فارسی  English


 

 

 

 

 سخنی پیرامون

 پارسی گویی و پارسی نویسی

از مهندس هومر آبراميان 

 

 

 

زبان هر ملتی پیاله ی فرهنگ آن ملت است ؛ بنا براین هنگامی که ما از فرهنگ ایران سخن می گوییم  شایسته نیست که آن را در پیاله ی نا سازگاری که از واژه های تازی ساخته و پرداخته شده است  بریزیم ؛  و نباید بدستاویز اینکه برخی از دانشمندان ایرانی مانند پورسینا و چند تن  دیگر ؛   اندیشه های فرزانی و دانشی خود را بزبان عربی گفته و نوشته اند ؛  از زیر بار خویشکاری شانه خالی کنیم و آن را دست کم بگیریم  ؛ اگر فرزانگان بلند پایه ی ما از روی ناگزیری بزبان تازی می گفتند و می نوشتند ؛ و گاه مانند عطار نیشابوری و مولوی بلخی و  بس بسیاران دیگر ؛ گرانمایه ترین اندیشه های فرزانی خود را که بر آمده از شالوده های بنیادین فرهنگ ایران بود ؛ در پیاله ی زبانزدها ؛ یا اصطلاحات قرانی می ریختند  ؛ این نباید دستاویزی باشد برای ما که ما نیز چنین کنیم ؛ ما باید بیاد داشته باشیم که امروز روز رستاخیز ملت ایران است ؛ امروز روز نوزایی فرهنگی ما است ؛ امروز روزی است که سیمرغ فرهنگ ایران دارد از ژرفای خاکستر خود سر برون  می کشد وبالا بر می افرازد ؛  ما باید کوشش خونبار  دانشمندان  ؛ سخنسرایان ؛ هنرمندان ؛  و دیگر فرزانگان ایرانی را  در راستای پاسداری از ارزشهای فرهنگی و گرامیداشت بالایشهای ملی ارج بگذاریم ؛ اما زمانه ی خود  را دریابیم و خویشکاری خود را بشناسیم ؛ ما باید کاری را که آنها به شوند فشار خونریز زور آوران زمانه نتوانستند به انجام برسانند ؛ به خان پیروزی  برسانیم    .

 اما شوربختانه هنوز هستند کسانی که تا سخن از پارسی ناب به میان می آید بیدرنگ بالا بر می افرازند که اگر چنین کنیم : « پس تکلیف حافظ و سعدی و مولوی چه می شود  ؟؟ . » .   

نخست از گویندگان این سخن باید پرسید که اگر در اندیشه ی پاک سازی زبان خود نباشیم   « پس تکلیف فردوسی چه می شود ؟؟ » .

اما در پاسخ این گروه باید گفت  که بکار گیری زبان پارسی در گفتار و نوشتار  نه تنها ما را با حافظ و سعدی بیگانه نمی سازد ؛ بلکه  ما را به دریافت پیام آنان توانا تر می کند .

فراموش نکنیم که حافظ و سعدی ایرانی تبار  و پارسی زبان بودند و اگر گهگاه  برای هم آوا کردن سروده ها ی خود ؛ ناگزیر برخی از واژه های تازی را نیز بکار برده اند این نباید دستاویزی باشد برای ما تا از زیر بار خویشکاری بگریزیم و با ندانم کاریهای خود زبان پارسی را آنچنان به واژه های تازی بیالاییم  که حافظ و سعدی هم از دریافت آن ناتوان بمانند  .

