|
پایگاه آدمی در
هر فرهنگی بر آمده و بالیده از نخستین نگاره یا (
تصویری )
است که آن فرهنگ از
خدا ؛ و جهان هستی ؛ و
آدمی بدست
می دهد
؛ بدون شناخت این
نگاره ؛ کوشش برای رسیدن به دموکراسی ؛ و آزادی ؛ و حقوق بشر ؛
و برابری زن و مرد ....؛ و سخنان دیگر از این دست ؛ کاری است
بیهوده که راه بجای نخواهد برد . نمی توان باورمند به یک دین بود
و پا را از گستره ی نخستین نگاره ای که آن دین بدست می دهد
بیرون گذاشت . بنا براین تا زمانی که نخستین نگاره ی آن دین
شناخته نشود ؛ کوشش پیروان آن دین در راستای آزادی ودیگر ارزشهای
والای زندگی آب در هاون کوبیدن و در پی باد دویدن است !! .
بنا براین برای
شناخت پایگاه زن در دینهای ابراهیمی ؛ و به سنجه گذاشتن آن با
فرهنگ ایران ؛ نخست باید به آن نخستین نگاره ای که دینهای
ابراهیمی از خدا و جهان هستی و آدمی بدست می دهند نگاهی بیاندازیم
و سپس به سراغ فرهنگ ایران برویم .
تورات نخستین
نسک ؛ یا کتاب ؛ از نسکهای سه گانه ی دینهای ابراهیمی ؛ یعنی
یهودیت –
مسیحیت و اسلام ؛ و به سخن دیگر بنیاد سه دین بزرگ ابراهیمی است .
من در اینجا بهاییگری را بشمار نمی آورم چرا که همان نگاره ی
نخستینی که این سه دین بزرگ جهانی از خدا و جهان هستی و آدمی
بدست داده اند از سوی بهاییت نیز پذیرفته شده و اندیشه ی دگر گونه
ای را بنگارش در نیاورده اند .
سفر پیدایش در
تورات که بنمایه ی همه ی دینهای ابراهیمی است چنین آغاز می شود
: در ابتدا خدا آسمانها و زمین را آفرید *
و زمین تهی و بائر بود و تاریکی بر روی لجه و روح خدا سطح آبها را
فرا گرفت و خدا
گفت روشنایی بشود و روشنایی شد * و خدا
روشنایی را دید که نیکو ست و خدا روشنایی را از تاریکی جدا ساخت *
و خدا روشنایی
را روز نامید و تاریکیرا شب نامید و شام بود
و صبح بود روز اول * و خدا گفت فلکی باشد در میان آبها و آبها را
از آبها جدا کند * و خدا فلک را بساخت و آبهای زیر فلک را از آبها
ی بالای فلک جدا کرد و چنین شد * و خدا فلک را آسمان نامید و شام
بود و صبح بود و روز دوم * و خدا گفت آبهای زیر آسمان در یکجا جمع
شود و خشکی ظاهر گردد و چنین شد * و خدا خشکی را زمین نامید و
اجتماع آبها را دریا نامید و خدا دید که نیکو ست * و
خدا گفت زمین نباتات
برویاند علفی
که تخم بیاورد و درخت میوه ای که موافق جنس
خود میوه آورد که تخمش در آن باشد بر روی زمین و چنین شد * و شام
بود و صبح بود روزی سیم * و خدا گفت نیرها در فلک آسمان باشند تا
روز را از شب جدا کنند و برای آیات و زمانها وروزها و سالها باشند
* و نیرها در فلک آسمان باشند تا برزمین روشنایی دهند و چنین شد *
و خدا دو نیر
بزرگ ساخت نیر اعظم برای سلطنت روز و نیر
اصغر برای سلطنت شب و ستارگانرا * و خدا آنها را در فلک آسمان
گذاشت تا بر زمین روشنایی دهند و شب را از روز جدا کنند ؛ و خدا
دید که نیکو است * و شام بود و صبح بود روز چهارم * و خدا گفت آبها
از انبوه جانوران پرشود و پرندگان بالای زمین بر روی فلک آسمان
پروازکنند .* و همه ی جانداران خزنده را ؛ و خدا دید که نیکو است و
خدا آنها را برکت داده گفت بارور و کثیر شوید و آبها ی دریا را
پرسازید و پرندگان در زمین کثیر شوند * و شام بود و صبح بود روزی
پنجم * و خدا گفت زمین جانوران را موافق اجناس آنها بیرون آورد
بهایم و حشرات و حیوانات زمین به اجناس آنها و چنین شد و خدا دید
که نیکوست *
و خدا گفت آدم
را بصورت ما و موافق شبیه ما بسازیم تا بر
ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بهایم و بر تمامی زمین و
همه ی حشراتی که بر زمین می خزند حکومت نماید
* پس خدا آدم را
بصورت خود آفرید اورا بصورت خدا آفرید .
تا همین جا چند
نکته شایان ژرف نگری است : نخست اینکه در آیات سوم تا پنجم دیدیم
که خدا گفت
روشنایی بشود و روشنایی شد
؛ و خدا
روشناییی
را روزو
تاریکی را
شب نامید و اینهمه در
روز یکم
رخ داد .
می دانیم که
روشنایی
برآیند واکنشهای گوناگونی است که در خورشید رخ می دهند ؛ اما در
روز یکم هنوز از
خورشید
خبری نیست ؛ تنها در روز چهارم است که این
شهریار روشنان
خلق می شود تا
روز را از
شب
جدا کند و پرتو خود را بر زمین بیافکند و گیاهان را در روییدن و
بالیدن و میوه دادن یاری برساند ؛ به سخن دیگر سه روز و سه شب
باید بگذرد تا خداوند خدا بیاد بیاورد که بدون
خورشید
نه روشنایی
درکار خواهد بود که آنرا از تاریکی جدا سازد !! و نه
روز و شبی
که آنها را از هم دور نگهدارد ؛ و نه اینکه گیاه و جانور می
توانند هستی داشته باشند ؛ اما از آنجایی که
خداوند خدا به هر کاری
توانا است
!!
؛ هر کاری دلش بخواهد می کند و خلقت خود را به هر ترتیب که
مشیت الهی اش
باشد سر وسامان می
بخشد و راه هر گونه چون چرا را بر خرده گیرانی مانند ما می بندد .
در ادامه ی
داستان می خوانیم : خداوند خدا ؛ پس آدم
را از خاک زمین بسرشت و در بینی وی روح حیات دمید و آدم نفس زنده
شد * و خدا باغی در عدن غرس نمود و آن آدم را که سرشته بود در آنجا
گذاشت* و خداوند خدا هر درخت خوشنما و خوشخوراک را از زمین
رویانید و درخت
حیات را در وسط باغ و درخت معرفت نیک و بد را
* و خداوند خدا آدم را امر فرموده گفت از همه ی
درختان باغ بی ممانعت بخور *
اما از درخت معرفت نیک
و بد زنهار نخوری زیرا روزی که از آن خوردی هر آینه خواهی مرد
* و خداوند خدا گفت خوب نیست که آدم
تنها باشد پس برایش
معاونی
موافق وی بسازم * و خداوند خدا هر حیوان صحرا و هر پرنده ی آسمان
را از زمین سرشت و نزد آدم آورد لیکن برای آدم
معاونی موافق وی پیدا
نشد * و خداوند خوابی گران بر آدم مستولی
گردانید تا بخفت و یکی از دنده هایش را گرفت و گوشت در جایش پرکرد
و خداوند خدا آن دنده را که از آدم گرفته بود زنی بنا کرد و وی را
بنزد آدم آورد * و آدم گفت این است استخوانی از استخوانهایم و
گوشتی از گوشتم از این سبب نساء نامیده شود زیرا که از انسان گرفته
شد * و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند .
