این روزها سرزمین
اهورایی ما درپی پشتک وارو زدنهای محموداحمدی نژاد؛ ودژ منشی های
گروه دیگری از پتیارگان ایران ویرانگر به یک انبار باروت دگرگون
گشته است؛ ستم پایان ناپذیری که این افعی زادگان اهرمن خو بر هم
میهنان ما روا داشته و هر روز بر گسترش دامنه ی آن امی افزایند
آنچنان آبها را در میهن ما گل آلود کرده است که هرکس و ناکس را به
گرفتن ماهیهای بزرگ از این دریای بهم ریخته بر می انگیزد.
گستره ی فراخدامن
تبه کاریها و دژمنشیهای این نوادگان یزید ابن مهلب و سعد ابی
وقاص؛ مردم ایران را به چنان ژرفایی از تیره روزگاری فرو کشانیده
است که برای بیرون آمدن از آن؛ هر دستی را که بیاریشان درازشده
باشد می پذیرند بی آنکه بنگرند که این دست از آستین چه کسی بیرون
آمده است.
در گیرودار این
روزگار بد فرجام که هیچ حقی
برای کسی برجای نمانده است ؛ سخن از «
حقوق اقلیت ها» جای ویژه ای در گفتگوهای روزانه ی ما پیدا
کرده است!! این سخن بیشتر بر زبان کسانی جاری می شود که می خواهند
رخت های چرکین خود را بر ریسمان «
اقلیت ها » پهن کنند.
من در هفته ی گذشته
نشان دادم که ملت ایران هیچ اقلیتی
ندارد؛ ملت ایران مانند بسیاری از ملت های بزرگ جهان از
تبارها و مردمی با زبانها و گویشها و آیینهای گوناگون فراهم آمده
است که همه با هم ملت بزرگ ایران را سازمان می دهند؛ هر یک از این
تبارها اندامی درپیکر شکوهمند این ملت بشمار می روند و هیچکدام
نسبت به دیگری برتری ندارند.
درفش داران
« حقوق اقلیت ها » بگونه ای
از اینگونه حقوق سخن می گویند
که انگاری آنکه بر سرزمین ما حکومت می کند
« اکثریت » است ؛ و یا انگاری
که « اکثریت » به حقوق خود دست
یافته واینک زمان آن فرا رسیده است که
«اقلیت ها » هم از حقوق
خود بهره مند گردند!!.
از سوی دیگر دانسته
نیست که از دیدگاه گویندگان این سخن؛ چه کسی پابندان یا ضامن
«حقوق اقلیت ها » است؛ اگراین
خویشکاری بگردن «اکثریت» است ؛
این « اکثریت » کیست و در کجا
است ؟؟ و چگونه و از چه راهی باید
«حقوق اقلیت ها» رابپردازد ؛ و اگر پرداخت حقوق اقلیت ها
بگردن« دولت» است؛ آنگاه باید
پرسید که ازکدام « دولت» سخن
می گویید ؟؟
واژه ی
« دولت » یا
State
درزبان انگلیسی به ساختار نیرویی گفته می شود که برآمده از خواست
و اراده ی مردم یک سرزمین باشد. خویشکاری
« دولت » از دیدگاه درون مرزی
فراهم آوردن همه ی کارمایه ها و بایستگیهای زندگی مانند : کانونهای
آموزش و پرورش – بهداشت و درمان – راههای دسترسی – ترازداری و
بازرگانی – کشاورزی وپیشه وری - داد همگانی بر پایه ی دات ها یا
قانونهای بر آمده از خرد و بینش مردمان؛
« نه از سوی الله » و پاسداری
از سامان و هنجار؛ و هماهنگی میان مردم آن سرزمین؛ وآسایش و
شادمانی برای یکایک مردمی است که زیر فرمانروایی خود دارد.
از دیدگاه برونمرزی
خویشکاری « دولت » پاسداری از
مرزهای کشورو سود مردم خویش در در برابر دستیازیهای بیگانگان است.
بنا بر این سه آخشیج
یا سه عنصر دولت - ملت - و کشور
سه گوهر پایداری هستند که سه گوشه ی یک سه پهلو را
فراهم می آورند و هستی هر یک بسته به هستی آن دیگری است .