اگر به سروده های حافظ و سعدی و مولوی و خاقانی و منوچهری و دیگران بنگریم ؛ هزاران هزار واژه ی ناب پارسی را در سروده های آنان خواهیم یافت که  ما  امروزه از روی بی انگاری بجای آنها واژه های تازی را بکار می بریم ؛ برای نمونه آنان گفته اند چنبر ما می گوییم دایره - آنان گفته اند برابری ؛ ما می گوییم تساوی  - آنان گفته اند  کژ و مژ ؛ ما به شیوه ی تازیان می گوییم کج ومج - آنها گفته اند پساب ؛ ما می گوییم فاضلاب - آنها گفته اند سخن ؛ ما می گوییم حرف -  آنها گفته اند گفتار ؛ ما می گویم مقوله.. اینها و سدها نمونه ی دیگر همانند اینها  نشان می دهند که  درد ما درد حافظ و سعدی نیست  ؛ درد ما درد تنبلی و گریز از زیر بار خویشکاری است ؛  ما می خواهیم بدستاویز پاسداری از سروده های سعدی و حافظ و دیگران کار را بر خود آسان تر کنیم ؛ وگرنه هر کسی می داند که سخن گفتن و نوشتن به پارسی نه تنها آسیبی بر سروده های  سعدی و حافظ نمی زند و راه را بر دریافت سخن آنان نمی بندد ؛  بلکه پیاله ی فرهنگ ما  را فراخ تر  ؛ و روان حافظ و سعدی را شادمان  تر می کند . اگر ایرانی به جای « عطش  »  بگوید   ( تشنگی ) و بجای « عفونت »  بگوید ( گندیدگی بد بویی چرکینی  ) حافظ و سعدی نه تنها از او آزرده نخواهند شد بلکه سپاگزار او نیز خواهند گردید .

 

گروهی دیگر بر این باورند که واژه های تازی پس از اینکه  به زبان پارسی درآمدند و شناسنامه ی ایرانی گرفتند دیگر نباید واژه های تازی به شمار آیند ؛ اینها بر زبان و کلک بزرگان فرهنگ و ادب ما جاری شده اند پس باید واژه های ایرانی  شمرده بشوند .

در پاسخ این گروه باید گفت  :  آری  برخی از واژه های تازی  ایرانی شده و شناسنامه ی ایرانی دارند  اما اینگونه واژه ها  در گفتار و نوشتار  نباید در رده ی یکم و همپای واژه های ناب پارسی شمرده شوند ؛ برای نمونه اگر چامه سرایی ناگزیر از بکار بردن « دایره » باشد  می تواند آنرابکار برد ؛ اما اگر چنین نیازی در کار نبود چرا باید  « دایره » ی تازی ( چنبر ) پارسی را از میدان بدر کند ؛ چرا باید « عقیم » تازی  جای ( نازا )   و  ( سترونsatarvan )  پارسی  را بگیرد  ؛ چرا«  شراب »  تازی ( که حرام هم هست !! ) باید جای « می باده نبید مل  و آب رز » را  بگیرد  ....   ما که در زبان پارسی واژه ی ( دست یازی ربایش یازش به زورگیری ربایشگری دست اندازی و فروگیری )  را داریم ؛ چرا باید  واژه ی « غصب »  تازی را  به کار گیریم  و اینهمه واژه های  خوش آهنگ پارسی را از پیاله ی زبان خود دور بریزیم   ؛ ما که واژه های      ( نیازمندی  -  تنگدستی    ناداری    بی چیزی  و  مستمندی)  را در زبان خود  داریم ؛ چه نیازی داریم که « فاقه ی »  تازی را در گفتار و نوشتار خود بکار بریم  . بنا براین برخی از واژه های تازی که بپارسی در آمده و جا خوش کرده اند  باید شهروندان رده ی دوم و سوم زبان پارسی شمرده شوند و تنها زمانی بکار گرفته شوند که یا برابرآنها در زبان پارسی نباشد  و یا برای هم ردیف کردن و هم آوا کردن  پاره های یک  بند درچامه سرایی از آنها بهره بر داری شود نه اینکه آنها را شهروندان رده ی یکم  بشماریم و برابر های زیبای پارسی آنها را از پیاله ی زبان خود دور بریزیم   .

 

گروهی دیگر  پارسی گویی را یک جنبش ضد عرب  به شمار می آورند .  

در پاسخ این گروه  باید گفت که بسیاری از عرب زبانان جهان مانند مردمان مصر سوریه عراق اردن - فلسطین سودان یمن و جز اینها  « عرب »  نیستند ؛  اینها زیر فشار تیغ های برهنه ی تازیان  ؛ میان مرگ همراه با خواری ؛ یا پذیرش آیین و زبان تازیان ؛ دومی را بر گزیدند و                                                   « عرب زبان »  شدند  ؛ بنا بر این ما با این مردم ستمدیده   نه تنها  سر جنگ نداریم بلکه  با آنان همدردی هم می کنیم  .