تا اینجای
داستان چند چیز به روشنی دانسته می شود ؛ نخست اینکه خداوند خدا
دوست نمی دارد که آدمی دارای
معرفت نیک و بد
باشد ؛ خدا نمی خواهد که آدمی خرد خودرا بکار گیرد و از راه
اندیشه و آزمایش و جستجو ؛ شایست را از نا شایست و راه را از
چاه باز شناسد ؛ او بنده ی چشم و گوش بسته می خواهد که بدون چون
چرا فرمان خدا و رسولانش را بجا آورد .
دوم اینکه آدم
تنها بود ؛ از اینرو خداوند خدا تنهایی او را نپسندید و خواست
تا از میان جانوران همتایی برای معاونت او بر گزیند ؛ اما هنگامی
که همه ی پرندگان و چرندگان و خزندگان را در کنار آدم گذاشت دید
که هیچیک از این جانوران درزشتی و بی خردی بپای آدم نمی رسند !!
پس ناگزیر آدم را بخوابی ژرف فرو برد و دنده ای از دنده های چپش
را بیرون کشید و جای آنرا با گوشتی که دانسته نیست از کجا آورده
بود پر کرد و از آن
دنده
زنی بنا ساخت
؛ و شگفت اینکه این زن ؛
هم زیباتر ؛ هم هشیار تر؛ و هم اندکی آدم تراز آدم بود !!
. اما از آنجا که خدا آدم را
بصورت خود
یعنی از جنس
نرینه
!!
ساخته بود نمی توانست این زن را که از
جنس پست تری !!
پدید آمده
بود در
کفه ی همسری و هم سنگی با مرد بگذارد ؛ و او را
آدم بشمار آورد
؛ از اینرو زن را در
خدمت مرد
و برای
معاونت مرد
بنا کرد .....
این
سر آغاز فرو پویی زن در دینهای ابراهیمی است ؛
و من بر آنم تا در این نوشتارها نشان دهم که همه ی گرفتاریها و
تیره روزگاریهای زنان در دینهای ابراهیمی ؛ بر آمده از همین نخستین
نگاره ای است که ازژرفای اندیشه های بیمار شبانان بیابانگرد هزاره
ی دوم پیش از عیسا تراویده و مردم جهان را دچار روزگار بد هنجار
نموده است .
بنا براین به
همان نگاره ی نخستین بر می گردیم و داستان خلقت را ادامه می دهیم
.
در باب سیم
سفر پیدایش می خوانیم : ... « مار از همه
ی حیوانات صحرا که خداوند ساخته بود هوشیارتر بود ؛ و بزن گفت :
آیا خدا حقیقتا گفته است از همه ی درختان باغ نخورید * زن بمار
گفت : از میوه ی درختان می خوریم لکن از میوه ی درختیکه در وسط
باغ است خدا گفت از آن مخورید و
آنرا لمس
مکنید
مبادا
بمیرید * مار بزن گفت هر آینه نخواهید مرد
*
بلکه
خدا می داند
در روزیکه از آن بخورید
چشمان شما باز می شود و
مانند خدا عارف نیک و بد خواهید گردید *
چون زن دید که آن درخت برای
خوراک نیکوست و
بنظر خوشنما و درختی است دانش افزا
پس از
میوه اش گرفته بخورد و بشوهر خود نیز داد و او نیز خورد * آنگاه
چشمان هر دوی ایشان باز شد * و فهمیدند که عریان اند ؛ پس برگهای
انجیر بهم دوخته ستر ها برای خویشتن ساختند * و آواز خداوند خدا را
شنیدند که هنگام وزیدن نسیم بهار در باغ می خرامید ؛ و آدم و زنش
خویشتن را از حضور خداوند خدا در میان درختان باغ پنهان کردند * و
خداوند خدا آدم را ندا در داد و گفت کجا هستی ؟؟ * گفت چون آواز
ترا در باغ شنیدم ترسان گشتم زیرا که عریانم پس خود را پنهان کردم
* گفت که ترا آگاهانید که عریانی ؟؟
آیا از آن درختی که ترا قدغن کردم که از آن نخوری خوردی ؟؟
* آدم گفت این زنیکه قرین من ساختی وی از میوه ی
درخت بمن داد که خوردم * پس خدا وند خدا بزن گفت این چه کار است که
کردی ؛ زن گفت مار مرا اغوا نمود که خوردم * پس خداوند خدا بمار
گفت چونکه این کار کردی از جمیع بهایم و از همه ی حیوانات صحرا
ملعون تر هستی ؛
بر شکمت راه خواهی رفت
و تمام ایام عمرت
خاک خواهی خورد
؛ و عداوت در
میان تو و زن و در میان تو و ذریت وی می گذارم
؛ او سر ترا خواهد کوبید ؛ و تو پاشنه ی او را خواهی کوبید ؛ و بزن
گفت الم حمل ترا
بسیار افزون گردانم با الم فرزندان خواهی
زایید و اشتیاق تو بشوهرت خواهد بود و
او بر تو حکمرانی خواهد
کرد
* و به آدم گفت چونکه سخن زوجه ات را شنیدی و از
آن درخت خوردی که امر فرموده گفتم از آن نخوری ؛ پس بسبب تو
زمین ملعون
شد و
تمام ایام عمرت از آن
با رنج خواهی خورد ؛ خار و خس نیز برایت
خواهد رویانید و سبزهای صحرا را خواهی خورد * و بعرق پیشانیت نان
خواهی خورد تا حینیکه به زمین راجع گردی که از آن گرفته شدی زیرا
که تو خاک هستی و بخاک بر خواهی گشت*
..... و خداوند خدا گفت
همانا انسان مثل یکی از ما شده است که عارف نیک و بد گردیده است ؛
مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز گرفته بخورد و تا
بابد زنده بماند *
پس خداوند خدا او را از باغ عدن بیرون کرد
تا کار زمین را که از آن گرفته شده بود بکند * پس آدم را بیرون کرد
و بطرف شرقی باغ عدن
کروبیان را
مسکن داد و
شمشیر آتشباریرا که بهر سو گردش می کرد تا
طریق درخت حیات را محافظت کند .....