هر ملت خداوندگار
سرزمین خویش و پدید آورنده ی دولت خویش است ؛ بنا بر این
دولت ساختار نیرویی است که ملت برای پدافند از خود و سرزمین
خود و پاسداری از داتک ها یا قانونهایی که خود بنیاد گذاشته است
پدید می آورد ؛ به سخن دیگر دولت بخش کوچکی از ملت است که از سوی
ملت به خدمتگزاری بر گزیده می شود. زیر بنای توانمندی دولت؛ خواست
همگانی مردم آن سرزمین است ؛ و خواست همگانی آن است که
تراویده و بالیده از خردو بینش مردمان و در راستای سود همگان باشد
نه خواست یکایک شهروندان ؛ و یا اراده ی تنی چند از
فرمانروایان .
اینک باید از این
پدافند کنندگان حقوق اقلیت ها
پرسید که آیا شما چنین دولتی
در ایران سراغ دارید که می خواهید «
حقوق اقلیتها » را به اجرا درآورد؟؟
آیا این
دولت است که شباهنگام هزاران زندان سیاسی را به رگبار گلوله
می بندد و به خانواده هاشان پروانه سوگواری نمی دهد؟؟
آیا این
دولت است که در سیاهچالهای
هراس آور خود به آزاده زنان ایرانی دستیازی می کند ؟؟
آیا این
دولت برگزیده ی مردم است که
مزدوران خود فروخته را با پول نفت ملت از کشورهای بیگانه به ایران
می آورد تا بنام « حزب الله » آزادیخواهان ایران را سرکوب کنند ؟؟
آیا این
دولت است که سدها هزار جوان
ایرانی را در دام اعتیاد فرو کشانیده و شادی زندگانی را از آنان
گرفته است ؟؟
آیا این
دولت است که بنا به خواست و
اراده ی ملت ایران زنان ودختران خوبچهر ایرانی را در کشورهای عرب
بفروش می رساند؟؟
آیا این
دولت است که مردم مهر پرور و
آشتی جوی ایران را تا آستانه ی جنگی خانمانسوز فرا کشانیده است ؟؟
آیا این
دولت
بر آمده از مردم است که ضحاک
وار مغز جوانان ایرانی را می جود و دانشگاهها ی ایران را به
گورستان دگرگون کرده است؟؟
شما در کجای جهان
چنین دولتی سراغ دارید که از
آن درخواست « حقوق اقلیت » می
کنید ؟؟
آنچه که بر ایران
امروز فرمان روایی دارد « حکومت »
است نه « دولت »؛ ساختار
حکومت با ساختار
دولت در هیچ زمینه ای همانندی
و این همانی ندارد .
«حکومت » به
ساختار نیرویی گفته می شود که بر آمده از خرد و بینش مردمان؛
واستوار برخواست و اراده ی مردم نباشد.
شالوده های بنیادین
حکومت همواره بر دوبنیاد
ناستوده استوار بوده اند : یکی سپاهیان خونریز زورآوران زمانه؛ و
دیگری « الله » و رسولانش؛
ودر میان اینها خونریزترین وسیاهترین شان ؛
همان حکومت اللهی بوده است.
ویل دورانت نویسنده
ی نامدار تاریخ تمدن می نویسد :
در 3400 سال
تاريخ بشر، 3000 جنگ کوچک و بزرگ ثبت شده است؛ از ميان اين
3000 جنگ 2800 تای آنها جنگهای مذهبی بوده که
حکومتهای الهی آنها راپدید آورده اند.
در حکومتهای الهی
« الله » مالک
و پدید آورنده ی جهان هستی است؛ آسمانها و زمین و پری آنها از آن
او است؛ از آنجا که خود عقل کل است؛
خرد ناچیز بندگانش را بها نمی دهد و جهان را به گونه ای اداره می
کند که صلاح ملک او باشد.