دیگر اینکه زبان عربی زبانی است  بسیار رسا و  توانا  ؛  اما برای عربها و عرب زبانان  نه برای ما ایرانیان که خود زبانی بسیار  شیوا و رسا و توانا داریم .  آیا هر گز دیده اید  که عربها بگونه ای با هم سخن بگویند  که نیم بیشتر واژه هایشان پارسی باشد  ؟؟ و اگر چنین کنند ؛  آیا می شود آنان را برای این کار ناشایست شان  ستود ؟؟... پس اگر بکار بردن واژه های پارسی در زبان تازی  برای عربها ناستودنی است ؛ چرا باید بکار بردن واژه های تازی در زبان پارسی برای ما ستودنی باشد ؟؟.  

پروانه بدهید که من بخشی از نوشته ی یکی از فرزانگان ایرانی را برای شما بخوانم تا نمونه ای از بی انگاری فرزانگان خودی را پیش روی شما گذاشته باشم . این فرزانه که نامی بزرگ در دفتر ادب ایرانزمین دارد و من در اینجا نامی از او نمی برم در نوشتار بسیار ارزشمندی که از خود بجای گذاشته   می نویسد  :                      « مقدمه ء  مجلد  اول   ترجمه ء مول یکی از بهترین تحقیقاتیست که راجع به شاهنامه و فردوسی و آثار  حماسی ایرانی شده است و اغلب  اطلاعاتی   که مول اظهار کرده هنوز تازه و قابل   استفاده   و  نقل    است »  .

اگر چهار نام  « مول »    « شاهنامه » – « فردوسی»  و« ایرانی »  را از سی واژه ای که در این گزاره بکار رفته اند کنار بگذاریم بیست و شش  واژه  بجا می ماند  که چهارده تای آنها عربی است .

آیا می توان گفت که این گونه سخن گفتن و نوشتن  برای آن است که ما دچار کمبود  واژه هستیم ؟؟.. یا درد ما درد ولنگاری و بی بند و باری نسبت به زبان پارسی است ؟؟ برای نشان دادن توانمندی زبان پارسی ؛ پروانه بدهید که همین گزاره را در پیاله ی زبان پارسی بریزم و توانمندی این زبان و بی نیازی آنرا به واژه های بیگانه نشان دهیم  : «   پیشگفتار پوشنه ی یکم  برگردان مول یکی از بهترین پژوهش هایی است که در زمینه شناخت فردوسی و شاهنامه و دیگر رزمنامه های ایرانی شده است ؛  بیشترین آگاهیهایی که مول بازنموده است هنوز هم تازه و شایان بهره برداری و گفتگو است »  .  

در این جابجایی  واژه های پیشگفتار بجای مقدمه پوشنه بجای مجلد برگردان بجای ترجمه پژوهش بجای تحقیقات در  زمینه ؛ بجای راجع رزمنامه بجای حماسه بیشترین ؛ بجای اغلب آگاهی بجای اطلاع باز نمود بجای اظهار شایان بهره برداری و گفتگو ؛ بجای قابل استفاده و نقل بکار گرفته شدند . و دیدیم که نه تنها نیازی به واژه های تازی نبود ؛ بلکه آنچه به پارسی گفته شد  بسیار شیوا تر از آن بود که با واژه های تازی گفته شده بود  .

 

گروه دیگری می گویند : «  یک زبان هنگامی توانمند می شود که  دروازه های خود را بروی واژه های بیگانه بگشاید و با پذیرفتن آنها  بر دارش و توانایی خود بیفزاید ؛ و در این راستا زبان انگلیسی را نمونه می آورند  . »  .