آنچه که از این
بخش از داستان خلقت ؛ که زیر بنای یهودیت و مسیحیت و اسلام و
بهاییت است در می یابیم این است که : مار از همه ی حیوانات صحرا و
بویژه از آدم و دستیارش هشیار تر ؛
و بیش از خداوند خدا
خواهان فراپویی و دانش آموزی آدم و حوا بود
؛ مار می خواست که آدم و حوا خودشان چیز ها را بیازمانید و خردشان
را بکار گیرند و رمز و راز هستی را دریابند ؛
ولی چون آدم را شاسته ی چنین گفتگویی نمی دانست به سراغ زن می
رود و او را به خوردن میوه ی دانش بر می انگیزد
؛ به زن می گوید نترس جانم ؛
سخنان این خدای خرد
ستیز را بها نده ؛
خدا می داند زمانی که شما بسوی درخت دانش گام بر دارید و میوه ای
از بیشمار میوه های خوشنما و خوشخوراک آنرا بخورید چشمانتان در
زیر تابش خورشید خرد باز می شوند و مانند خود خدا عارف نیک و بد
خواهید شد و فرمانها ی خرد ستیز او را پشیزی بها نخواهید داد ؛
از اینرو شما را از خوردن چنین میوه ای باز داشته است ؛ زن نگاهی
به درخت دانش افزا می اندازد و سخنان مار را می باورد و یکی از
میوه های دلپذیر را از درخت دانش می چیند و دندانهای زیبایش را با
آن آشنا می کند ؛ و سپس نیم خورده ی خود را به آدم می دهد که او
هم گازی بزند ؛ تا شاید که گشایشی در کاراو باشد و چشمان آن خرد
باخته هم که از
آدم بودن
تنها نامش را یدک می کشد ؛ بروی راستیها باز شوند ؛ با همین
نخستین گاز ؛ چشمان هر دو بیدرنگ خورشید گونه می شوند و در می
یابند که برهنه اند
وبرهنگی شان چه زیبا
است !! در
این هنگام ؛ سدای پای خدا از دور دستها شنیده می شود ؛ آدم و حوا
ترسان و لرز لرزان خود را در پشت درختان باغ پنهان می کنند ؛ و
خدا که نمی توانست آنانرا ببیند!! ؛ آواز سر می دهد که
: آدم کجا هستی ؟؟
....
می بینیم که
در اینجا هم خدا زن را در ردیف
آدم
نمی شمارد تا دست کم بپرسد
: شما دوتا کجا هستید
؛ و تنها نام
آدم
را که دردانه ی او است بر زبان می آورد !! ؛ آدم که دست و پای
خود را گم کرده ؛ و دانسته است که
آدم خرد ورز ؛ و
خداوند خرد ستیز ؛ در هیچ زمینه ای آبشان بیک جوی نمی رود !!
؛ پاسخ می
دهد که : من از
تو ترسانم
؛ چون شکوه تن خود و همسرم را دیدم ؛ خدا که نمی داند در نبودن
او چه گذشته است !! ؛ می پرسد : تو اینهمه را از کجا دانستی ؟؟
چه کسی ترا با تنت آشنا کرد ؟؟ نکند از آن درخت که امر فرموه و
گفته بودم از آن نخوری خورده باشی ؟؟ آدم که هنوز با خوی جوانمردی
آشنا نیست ؛ بجای اینکه در کنار حوا بایستد و از
کرد وکار خجسته ی او
پدافند کند نا جوانمردانه پاسخ می دهد که : گناه از من نیست !!
گناه از این زن است که تو برای من ساختی ؛ او بود که مرا به شکستن
فرمان مقدس !! تو بر انگیخت و گرنه
من کجا و آدم شدن کجا !!
؛ در اینجا خداوند
خدا از روی ناچاری ؛ و وارون خواست دلش رو به زن می کند و برای
نخستین بار با او هم سخن می شود که :
چرا چنین کردی ؟؟
چرا بنده ی چشم و گوش بسته ی مرا او از من گرفتی؟؟
زن در اینجا
برتری منش خود را بنمایش می گذارد و نشان می دهد که سد پله از
آدم ؛ بالا تر است!! بی آنکه پای آدم را بمیان بکشد می گوید این
مار بود که مرا بخوردن میوه ی درخت دانش برانگیخت ؛ در اینجا خدا
که بخشم آمده و نمی داند از دست
سه دانشجو
چه باید بکند ؛ بمار می گوید : چونکه راه
خرد ورزی را به
آدم و حوا نشان دادی و مرا بدون بنده ی چشم و گوش بسته گذاشتی ؛
از این پس روی
شکمت راه خواهی رفت ....؛
در این جا خدا آنچنان بخشم آمده که نمی داند که مار پیش از آنهم
بر روی شکمش راه می رفت !! ... و جز این شیوه ی دیگری برای ره
رفتن نمی شناخت ؛ و بد تر از همه اینکه می گوید
: تمامی ایام عمرت خاک
خواهی خورد !!
براستی من نمیدانم این کدام مار است که تمامی ایام عمرش خاک می
خورد و به هیچیک از خزندگان و پرندگان و جانداران بارگاه
باریتعالی ناخنکی نمی زند .
سپس خداوند خدا
بزن و به مار می گوید در
میان شما دشمنی خواهم
گذاشت ؛
تا یکی سر آن دیگری را بکوبد و آن دیگری پاشنه ی این یکی را .
این نخستین بار
در تاریخ ادب جهان است که واژه ی
دشمنی
شنیده می شود ؛ آنهم نه از دهان اسکندر گجستک یا چنگیزخان مغول ؛
یا آتیلا و استالین و هیتلر و خمینی و احمدی نژاد ؛ بلکه از زبان
« خود
خدا »
؛
خدایی که باید سرچشمه ی مهر و داد و بخشندگی باشد
؛ خدایی که باید
سرچشمه ی جوشان خرد باشد ؛ خدایی که باید الگوی رفتاری برای
آفریده های خود ؛ و آموزگار سازش و دوستی ؛ و آشتی دلپذیر باشد ؛
و آب و خاک و گیاه و جانور؛ و آدمی را به همزیستی و گرامیداشت
یکدیگر بر انگیزد
؛ بجای اینهمه تخم
دشمنی در
دل شان می کارد تا نغمه ی شادمانی را از روی زمین بردارند و چهره
ی پاک زمین را با خون یگدگر رنگین کنند .
در ادامه ی سخن
به زن می گوید :
الم حمل ترا بسیار
افزون گردانم
؛ که با درد فرزندان بزایی ...
نمی گوید :
اینک که چشمان زیبایت بروی راستیها گشوده شد ؛ اینک که رمز وراز
هستی را دریافتی ؛ ترا دستیار خود در کار آفرینش خواهم کرد ؛ در
آن هنگام که خود را می افشانی تا آدم تازه ای به جهان آوری ؛
کاری خواهم کرد که زمین و آسمان زایمان ترا جشن بگیرند و با شور
و شادمانی از رنج تو بکاهند ...؛ بجای اینگونه سخنان دل انگیز که
شایسته ی خدای راستین است می گوید :
با درد بسیار فرزندان
خواهی زایید ... . شوهرت حکمران تو خواهد بود و تو باید
فرمانبردار بی چون و چرای او باشی .
سپس به آدم ؛
که با فرومایگی در کناری ایستاده و درست همانند خواجه های دربار
خلفای عباسی ؛ لب از لب بر نمی دارد تا از همسر خود در برابر این
خدای بیدادگر ؛ و روزگار بدهنجاری که بر پیشانی او نوشته می شود
پدافند کند ؛ و خروشی برآورد و سقف آسمان را بهم ریزد .. می گوید :
چونکه سخن زوجه ات را شنیدی و از آن درخت خوردی که امر فرموده گفتم
نخوری ؛ پس
بسبب تو زمین ملعون شد
!!؛
و تمام ایام
عمرت با رنج از آن خواهی خورد تا بخاک برگردی .
