان بگو که خویشتن را با
چادر بپوشانند) و آن زنی را که به
زبانش آویزان کرده بودند و در گلوی او حمیم جهنم می ریختند زنی است
که به شوهرش جسارت و بی ادب کند و فرمود آنکه به پستانش آویزان
کرده بودند زنی است که بدون علت شوهرش را از همبستری خود مانع شود
و بهانه بیاورد و اما آن زن که بپاهایش آویزان شده بود زنی است که
بدون اجازه ی شوهرش از خانه برون رود... و زنی را دیدم که بدنش
را با مقراض ( قیچی ) می چیدند و مجبورش می کردند که بخورد و این
زنی است که برای بیرون رفتن از خانه آرایش کرده بود... زنی را
دیدم که سر تا پایش شکل سگ بود و آتش از مقعدش داخل و از حلقش
خارج می شد و این زن آوازه خوان بود... (بیچاره زنان
آوازه خوان ایرانی !!).
از آنجا که فلکلور هر مردمی آیینه ی تمام نمای با
ورها و آرمانهای آن مردم است، با نگاهی به سروده های چامه سرایان
و زبانزدها یا « ضرب المثل » های ایرانی می توانیم گستره ی فراخ
دامن آن نگاره ی نخستین و اندیشه های زن ستیزانه ی را در اندیشه و
گفتار و کردار مرد ایرانی دریابیم .
زنــــان مـــاننـد ریـحان و
سفـالــند درون سو خبث و بیرون سو جــمالند
نشــاید یـــــافــتن در
هیــچ بــرزن وفا در اسب و در شمشیر و در زن
در جــهان از زن وفاداری که
دید غــیر مــکـاری و غــداری کـه دیــد
زن و اژدهـــا هـر دو در خاک
به جهان پاک از این هر دو نـاپاک به
یـکی گــفت کس را زن بــد
مبـــاد دگر گفت زن در جـهان خود مبـاد
زن چه باشد ناقصی در عقل و
دین هیــچ نـاقص نیسـت در عـــالم چــنین
زنــان در آفــرینـش نـا
تــمام انــــد از ایــرا خـویشـکام و زشـت
نامـــند
زنان چون ناقصان عقل و دین
انـد چـــرا مـردان ره آنــان گــــزیننـــد
بـــگفتار زنـان هــر گـــز
مکن کـار زنـــان را تــا تـوانـی مــرده
انـگار
زنـان نـازک دلنـد و سست
رایـــند بــه هر خو چون برآریشان بر آینــد
فضل مردان بر زن ای حالی
پرست زان بود که مرد پایان بین تر اسـت
ور کــند سـرکـشی هـــلاکـش
کــــن آب رخ مــی بــرد به خـاکــش کـن
زن چـو مـار اسـت زخـم خـود
بزند بــر سـرش نیــک زن کـه بـد بـزنـد
آنـکه را دختـر اســت جـــای
پـــسر گر چــه شـاهسـت هسـت بـد اختـــر
دو کیـهان گـم کنند از بـهر یـک
کام چــو کـام آیـد نــجوینــداز خـرد نـام
زنـــان را ستـایی سـگان را
ستـــای که یک سگ به از صد زن پارسای
این سگ زاده هم فراموش کرده است که از زهدان چنان
سگی زاییده شده است !! آیا چنین مردی براستی می داند که با خود چه
می کند ؟؟
در ادب و فلکلور ایرانی مردان همیشه پیماندار -
پایان نگر- بینشور - هنردوست - امیدوار - راز نگهدار - راستگو -
راستکردار - سخنور - سخن سنج - و جوینده ی دانش اند !!!.
و زنان همیشه نادان - احمق - جاهل - پیمان شکن
- ناقص العقل - نازک دل - سست رای - تنبل - جویای خور و خواب -
مکار - فریبکار - کج فهم - ناتوان در رای زنی - نا شایست برای
همپرسی - همتای مار و کژدم - بد اختر و افشا کننده ی اسرار !! .