این سخن بسیار درستی است  ؛ بیشک  همانگونه که فرهنگ یک مردم در  آمیزش با فرهنگهای دیگر  ترو تازه و جوان و برنا  می شود  ؛ زبان نیز باید  این ویژه گی  را داشته باشد تا بتواند در چرخه ی نا ایستای زمان به پویش خود ادامه دهد ؛  و این چیزی است که نیاکان ما از دیر زمان دریافته  و در راستای آن  کوشیده اند  . نمونه هایی که پیشکش می کنم نشان دهنده ی کوششهای ارجمند آنها است :  

 واژه ی «  دبیره » بچم ( خط )  یا ( نوشتن )  از زبان بابلی به زبان پارسی در آمده و شناسنامه ی پارسی گرفته است  .  این واژه  نخستین بار در سنگنبشته های هخامنشی به پیکر « دیپی »  دیده می شود . داریوش بزرگ در سنگنپشته ی بیستون  می نویسد :  « تو که زین پس این « دیپی »  بخوانی کرده ی من ترا باور شود ؛ آنرا دروغ مپندار »  .     باز می گوید : «  با خواست اهورا مزدا مرا کرده های دیگری  است که در این « دیپی »  نوشته نشد ؛ از این رو نوشته نشد که آنکه این « دیپی » پس از این بخواند ؛ او را کرده ی من گزاف ننماید » .

این واژه سپس تر به پیکر« دبیره »  در آمد و همکردهای بسیار مانند : « دبستان» ؛ « دبیرستان »  ؛ « ادبستان»  و « دبیرخانه »   از آن ساخته شد و بگونه ای دیگر در واژه های « دبیر»  ؛ « دیبا»  ؛              « دیباچه»  و « دیوان»   بجا ی ماند  .

البته این تنها  واژه ای نیست که از سرزمین میانرودان به ایران رسیده و شناسنامه « پارسی »  گرفته است ؛   بسیار ی دیگر ازاینگونه واژه ها دیر زمانی است که از زبانهای سومری ؛ اکدی ؛ بابلی ؛ آرامی و سریانی  به ایران رسیده و در پیاله زبان فارسی جاخوش کرده اند ؛ مانند  واژه ی سومری « بوریا »  و واژه ی اکدی «  تنور » و واژه ی آرامی « یلدا »  و بسیاری واژه های دیگر  همچنانکه بسیاری از واژه های یونانی و ترکی هم به زبان پارسی در آمده  و بر دامنه ی آن افزوده اند  مانند واژه ی « دفتر»   که بر آمده از « دیفتر »  یونانی و بچم  پوست است ( نام بیماری  دیفتری  هم از همین ریشه برخاسته است ) ؛ و همچنین واژه های « درهم »  و « دینار»  و « کالبد»  و « دیهیم»  و جز اینها که تا کنون در زبان پارسی بجا مانده همه از زبان یونانی اند  ؛ و همچنین واژه های« آقا »    « آلاچیق »  « اتابک » -                        « اتراق»-  « اجاق »  – «  اخته » – « اردو » ...  و جز اینها که از زبان ترکی به زبان پارسی درآمده و بر گنجایش زبان ما افزوده اند  .

بی گمان یکی از شوند های  رسایی  و شیوایی زبان پارسی در همین داده ها و گرفته ها است . این زبان اگر چه امروز  « پارسی»   نامیده می شود  اما وارون آنچه که برخی گمان می برند و گاه آنرا «  نشان نژاد پرستی پارسها » بشمار می آورند  تار و پودش در( پارس  ) و بدست( پارسها ) فراهم نیامده  و  بافته نشده است   بلکه همه ی  مردم ایرانزمین ؛  از خراسان بزرگ گرفته  ( با زبان پهلوی و گویشهای سغدی و ختنی ) تا   « کردستان و آذرآبادگان و همدان » (با گویشهای  مادی )  و « خوزستان و لرستان (پشتکوه)  و کوههای بختیاری »  ( با گویشهای  ایلامی )  و حتی زبانها ی بیگانه مانند : سومری - بابلی اکدی و یونانی هم در ساخت و بافت این زبان دل نشین دست داشته و آنرا به شیوایی و رسایی رسانیده اند ؛ و هم امروز نیز هزاران واژه  از زبانهای لاتین و انگلیسی و فرانسوی و روسی مانند ( سماور ) ( رادیو )            ( تلویزیون )   (  کامپیوتر )(  اتومبیل ) ( ترن )  (ترمینال ) ( دموکراسی ) –  ( فاشیسم )          ( سوسیالیزم )  ... و جز اینها  به زبان پارسی راه یافته و جا خوش کرده اند و هیچکس در اندیشه ی جدا سازی آنان نیست   .