پس هر دو را با
خفت و خواری از باغ عدن ؛ که جایی در همین سرزمین عراق کنونی بوده
است بیرون می اندازد ؛ و می گوید
: همانا انسان مثل یکی از ما شده است که عارف نیک وبد گردیده ؛
اینک مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز گرفته بخورد و
تا بابد زنده بماند * پس خداوند خدا او را از باغ عدن بیرون کرد تا
کار زمین را که از آن گرفته شده بود بکند * پس آدم را بیرون کرد و
بطرف شرقی باغ عدن کروبیانرا مسکن داد و شمشیر آتشباریرا که بهر سو
گردش می کرد تا طریق درخت حیاترا محافظت کند .
در این بخش از
داستان دو نکته ی دیگر شایان ژرف نگری است ؛ نخست اینکه : خداوند
می گوید : همانا
انسان با خوردن میوه ای از درخت دانش همانند یکی از ما شده
است ؛
داستان پردازان تورات و نگارگران آن نگاره ی نخستین ؛ این نکته را
بخوبی دریافته بودند که آدمی از راه خرد و دانش و بینش می تواند
همتای خدایان گردد ؛ پس دور نیست که دست خود را بسوی درخت حیات
نیزدراز کند و به زندگانی جاودانه دست یابد . از اینرو خداوند
خدا که زندگانی جاودانه را شایسته ی مردمان نمی داند ؛ کروبیان
را با شمشیر
های آتشبار
بسیج می کند تا پیرامون
درخت زندگانی
پاسداری کنند و نگذارند که دست این آدم دانش آموخته و زیاده خواه
به میوه های آن برسد .
باز این نخستین
بار درتاریخ جهان است که جنگ ابزاری بنام شمشیر
بکار برده می شود ؛ آنهم نه شمشیر ذولفقار ؛ بلکه شمشیر
آتشبار
؛ و نه در دست
تازیان ؛
بلکه در دست
کروبیان ؛
و نه برای هماوردی با سپاهیان خونریز سلطان محمود غزنوی یا سپاهیان
آهن پوش امپراتوری روم و یا هیتلر ؛ بلکه برای هماوردی با یک بنده
ی فرمانبرداری که با خوردن یک تکدانه میوه از درخت دانش چشمش
بروی ارزشها باز شده و
فرمان هیچ خدایی را اگر در ستیز با خرد و آزادگی او باشند پشیزی
بها نمی دهد و حافظ وار فلک را سقف می شکافد تا طرحی نو دراندازد
.
دوم اینکه در
اینجا از سخن خدا دانسته می شود که وارون آنکه دکانداران دین گفته
اند و می گویند ؛ الله « واحد » نیست ؛ بلکه شمارخدایان بسیار
است وگرنه خداوند خدا نمی گفت که آدم همانا مثل
« یکی از ما »
شده است ؛ آن دیگران کیستند که خداوند خدا آنان را همتای خود ؛ و
آدم را برابر آنان می شمارد.... .
در اینجا باب
سیم را می بندیم و به باب چهارم می رسیم ؛ در این باب می خوانیم
: ( آدم زن
خود حوا را شناخت و او حامله شده قائن را زایید )
... دوستان گرامی بیاد داشته باشند که این قائن همان «
قابیل »
است که در اسلام نامش اندکی دگرگون شد ؛ اما سرشتش و کرد و کارش
دگر گون نشد .
پس از چندی
دومین پسر زاییده می شود و او را هابیل نام می نهند . هابیل
گله بان
بود و قائن
کشاورز !!؟؟
؛ و این سخن نشان
می دهد که آدمی از همان آغاز توانسته بود بسیاری از جانداران نارام
زی را رام کرده و اره و تبر و تیشه و گاو آهن برا ی خود فراهم کند
؛ ... فردوسی چون تورات را نخوانده بود !! ؛ نمی دانست که آتش از
همان روز نخست فرا دست مردمان جا داشته است !! ؛ وگرنه قائن از
کجا توانسته بود اینهمه ابزار برای خود فراهم آورد !! ؛ بنا براین
سخن فردوسی که پیدایی آتش را از زمان هوشنگ می داند نباید بها
داده شود ؛ هر چه باشد تورات کتاب مقدس است ؛ و شاهنامه کتاب نا
مقدس!! .
ادامه ی
داستان چنین است که : (بعد از مرور ایام
واقع شد که قائن هدیه ای از محصول زمین برای خداوند آورد ؛ و هابیل
نیز از نخست زادگان گله ی خویش و پیه آنها هدیه آورد و خداوند
هابیل و هدیه او را منظور داشت * اما قائن و هدیه ی اورا منظور
نداشت * پس خشم قائن بشدت افروخته شده سر خود را بزیر افکند *
آنگاه خداوند بقائن گفت چرا خشمناک شدی و چرا سر خود بزیر افکندی ؛
اگر نیکویی
می کردی آیا مقبول نمی شدی ؟؟ ؛ و اگر
نیکویی نکردی
گناه در کمین است و اشتیاق تو دارد * و قائن با برادر خود هابیل
سخن گفت و واقع شد چون در صحرا بودند قائن بر برادر خود هابیل بر
خاسته او را کشت.
آنچه که در این
بخش از داستان در می یابیم این است که ؛ بهنگام برداشت خرمن ؛
قائن ؛ چون پولی در جیب نداشت !! بخشی از فراورده های زمین ؛ و
دستاورد کار و کوشش خود را مانند گندم و نخود و لوبیا و هندوانه
و خیار و سیب زمینی ؛ برای خداوند ارمغان می برد ؛ خداوند این
پیشکش بر آمده از زمین را نمی پذیرد و کار کشاورزی را نیک
نمی شمارد
؛ در این هنگام هابیل نیزکه گله بان بود یکی از گوسپندان گله ی
خود را می کشد
و پیه آنرا به خدا ارمغان می برد ؛ و خدا ارمغان هابیل را با
شادمانی می پذیرد . از این داستان دانسته می شود که خدا
کشتن و خوردن را بهتر
از کشتن و خوردن
می داند و به ریختن خون جانداران بیشتر خرسندی نشان می دهد تا
دانه پاشیدن و آبیاری کردن و رویانیدن و درو کردن ؛ وما در این
رشته نوشتارها نشان خواهیم داد که در دینهای ابراهیمی ریختن خون
برای خدا ستوده ترین کارها است ؛ از کشتن گاو و گوسپند و شترو اسب
گرفته ؛ تا کشتن و دست و پا بریدن و ریختن خون کافران و نا
مسلمانان برای خدا .
در ادامه ی این
داستان نکاتی هست که چون بیرون از زمینه ی سخن ما است از بررسی
آنها چشم می پوشیم و به اشاره کردن به چند فراز بسنده می کنیم :
نخست اینکه قائن پس از کشتن هابیل از زادگاه خود می گریزد و به
خدا می گوید : اینک مرا امروز بر روی زمین
مطرود ساختی و از روی تو پنهان خواهم بود و پریشان و آواره در جهان
خواهم بود ؛ و واقع می شود هر که مرا یابد خواهد کشت * خداوند به
وی گفت پس هر که قائن را بکشد هفت چندان
انتقام گرفته شود *
باز این
نخستین بار است که واژه ی
انتقام ؛
آنهم از زبان خدا در تاریخ ادب جهان راه می یابد ؛ و ما در می
یابیم که چرا این خدای ریگزارهای گرم عربستان و فلستین و کنعان منتقم
نامیده شده
است تا هراسی استخوان سوز در دلها بیفکند و آنان را به
فرمانبرداری بی چون و چرا از الله و رسولانش و جانشینان رسولانش
وابدارد .