اینک که اینهمه خوار شماری و دشنام و ناسزا را
به همسران و مادران و خواهران و دختران و دلبران خود دیدیم، و درد
و رنج آنها را با پوست و گوشت و استخوان خود دریافتیمف، بر ما است
که سرچشمه ی اینهمه بد آموزیهای خرد ستیز را بیابیم و آنها را
ازبیخ و بن بخشکانیم.
ما پیشتر به تورات و انجیل نگاه کردیم، اینک به
قران و نهج البلاغه و دیگر بنمایه های اسلامی نگاه می کنیم :
آیه ی یازدهم
سوره ی شوری نشان می دهد که الله زنان را برای این آفریده است
که جفت مردان باشند، می گوید: «
الله خالق زمین و آسمانها برای شما از نوع خودتان و برای چهارپایان
نیز جفت هایی خلق کرد تا بدینوسیله شما زیاد شوید...»
از اینرو تنها کار زنان این است که بزایند!!
در آیه ی 228 سوره ی بقره
برتری مردان را به زنان نشان می دهد:
« ... و زنان را بر شوهران حقوق
مشروعی است چنانکه شوهران را بر زنان ؛ لیکن مردان را بر زنان بر
تری خواهد بود و الله بر همه چیز توانا و بر همه ی امور دانا است »
.
در آیه ی 223 سوره ی بقره
آزادی جنسی را یکسره از زنان می گیرد و آنان را
کشتزار شوهران برا ی تخم ریزی بشمار می آورد:
« زنان کشتزار شمایند برای
کشت به آنها نزدیک شوید » .
در آیه ی 59 از سوره ی احزاب
زنان را خانه نشین و پوشیده رو می کند:
« ای پیغمبر به زنان دختران خود و
زنان مومنان بگو که خویشتن را با چادر بپوشانند... » .
در آیه ی 282 سوره ی بقره
گواهی یک مرد را برابر گواهی دو زن می شمارد: «
.... و دوتن از مردان گواه بیاورید و اگر دو مرد نیابید یک مرد و
دو زن... » .
در آیه سوم سوره ی نساء به
مردان پروانه ی می دهد که تا چهار زن عقدی و
بیشمار زن متعه داشته باشند: «
.. پس نکاح کنید آنچه که خوش آید شما را از زنان دو سه و چهار...
» .
در آیه ی 6 سوره ی مومنون
دست مردان را در دستیازی به کنیزان خود باز می
گذارد: « ....و یا کنیزانی ملکی
متصرفی آنها که هیچ نوع ملامتی در مباشرت این زنا برای مردان نیست.
» .
در آیه 11 سوره ی نسا
ء بهره ی دختران را از ماندمان پدر نیم بهره ی
پسران می داند: « ... حکم الله در
حق فرزندان شما آنست که پسران دو برابر دختران ارث ببرند... »
.
در آیه ی 34 از سوره ی نساء
دست مردان تبهکار را در کتک زدن زنان خود باز می
گذارد: « ... زنانیکه از مخالفت
و نافرمانی آنها بیمناکید ؛ باید نخست آنها را پند دهید و از
خوابگاهشان دوری کنید ؛ و در صورت نافرمانی آنها را بزدن تنبیه
کنید ... » .
برخی برای پوشاندن این همه ستمی که در اسلام بر
زنان رفته است می گویند که در قران آیات دیگری هم هست که نشان
دهنده ی برابری زن و مرد است و برای نشان دادن راستینگی این سخن به
آیه هایی مانند آیه یکم از سوره ی نساء اشاره می کنند که می
گوید: « ای مردم بترسید از
پروردگار خود، آن خدایی که همه ی شمارا از یک تن آفرید و هم از آن
جفت او را خلق کرد و از آن دو تن خلقی بسیار دراطراف عالم از زن و
مرد بر انگیخت و بترسید از آن خدایی که بنام او از یکدیگر مسئلت و
در خواست می کنید ... » .
چنانچه در اینجا بروشنی دیده می شود سخن از ترس از
خدا در دل زن و مرد درمیان است نه از همسری و همسنگی زن و مرد.
|