پس باید پرسید که اینهمه گفتگو برای چیست ؟؟ چرا واژه های یونانی و سومری و اکدی و آرامی و فرانسوی و روسی و  جز اینها  به آسانی پذیرفته می شوند  اما دربرابر واژه های تازی  گاه  با واکنشهای تند و سخت روبرو می شویم   ؟؟  .

پاسخ این پرسش را در دو کرانه باید جستجو کرد   ؛ نخست اینکه  نا همسانی  بسیار هست میان آن چیز که خود بر می گزینیم و آن  چیز که به زور و فشار بر ما پذیرانده می شود  ....

 زن جوانی که همسرش را خود بر می گزیند تا در غمها و شادیهایش انباز شود  ؛ با زن دیگری که به زور به همسری مرد فرومایه ای  داده می شود  تا او را بزیر مشت و لگد بگیرد وخوارش بدارد  هرگز برابر شمرده نمی شوند .

  ما واژه ی« سماور»  را نداشتیم آنرا  از زبان روسی گرفتیم  و بر زبان خود افزودیم ؛ به همانگونه  واژه های « دبیر»   و    «  دفتر »  و   «  تنور »  و «  بوریا »  را از سومریها و بابلیها و یونانیها  و اکدیها... ؛ و «  رادیو »  و « تلفن » و  « تلویزیون » و « اتومبیل » و « ترن » و « کامپیوتر » و جز اینها  را ازلاتین و دیگر زبانهای اروپایی وام ستاندیم و به آنها شناسنامه ی ایرانی بخشیدیم ؛ اینها را هیچکس بزور شمشیر برزبان ما نکاشت و با خون نیاکانمان آبیاری نکرد  .  هیچیک از این مردم  برای پذیراندن زبان و آیین خود آسیابهایمان را با خون  زنان و مردان و کودکانمان بکار نینداختند ؛ هیچ کدامشان پسر بچه هایمان را اخته نکردند و بنام  « غلام بچه » با آنها نیامیختند ؛ هیچیکدامشان به زنان و دختران ایرانی دستیازی نکردند  و پس از کامجویی  در بازارهای برده فروشان جهان به روسپیگری نفروختند   ؛ هیچکدام بگناه پارسی گویی زبان از دهان ایرانیان بیرون نکشیدند و برسر درختان نیاویختند ؛  هیچکدام از آنها کودکان دانشمندان ایرانی مانند خداش  را در دیگها نپختند و گوشتشان را بخورد پدرانشان ندادند ؛ هیچکدامشان با سرهای  بریده ی ایرانیان پایه های دیگ نساختند و ایرانی را خوار و وادار به پذیرش دین و آیین و زبان خود نکردند ؛ اما تازیان اینهمه را کردند و بسیار بد تر از اینهمه را کردند ؛ بنا براین نمی توان واژه ی  « دفتر » یونانی را با « کتاب » تازی در یک ردیف گذاشت ؛ چرا که  « دفتر»  را ما بر گزیدیم و از زبان یونانی به زبان پارسی در آوردیم ؛  اما  تازیان  « نامه »  ها و« نامک سراها » ها و « نسک » ها و «نسک خانه» های ما را سوزاندند و به رودخانه ها ریختند  تا  «کتاب »    خود را جایگزین آن کنند ؛ چرا ما باید واژه ی « کتاب »  را بجای  «  نامه »  -  و  « کتابخانه »  را بجای «  نامک سرا »  بکار گیریم ؛ مگر فردوسی شاهکار خود را« کتاب سلاطین »  نامید که ما چینین  می کنیم  ؛ فردوسی که پدر و زنده کننده ی زبان پارسی است واژه ی «  نامه »  را بجای « کتاب » و«  شاه »  را بجای«  سلطان »   بکار برد ؛  پس ما نیز باید چنین کنیم  .