دوم اینکه
دانسته می شود که بزرگترین گناه آدمکشی و برادر کشی نیست ؛ می توان
برادر کشت و در زیر سایه ی رحمت خداوندی از زیر بار کیفر گریخت ؛
اگر هم کسی بخواهد کشنده ی برادر را کیفر دهد خدا خودش هفت چندان
از او انتقام خواهدگرفت ؛ چون بهر رو خونی ریخته شده است ؛ و خون
برای خدا خوب است !! اگر خون برای خدا خوب نبود ؛ کتاب مقدس را
« کتاب خون »
نمی نامید ؛ در این کتاب آنچه که نابخشودنی و بزرگترین گناه
بشمار می رود نافرمانی از خدا و رسولان خدا است .
از سوی دیگر
دانسته نمی شود که این دیگران کیستند که قابیل از کشته شدنش بدست
آنان می ترسد اما نباید فراموش کرد که در زمینه ی جستارهای دینی
نباید بپرسی ؛ باید بباوری ؛ پس ماهم می باوریم و داستان را ادامه
می دهیم !!
قائن از حضور
خداوند می گریزد و پس از چندی به جایی نزدیکهای اردن می رسد و در
آن جا همسری؟؟
برای خود بر می گزیند و فرزندان بسیار پدید می آورد ؛ در اینجا
باز دانسته نمی شود که قائن از کدام تبار مردمی توانست همسری برای
خود برگزیند ؛ مگر اینکه آدم و حوای دیگری هم در اردن بوده باشند
که در تورات نامی از آنان برده نشده است .
رویهمرفته آنچه
که تا کنون از این نگاره ی نخستین در یافتیم این بود که
زن از دنده ی مرد
آفریده شد
- زن مرد را به
بزرگترین گناه که نا فرمانی از خدا بود واداشت-
و خدا زن را
به بدترین کیفر که درد زایمان بود گرفتار کرد و سرانجام امر فرمود
که زن باید مطیع و فرمانبردار مرد باشد .
در ادامه ی
همین نگاره ی نخستین است که در برخی از نیایش های یهودی آمده است
که : خداوندا
ترا شکر می کنم که مرا زن نیافریدی
.... ؛ و سلیمان نبی پادشاه اسراییل در باب سی و یکم کتاب امثال
؛ پسر خود را چنین اندرز می دهد : چه گویم ای پسر من ؛ چه گویم
ای پسر نذر های من ؛ قوت خود را به زنان مده ؛ « یعنی آنان را در
توانمندیهای خود انباز مکن » ....
اینک آنچه را که از
این نگاره بدست آمد با آیه ی 223 از سوره ی بقره در قران که می
فرماید : « زنان کشتزار شمایند برای کشت به آنها نزدیک شوید » .
و آیه ی 34 از سوره
ی نساء که می فرماید : و زنانیکه از مخالفت و نافرمانی آنها
بیمناکید ؛ باید نخست آنها را پند دهید و از خوابگاهشان دوری کنید
؛ و در صورت نافرمانی آنها را بزدن تنبیه کنید ...
و آن اندرز حضرت
سلیمان را با اندرز حضرت علی به پسرش در رویه ی 385 نهج البلاغه
برگردان محسن فارسی به سنجه بگذارید و پیوند ها را دریابید ؛
آنجا که می فرماید : زنهار در هیچ کاری با زنان مشورت مکن ؛ چه رای
آنان نا درست و عزم و اراده ی آنها سست است ؛ با پوشیده داشتن
ایشان رخسارشان را از چشم نامحرم دورنگهدار ... چه بهتر اگر بتوانی
کاری کنی که آنان جز تو کس دیگری را نشناسند ...؛ و اندرز خود را
بدینگونه بپایان می برد که : در عزیز داشتن زن افراط مکن .
این آن نگاره
ای است که داستان پردازان تورات از ژرفای پندارهای بیمار خود ؛
از خدا ؛ و جهان هستی و آدمی پدید آوردند ؛ و دیگر دینهای
ابراهیمی آن را با شاخ و برگهار فراوان در جهان گسترش دادند . پایان
بخش یکم
از آنچه که
خدا در این داستان به آدم گفت دانسته می شود که به سبب خوردن آن
تکدانه میوه از درخت دانش ؛ سراسر زمین و پری آن در زیر لعنت
خداوند ی جا گرفته است ؛ بنا بر این هر آنچه که ما فرزندان آدم و
حوا از زمین بدست می آوریم ؛ همه ی آنچه که خوراک و نوشاک و پوشاک
ما را فراهم می آورد لعنتی است و هیچ راه گریزی از این مشیت
انتقام جویانه ی الهی در پیش روی ما نیست .
سپس تر خواهیم
دید که خدا ده فرمان این بکن ؛ آن نکن را به موسی می دهد تا به بنی
اسراییل برساند ؛ ما در اینجا نمی پرسیم که چرا موسی باید آن ده
فرمان را تنها به فرزندان یعقوب برساند ؛ مگر مردم چین و ویتنام و
ژاپن و آفریقای جنوبی و دیگر گوشه و کنار جهان ؛ بویژه سیاهپوستان
ابوریجینال استرالیایی و سرخ پوستان آمریکایی فرزندان همان آدم و
حوا نبودند ؛ مگر زمین آنها از زیر لعنت خداوندی بیرون مانده بود
؛ پس چرا تنها در اندیشه ی ساماندهی همبودگاه بنی اسراییل است ؛
آیا دیگر مردم جهان فرزندان همان آدم و حوا نبودند ؟؟ ما در اینجا
به این نکته ها کاری نخواهیم داشت اما این نکته شایان یاد آوری
است که پس از موسی ؛ همین خداوند خدا که سپس تر نامش به یهوه
صبایوت دگرگون می شود ؛ در بابهای خروج و اعداد و تثنیه بدستیاری
انبیاء ریز و درشتش رویهمرفته نزدیک هفتسد فرمان این بکن آن نکن می
فرستد که رویهمرفته
« شریعت خدا »
نامیده می شوند ؛ همه ی این هفتسد فرمان باید بی کم و کاست به
اجرا در آیند ؛ از آنجایی که بیاد سپردن چگونگی این فرمانها از
توانایی مردم گله دار و کوچ ور و خانه بدوش بیرون بود ؛ پس
ناگزیر گروهی از کسان را که می توانستند دارش و دسترنج مردمان را
بیغما برند ؛ بنام پیامبر و کاهن و رسول و کشیش و ملا و آیت
الله ؛ میان خود و مردمان ساده دل جا داد تا پلی باشند میان مردم
و خدا .
این جهان بینی
توراتی که تراویده و بالیده از ژرفای اندیشه های بیمار شبانان و
بیابانگردان بود ؛ بنیاد دین دیگری را فراهم آورد که آنرا
مسیحیت
می نامیم . کاخ
مسیحیت
بر
شالوده های بنیادین همین نگاره ی نخستین استوار است . اگر داستان
گناه نخستین و سرپیچی آدم و حوا را از زیر این کاخ بیرون بکشیم ؛
از مسیحیت هیچ چیز بجا نمی ماند و آن کاخ آسمان سا ؛ با همه ی
پاپها و کاردینالها و کلیسا ها و کشیش های ریز و درشتش که جهانی را
چاپیده و هاه... می چاپند فرو خواهد ریخت و نام و نشانی از مسیحیت
و فیض مسیح بجای نخواهد ماند .