در اینگونه حکومتها
واژه های کشور و
سرزمین تا جاییکه نیاز نباشد
بکار برده نمی شوند؛ از دید حاکمان الهی سراسر زمین از آن الله
است بنا براین دیر یا زود همه ی کشورها و همه ی سرزمینها باید
بزیر حکومت الهی درآیند؛ در
راستای همین آرمان است که حکومتگران ایران؛ نیاخاک ما را با پسوند
اسلامی گره می زنند تا از یکسو
کارنامه ی چندین هزار ساله و فرهنگ ورجاوند بنیاد آنرا از میان
بردارند و از سویی نشان دهند که ایران از آن
اسلام است نه از آن
ملت ایران.
برشالوده ی همین
جهان بینی بود که خلفای اسلامی حکومت
اللهی خود را بر بخش های بزرگی از جهان گسترش دادند ؛ بازبر
بنیاد همین جهان بینی بود که خمینی صدور انقلاب اسلامی را در
بالاترین رده ی خویشکاریهای خود شمرد و جانشینان خود را نیز به
ادامه ی این راه برانگیخت؛ نامه خمینی به گورباچف و نامه ی احمدی
نژاد به جورج دبلیو بوش درست در راستای همین آرمان نوشته شدند .
پیامبر اسلام نیزچنین نامه هایی به پادشاهان کشورهای گوناگون نوشت
و آنان را به گرویدن به اسلام و پذیرش
«حکومت اللهی» خود فراخواند.
برای رسیدن به چنین
آرمانی است که ایران باید «ایران
اسلامی !!» بشود؛ خلیج پارس «
خلیج اسلامی !!» می شود؛ شیرو خورشید سرخ ایران جای خود را
به « حلال احمر!!» می دهد؛
ملت ایران « امت اسلامی!! »
می شود؛ تا بدین ترتیب راه برای پیوستن به دیگر کشورهای مسلمان و
گسترش حکومت اللهی هموارگرددو یک خلیفه بیشتر بر جای نماند.
در حکومتهای الهی
واژه ی « مردم » نیز مانند
« کشور » تا جای که نیاز نباشد
بکار برده نمی شود؛ در یهودیت و مسیحیت و بهاییت مردم همه جا
« گوسپند » نامیده می شوند.
داود پادشاه اسراییل
که مسلمانان و یهودیان و مسیحیان او را
« حضرت داود » می نامند در مزمور بیست و سوم که بخشی از
کتاب تورات است می گوید : خداوند
شبان من است محتاج به هیچ چیز نخواهم بود ؛ در مرتعهای سبز مرا
می خواباند ؛ نزد آبهای راحت مرا رهبری می کند ؛ عصا و چوبدستی
تو مرا تسلی خواهند داد
داود که خود پادشاه
اسراییل بود خود را « گوسپند»؛
و یهوه را « شبان » می نامد
تا راه را برای شبانی خود بر گوسپندان بنی اسراییل هموار بسازد و
آنان را با عصا و چوبدستی
به مرتعهای سرسبز راهبری کند.
اشعیا نبی که یکی از
بزرگترین انبیاء یهود است در باب چهلم کتاب خود در تورات می نویسد
: اینک خداوند یهوه با قوت می آید ؛ و
بازوی وی برایش حکمرانی می کند ... او مثل شبان گله ی
خود را خواهد چرانید ...
ارمیاء نبی یکی دیگر
از نامدارترین انبیاء یهود در باب بیست و سوم کتاب خود می نویسد
: خداوند می گوید وای بر شبانانیکه
گله ی مرتع مرا هلاک و پراکنده می سازند !! بنا براین یهوه خدای
اسراییل در باره ی شبانانیکه قوم مرا می چرانند چنین می
گوید : شما گله ی مرا پراکنده ساخته و رانده اید من بقیه
گله ی خویش را از همه ی زمین هاییکه ایشانرا به آنها رانده ام
جمع خواهم کرد و ایشان را به «آغلهای» ایشان بازخواهم آورد و برای
ایشان «شبانانیکه ایشان را بچرانند» بر پا خواهم نمود ...
این فرهنگ شبانی و
گوسپندی از یهودیت به مسیحیت فرا رسید و عیسای مسیح نیز خود را
شبان نیکو و پیروانش را
گوسپند نامید؛ درباب دهم
انجیل یوحنا می گوید : من شبان نیکو
هستم هرکه نزد من آید نجات یابد و بیرون و درون خرامد و علوفه یابد
...