از سوی دیگر پذیرفتن یک واژه ی بیگانه برای افزودن بر توانمندی آن  زبان است نه برای جایگزین کردن آن واژه بجای واژه های خودی ؛ و این چیزی است که با اندوه بسیار باید گفت  که سخنسرایان نامدار ما از دیر زمان تا به امروز کرده اند و هنوز هم می کنند  تا آنجا که واژه های تازی جا را برای واژه های پارسی تنگ کرده و در بسیاری از زمینه ها واژه های پارسی را یکسره از میدان بدر کرده اند .

در همین جا شایان یاد آوری است که برخی از واژه های تازی هم سرشت  و هم گوهر برابر های پارسی خود نیستند از این رو  نباید واژه های پارسی را جایگزین این دسته از واژه ها نمود ؛ برای نمونه واژه های خدا خداوند دادار - و آفریدگار را نباید بجای « الله»  و « باریتعالی » و « پدر آسمانی»  - و« یهوه صبایوت » بکار گرفت  ؛ چرا که الاهان ابراهیمی هم سرشت « خدا » در فرهنگ ایران  نیستند ؛ بر بنیاد آموزه های قران  « الله » نمی زاید و زاده نمی شود اما در فرهنگ ایران « خدا » هم می زاید و هم زاده می شود ؛ و از خود افشانی او است که هستی پدیدار می گردد ؛ « پدر آسمانی » در آیین مسیحیت چنانچه از نامش پیدا است « پدر»  است و سرشتی مردانه دارد ؛ اما « خدا » در فرهنگ ایران                 « زاینده»  است  و سرشتی زنانه دارد  ؛ بنا بر این پدر «آسمانی» و « یهوه صبایوت»  و « الله » رانمی توان و  نباید با « خدا »  هم سرشت و این همان شمرد ؛ چنین کاری آسیبهای بزرگی بر پیکر فرهنگ ایران می زند و آنرا از درون تهی می سازد ؛ هم چنین واژه ی«  خرد »  را نمی توان جایگزین واژه ی «  عقل »  تازی کرد ؛ « عقل»  چیزی است و « خرد»  چیز دیگری است .  واژه های « فرزانگی » و « حکمت»  سرشتی یکسره جدا از یکدگر دارند بنا براین نمی شود  بجای « حکمت »  واژه ی « فرزانگی »  را بکار گرفت و به فرزانه ی بزرگی مانند فردوسی نباید حکیم گفت  ؛ واژه های « خلقت »  و « آفرینش »  رانباید این همان شمرد ؛ و واژه ی« سیاست » را باید یکسره  از زبان و فرهنگ ایران بیرون گذاشت و بجای آن باید از واژهها و همکردهای شهر آرایی -  کشور آرایی رامیاری کشورداری و جز اینها بهره گرفت . شاید در گفتار دیگری ما به این زمینه ها بپردازیم و سخن را رساتر کنیم .

سخن پایانی من این است که پاک سازی زبان پارسی از واژه های بیگانه نباید با شونسیم پارسی این همانی داده شوند ؛ من که خود یک آشوری ایرانی تبار هستم ؛ هنگامیکه بزبان مادری ام که زبان آشوری است  سخن می گویم کوشش بسیار بکار می برم   تا از واژه های بیگانه حتی از واژه های پارسی  بپرهیزم  ؛ همچنین است در مورد زبان زبان کردی که یکی از سرچشمه های زبان پارسی است ؛ و زبان بلوچی  که شایسته است همه ی این زبانها  که گویش های گوناگون ایرانیان هستند از واژه های بیگانه پالوده بشوند . .   

بشود که سخنوران و سخنسرایان ایرانی ؛  زبان پارسی را که پیاله ی فرهنگ ایران است پاس بدارند و در گفتار و نوشتار خود بجای واژه های تازی ؛ واژه های دل انگیز پارسی را بکار گیرند ؛  بشود که در آینده دفترهای آموزشی دوره های دبستانی و دبیرستانی یکسره بزبان پارسی آراسته گردند .

ایدون باد و ایدون تر باد .  

 هومر آبرامیان

 

 

   »  ديگر  نوشتار ها و گفتارهای مهندس هومر آبراميان      دنباله

      

بارگشت
 

دفتر ميهمانان

Send Email

پيام دهيد

 
 
 

ShahnamehvaIran.com Copyright 2005