بنیاد مسیحیت
بر شالوده ی همین گناه نخستین استوار است ؛ گوهر این گناه چنان
است که هر زادمانی به زادمان دیگر می رسد ؛ اما از آنجایی که
خدا محبت است
!!؟؟ و
این خدای سر شار از محبت که
( اندکی هم به پول نیاز
دارد !! )
؛ نمی توانست تا جاودان آدمیزادگان را بر وی زمین لعنت شده ؛
دچار روزگار بد هنجار ببیند ؛ در همان روزی که آدم و حوا را از
پیشگاه خود بدور افکند ؛ با خود اندیشید که در زمان شایسته ای از
بارگاه الهی بزیر خواهد رفت و در زهدان دوشیزه ای در سرزمین
یهودیه جا خواهد گرفت و مانند یکی از آدمیزادگان گوشت و پوست و
استخوان خواهد پوشید ؛ و از زهدان آن دوشیزه
« که بهنگام زاییدن خدا
هم باید درد بکشد !! »
زاده خواهد شد.
این همان
پیمانی است که یوحنا در سر آغاز انجیل خود به آن اشاره می کند که
: « در ابتدا کلمه بود ؛ و کلمه نزد خدا
بود؛ و کلمه خدا بود * همان در ابتدا نزد خدا بود * همه چیز بواسطه
ی او آفریده شد و بغیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت * در او
حیات بود و حیات نور انسان بود »
.
بروشنی پیدا
است که یوحنا به آن پیمانی اشاره می کند که خداوند خدا پس از لعنت
کردن زمین ؛ و برون افکندن آدم از باغ عدن با خود بست که
« من خود خواهم رفت و
با خون خداوندیم لعت خداوندیم را از روی زمین خواهم شست !! »
.
این
« کلمه »
که یوحنا به آن اشاره می کند ؛ همین
« سخن »
و همان « پیمان
» است که
« نزد خدا بود »
و « خود کلمه
خدا بود »
؛ که سپس تر ....
« کلمه جسم گردید و
میان ما ساکن شد پر از فیض و راستی و جلال او را دیدیم جلالی
شایسته ی پسر یگانه ی پدر »
. یعنی عیسای
مسیح . پس دانسته شد که عیسا همان خدا است که برای شستن گناه
نخستین از فراسوی آسمانها بزیر آمد و
جسم گردید و میان ما
ساکن شد تا
بر روی صلیب کشته شود و هر کس که خون خداوندیش را بباورد نه تنها
آن گناه نخستین ؛ بلکه همه ی گناهان دیروز و امروز و فردای خودش
نیز بخشوده خواهند شد ؛ و کارنامه اش هر اندازه که سیاه باشد«
مثل پشم سپید خواهد گردید !! »
. البته نباید
فراموش کرد که باورداشتن به خون پاک خداوندی بسنده نیست ؛ بلکه
افزون بردهشهایی که هر یکشنبه در کلیسا بنام
« هدایا برای خداوند »
می پردازد ؛ باید ده در سد از درآمد سالیانه ی خود را نیز به
کلیسا بدهد تا
فرزند شایسته ای برای خداوند باشد
.
پیش از اینکه
سخن را در زمینه ی مسیحیت ادامه دهیم بد نیست در همین جا یاد آوری
کنیم که در دینها ی ابراهیمی این تنها عیسا نیست که گاه پسر خدا و
گاه خود خدا نامیده می شود ؛ شیعیان علی که نمی توانستند علی را
کمتر از خدا یا کمتر از عیسا ببینند ؛ گفتند :
آنروز که
خداوند خدا تنها بود
معمار علی بود
؛ و خدا بنا بود !! .
پس از انکه
خداوند خدا در می یابد که آدم و حوا از میوه ی درخت دانش خوردند و
چشمان خورشید گونه پیدا کردند ؛ و دانای نیک و بدگردیدند ؛ هر دو
را با خفت و خواری از باغ عدن ؛ که جایی در همین سرزمین عراق کنونی
بوده است بیرون می اندازد ؛ و می گوید
: همانا انسان مثل یکی از ما شده است که عارف نیک وبد گردیده ؛
اینک مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز گرفته بخورد و
تا بابد زنده بماند * پس خداوند خدا او را از باغ عدن بیرون کرد تا
کار زمین را که از آن گرفته شده بود بکند * پس آدم را بیرون کرد و
بطرف شرقی باغ عدن کروبیانرا مسکن داد و شمشیر آتشباریرا که بهر سو
گردش می کرد تا طریق درخت حیاترا محافظت کند .
در این بخش از
داستان دو نکته شایان ژرف نگری است ؛ نخست اینکه : خداوند می گوید
: همانا انسان با خوردن میوه ای از درخت دانش همانند یکی از ما
شده است ؛
این سخن نشان می دهد که آدم از راه دانش و فرزانگی همتای خدایان می
شود ؛ داستان پردازان تورات ؛ و نگارگران آن نگاره ی نخستین ؛ این
نکته را بخوبی در یافته بودند که آدمی از راه دانش وبینش می تواند
همتای خدایان گردد ؛ و دور نیست که دست خود را بسوی درخت حیات
نیزدراز کند و به زندگانی جاودانه دست یابد . از اینرو خداوند
خدا که زندگانی جاودانه را شایسته ی مردمان نمی داند ؛ کروبیان
را با
شمشیر های آتشبار بسیج می کند تا پیرامون درخت زندگانی پاسداری
دهند و نگذارند دست این آدم دانش آموخته و زیاده خواه به میوه های
آن برسد .
این نخستین بار
درتاریخ جهان است که جنگ ابزاری بنام شمشیر بکار برده می شود ؛
آنهم نه شمشیر ذولفقار ؛و نه شمشیر خالد ابن ولید که از سوی پیامبر
اسلام شمشیر خدا نامیده شد ؛ بلکه شمشیر آتشبار ی که می توانست
هستی آدم را یکسره به آتش بکشد و او را خاک و خاکستر کند ؛ و نه در
دست تازیان ؛ بلکه در دست کروبیان ؛ و نه برای هماوردی با سپاهیان
خونریز سلطان محمود غزنوی یا سپاهیان آهن پوش امپراتوری روم و یا
هیتلر ؛ بلکه برای هماوردی با یک بنده ی چشم و گوش بسته و
فرمانبردار که با خوردن تک دانه میوه ای از درخت دانش چشم و گوشش
باز شده و فرمان
هیچ خدایی را اگر در ستیز با خرد و آزادگی او باشند پشیزی بها نمی
دهد و حافظ وار فلک را سقف می شکافد تا طرحی نو دراندازد
.
دوم اینکه در
اینجا از سخن خدا دانسته می شود که وارون آنکه دکانداران دین گفته
اند و می گویند ؛ الله واحد نیست ؛ بلکه شمارخدایان بسیار است
وگرنه خداوند خدا نمی گفت که آدم همانا مثل یکی از ما شده است
.... آن دیگران کیستند که خداوند آنان را همتای خود ؛ و آدم را
برابر خود و آنان می شمارد.... .
در اینجا باب
سیم را می بندیم و به باب چهارم می رسیم ؛ در این باب می خوانیم
: ( آدم زن
خود حوا را شناخت و او حامله شده قائن را زایید )
... دوستان بیاد داشته باشند که این قائن همان قابیل است که در
اسلام نامش اندکی دگرگون شد ؛ اما کرد و کارش دگر گون نشد .. پس از
چندی دومین پسر زاییده می شود و او را هابیل نام می گذارند .
هابیل گله بان بود و قائن کشاورز.... ادامه ی داستان چنین است که
: (بعد از مرور ایام واقع شد که قائن هدیه ای از محصول زمین برای
خداوند آورد ؛ و هابیل نیز از نخست زادگان گله ی خویش و پیه آنها
هدیه آورد و خداوند هابیل و هدیه او را منظور داشت * اما قائن و
هدیه ی اورا منظور نداشت * پس خشم قائن بشدت افروخته شده سر خود
را بزیر افکند * آنگاه خداوند بقائن گفت چرا خشمناک شدی و چرا سر
خود بزیر افکندی ؛ اگر
نیکویی می
کردی آیا مقبول نمی شدی ؟؟ ؛ و اگر
نیکویی نکردی
گناه در کمین است و اشتیاق تو دارد * و قائن با برادر خود هابیل
سخن گفت و واقع شد چون در صحرا بودند قائن بر برادر خود هابیل بر
خاسته او را کشت .
آنچه که در این
بخش از نگاره ی نخستین پیش روی ما گذاشته شد این است که ؛ بهنگام
برداشت خرمن ؛ قائن ؛ بخشی از دستاورد کار خود مانند گندم و نخود
و لوبیا و هندوانه را برای خدا می برد ؛ خداوند این پیشکش بر آمده
از کشتزار قائن را نمی پذیرد و کار کشاورزی را
کار نیک
بشمار نمی آورد ؛ در این هنگام هابیل نیزکه گله بان بود یکی از
گوسپندان گله ی خود را
می کشد
و پیه آنرا به خدا ارمغان می کند و خدا ارمغان هابیل را با روی
خوش می پذیرد . از این داستان در می یابیم که خدا
کشتن و خوردن را بهتر
از کشتن و خوردن
می داند و به ریختن خون جانداران بیشتر دلشاد می شود تا دانه
پاشیدن و آبیاری کردن و رویاندن . وما در این رشته گفتار ها نشان
خواهیم داد که در دینهای ابراهیمی کشتن و خون ریختن برای خدا
ستوده ترین کارها است ؛ از کشتن گاو و گوسپند و شترگرفته ؛ تا
کشتن و دست و پا بریدن و ریختن خون کافران و نا مسلمانان برای خدا
.
در ادامه ی این
داستان نکاتی هست که چون بیرون از زمینه ی سخن ما است از بررسی
آنها چشم می پوشیم و به اشاره کردن به چند فراز بسنده می کنیم :
نخست اینکه قائن به خدا می گوید ؛ تو مرا آواره جهان ساختی در این
پریشان روزگاری هر که مرا بیابد خواهد کشت ؛ و خداوند او را دلداری
می دهد که نگران مباش هر که ترا بکشد از او هفت چندان انتقام خواهم
گرفت .
باز این
نخستین بار است که واژه ی
انتقام ؛
آنهم از زبان خدا در تاریخ ادب جهان راه می یابد ؛ و ما در می
یابیم که چرا این خدای ریگزارهای گرم عربستان و فلسطن و یهودیه
منتقم
نامیده شده است
تا هراسی استخوان سوز در دل ساده دلان بیفکند و آنان را به
فرمانبرداری بی چون و چرا از دکانداران دین وا بدارد .
از سوی دیگر
دانسته نمی شود که این دیگران کیستند که قابیل از کشته شدنش بدست
آنان می ترسد اما نباید فراموش کرد که در زمینه ی جستارهای دینی
نباید بپرسی ؛ باید بباوری ؛ پس ماهم می باوریم و داستان را ادامه
می دهیم !!
قائن از حضور
خداوند می گریزد و پس از چندی به جایی نزدیکهای اردن می رسد و در
آن جا همسری
برای خود بر می گزیند و فرزندان بسیار پدید می آورد ؛ در اینجا
باز دانسته نمی شود که قائن از کدام تبار مردمی توانست همسری برای
خود برگزیند ؛ مگر اینکه آدم و حوای دیگری هم در اردن بوده باشند
که در تورات نامی از آنان برده نشده است .
رویهمرفته آنچه
که تا کنون از این نگاره ی نخستین در یافتیم این بود که
زن از دنده ی مرد
آفریده شد
؛ ...........زن
مرد را به بزرگترین گناه که نا فرمانی از خدا بود واداشت
..؛ و خدا زن
را به بدترین سزا که درد زایمان بود گرفتار کرد و سرانجام امر
فرمود که زن باید مطیع و فرمانبردار مرد باشد .
در ادامه ی
همین نگاره ی نخستین است که در برخی از نیایش های یهودی آمده است
که : خداوندا
ترا شکر می کنم که مرا زن نیافریدی
.... ؛ و سلیمان نبی پادشاه اسراییل در باب سی و یکم کتاب امثال
؛ پسر خود را چنین اندرز می دهد : چه گویم ای پسر من ؛ چه گویم
ای پسر نذر های من ؛ قوت خود را به زنان مده ؛ یعنی آنان را در
توانمندیهای خود انباز مکن ....
اینک این
اندرز حضرت سلیمان را با اندرز حضرت علی به پسرش در رویه ی 385
نهج البلاغه برگردان محسن فارسی به سنجه بگذارید و پیوند ها را
دریابید ؛ آنجا که می فرماید : زنهار در هیچ کاری با زنان مشورت
مکن ؛ چه رای آنان نا درست و عزم و اراده ی آنها سست است ؛ با
پوشیده داشتن ایشان رخسارشان را از چشم نامحرم دورنگهدار ... چه
بهتر اگر بتوانی کاری کنی که آنان جز تو کس دیگری را نشناسند ...؛
و اندرز خود را بدینگونه بپایان می برد که : در عزیز داشتن زن
افراط مکن .
در ادامه ی
همین نگاره ی نخستین است که پولوس رسول بنیانگذار کلیسای مسیح در
جهان ؛ در باب پنجم رساله ی خود به کلیسای افسس می نویسد
: ای زنان ؛ شوهران
خود را اطاعت کنید چنانکه خداوند را ؛ زیرا شوهر سر زن است چنانکه
مسیح نیز سر کلیسا ؛ * لیکن همچنانکه کلیسا مطیع مسیح است همچنین
زنان نیز شوهران خود را در هر امری اطاعت کنند * ...
و در باب دوم
رساله ی اول به تیموتاوس می نویسد
: زن با سکوت خود بکمال
اطاعت تعلیم گیرد ؛ و زن را اجازت نمی دهم که تعلیم دهد یا بر
شوهرخود مسلط شود ؛ بلکه در سکوت بماند * زیرا که آدم اول ساخته شد
و بعد حوا * و آدم فریب نخورد بلکه زن فریب خورده و در تقصیر
گرفتار آمد ...
و باز درباب
چهاردهم رساله ی خود به کلیسای قرنتس می نویسد
: زنان شما در کلیسا خاموش باشند ؛ زیرا که ایشان را حرف زدن جایز
نیست ؛ بلکه اطاعت نمودن ؛ چنانکه تورات نیز می گوید ؛ اما اگر می
خواهند چیزی بیاموزند ؛ در خانه از شوهران خود بپرسند ...
من در این بخش
از گفتار خود کوشیدم تا جاییکه در پیاله ی تنگ زمان این برنامه می
گنجد نخستین سرچشمه ی فروپویی زن را در دینهای ابراهیمی نشان دهم
؛ سرچشمه ی بد فرجامی که از مغز و روان و اندیشه ی داستان پردازان
خاندان ابراهیم در بیابانها ی گرم فلسطین و کنعان آغاز گردید و در
اورشلیم سازماندهی شد ؛ و پس از فرار بزرگ بنی اسراییل از برابر
سپاهیان امپراتوری روم که اسراییل را بخاک و خون کشیده بودند به
مدینه و دیگر سرزمینهای خاورمیانه برده شد ؛ و سپس بدستیاری
پولوس رسول ؛ بنیانگذار مسیحیت غیر یهودی به شهرهای بزرگ آسیای
باختری و اروپا مانند : غلاتیه ؛ فیلیپی ؛ مکادونیه ؛ انطاکیه ؛
قرنتس ؛ افسس و چند شهر دیگر فرارفت و اندک اندک در سراسر اروپا
پر و بال گسترانید و سر انجام از غار حرا در مکه سر بدر کشید و در
بخشهای بزرگی از جهان سایه افکن شد و آنچه را که از ارزش زن برای
مردم جهان بجای مانده بود ؛ یکسره در برابر گرد باد ویرانگر
گذاشت .
در اینجا پیش
از اینکه به ارزشیابی پایگاه زن در اسلام بپردازیم نخست شایسته
است که پرده از روی برخی ناراستی ها بر داریم .
بسیار گفته اند
و شنیده ایم که زنان در عربستان پیش از اسلام از هیچگونه پایگاه
مردمی برخوردار نبودند و عربها دختران نوزاد خود را زنده بگور می
کردند ؛ و اسلام این آیین زن ستیز را از میان برداشت و به زن
پایگاه اجتماعی بخشید .
اما با نگاهی
به داده های تاریخ و نوشته های خود مسلمانان در می یابیم که این
سخن بنیاد درستی ندارد ؛ بسیاری از اسلام شناسان بزرگ جهان بر
این باورند که زنان در فرهنگ عرب پیش از اسلام از پایگاه بسیار
والاتری برخوردار بودند ؛ البته شک نیست که در برخی از قبیله های
دور افتاده و چادر نسشین که آب و نان بسنده نداشتند ؛ به چنین
کارننگینی دست می زدند ؛ اما رویهمرفته پایگاه زن در عربستان بسیار
بالاتر از آن بود که پس از اسلام فرو کشیده شد ؛ استاد پرفسور
مسعود انصاری در نسک ارجمندی بنام باز شناسی قران بنمایه های
بسیاری را گرد آورده است که نشان میدهند که در عربستان پیش از
اسلام چندین بار زنان به فرمانروایی رسیدند و بسا که به کار
دادوری ؛ یا قضاوت پرداختند ؛ در هالیکه اسلام زنان را شایسته ی
داوری و فرمانروایی نمیداند .
بانو خدیجه
همسر پیامبر اسلام خود نمونه ی گویایی است که زنان پیش از اسلام در
همه ی کارها ؛ از آن میان بکار بازرگانی و داد و ستد های بزرگ می
پرداختند ؛ و زنان دیگری را هم می شناسیم که در گرماگرم خیزش
پیامبران ریز و درشت در عربستان ؛ ادعای پیغمبری کردند و پیروان
بسیار هم در پی آوردند .
در زمینه ی
همسر گزینی هم زنان پیش از اسلام از آزادی گزینش همسر برخوردار
بودند ؛ ولی اسلام این آزادی را از آنان گرفت ؛ چنانچه بسیاری از
گزارشگران قران مانند مهدی الهی قمشه ای در گزارش یا تفسیر آیه ی
36 سوره ی احزاب در باره ی شان نزول آن نوشته اند ؛ پیامبر می
خواست دختر عمه ی خود زینب را ؛ به همسری زید پسر خوانده ی خود در
آورد ؛ زینب خواهان این زناشویی نبود ؛ اما پیامبر با آوردن آیه
36 سوره ی احزاب او را به این کار واداشت ؛ این آیه می گوید :
هیچ زن و مرد مومنی را در کاری که خدا و رسول حکم کنند اراده و
اختیاری نیست ؛ و هر کس نافرمانی خدا و رسول کند به گمراهی سخت
افتاده است .. و می دانیم که سر انجام خود پیامبر دلباخته ی زینب
شد و او را پس از جدا شدن از همسرش به شبستان خود برد .
پیوند زناشویی
پیامبر اسلام در سن بالای پنجاه سالگی با دختری در سن شش سالگی
نشان دهنده ی نا برابر ی حقوق زن و مرد و ستم بزرگی است که بر زنان
رفته است و این ستم همچنان ادامه دارد تا آنجا که بارها دیده و
شنیده ایم که مردان هوسران در بالای پنجاه سالگی با تکیه برچنین
سنتی با دخترانی که کوچکتر از نوه ی آنها بوده اند زناشویی کرده
اند .
من سخن امروز
را با سخن عایشه که در رویه چهل و دوم از پوشنه ی هفتم کتاب طبقات
الکبیر نوشته ی ابو عبدالله محمد ابن سعد ؛ چاپ بیروت آمده بپایان
می برم و ادامه ی سخن را به هفته ی آینده وا می گذارم .
عایشه می گوید
: روزی هنگام بازی ؛ عروسکهایم را روی متکایی چیده و پرده ای روی
آنها کشیده بودم ؛ اتفاقا در آن هنگام بادی وزیده و پرده را از روی
اسباب بازیهایم کنار زد ؛ هنگامی که پیغمبر اسباب بازیهایم را دید
پرسید : آنها چه هستند ؟ گفتم : آنها عروسکها ی من اند ؛ پیغمبر به
یکی از اسباب بازیهایم که بشکل اسبی بود که دو بال در طرفین داشت
اشاره کرد و پرسید ؛ آن یکی چیست ؟ گفتم آن اسب است ؛ فرمود : و آن
اشکال در طرفین او چه هستند ؟ گفتم آنها بالهای او هستند ؛ پرسید :
آیا اسب بال دارد ؟ گفتم آیا نشنیده ای که سلیمان اسبهای بالدار در
اختیار داشت !! با شنیدن این پاسخ پیامبر آنچنان بخنده افتاد که
تمام دندانهایش پدیدار شدند !! . و این آغاز کار بود برای رفتن
عایشه به شبستان پیامبر .
برای اینکه سخن
از پیاله ی شکیبایی شنوندگان خوب ما فزون تر نشود ؛ من در همین جا
به گفتار خود پایان می دهم و گوش بفرمان شما دوست گرامی خواهم بود
.
»
ديگر
نوشتار
ها و گفتارهای مهندس هومر آبراميان &nb |