پطرس؛ یکی از
نامدارترین رسولان عیسای مسیح در باب پنجم رساله ی خود به کشیشان
کلیساها می نویسد : گله ی خدا را که
در میان شما است بچرانید تا وقتیکه رییس شبانان ظاهر شود تاج نا
پژمرده ی جلال را بیابید.
بهاء الله نیز که
آرمان « حکومت جهانی» رادر سر
می پرورانید پیروانش را « اغنام الله
» یعنی گوسپندان خدا نامید. در کلمات مکنونه شماره ی بیست
و پنج می فرماید: آی جهلای معروف به
علم ؛ چرا در ظاهر دعوی شبانی کنید و در باطن ذنب اغنام من شده
اید؛ مثل شما مثل ستاره صبح است که در ظاهر دری و روشن است و در
باطن سبب اضلال و هلاکت کاروانهای مدینه و دیار من است .
به پاس گسترش همین
فرهنگ شبان و گوسپندی از سوی
حضرت بهاء الله بود که حضرت عبدالبهاء از دست گرگ ترین گرگ جهان؛
یعنی از دست ملکه ی انگلیس به دریافت لقب
Sir مفتخر گردید
و بهاییان را بسیار سر افراز فرمود!!
اما در اسلام انسان
خلیفه الله بر روی زمین شمرده
شده و گاهی از کرامت اونیز سخن
به میان آمده است بنا براین جا دارد که بدانیم جایگاه این
خلیفه کجا است و
کرامتش در چیست.
یکی از نامهای انسان
در اسلام « عبد » است که
برگردان آن به پارسی می شود : نوکر- برده –و بنده !!
والاترین خویشکاری
این خلیفه که عبدالله یعنی
نوکر خدا نامیده می شود این است که
احکام الله و رسولش را اطاعت کند ولو اینکه با خرد و بینش
او سازگاری نداشته باشند؛ چنانکه در آیه سی و هفتم از سوره ی
احزاب می فرماید : هیچ زن و مرد
مسلمان را در کاری که خدا و رسولش حکم کنند اختیاری نیست !! و هر
کس نافرمانی خدا و رسول کند دانسته به گمراهی سخت افتاده است .
بدین ترتیب از همین
آیه ی کوتاه می توانیم به چگونگی «
کرامت انسان » در اسلام پی ببریم !!
کرامت
انسان در این است که برده وار و بدون چون و چرا از الله و رسولش
اطاعت کند؛ چنانچه درآیه ی سی و سوم سوره ی محمد می فرماید
: ای
اهل ایمان الله را اطاعت کنید و رسول او را هم اطاعت کنید.
اگر
از این فرمان سر
بتابی کافر شمرده می شوی؛ و پاد افره کافران را درآیه ی چهارم
همین سوره به روشنی خواهی دید آنجا که می فرماید
: شما مومنان چون با کافران روبرو
شوید باید آنها را گردن بزنید ...و یا کافران را هر کجا یافتید
بکشید.... و زمین را از خونشان رنگین کنید.... و یا دست و پایشان
را وارون یکدیگر قطع کنید ...
تازه اینها همه بسنده نیستند ؛ درآخرت هم باید تا جاودان در آتش
جهنم بسوزند و بدست شیاطین ریزو درشت که دستیاران و شکنجه گران
الله بشمار می روند شکنجه بشوند!!
بدین
ترتیب
«کرامت»
« انسان» هایی که در چین و ژاپین
وهند؛ ودر دیگر سرزمینهای جهان زندگی می کنند و الله و رسول او را
باور ندارند و بجای آنها بودا و کریشنا و خدایان دیگر را پیروی می
کنند دانسته می شود!!
در اسلام نیروی
آفرینش وتوان هر گونه سازندگی ونو آفرینی از این
خلیفه گرفته شده است.
در آیات 22 و 23
سوره ی کهف می فرماید : هرگز مگو من
این کار را خواهم کرد مگر آنکه بگویی اگر خدا بخواهد !!
در آیه ی 68 سوره ی
احزاب می فرماید : خدای تو قادر است
هر چه می خواهد بیافریند و هر کس را صلاح داند برگزیند و دیگران را
در نظم عالم هیچ اختیاری نیست !!.
در ادامه ی همین
جهان بینی الهی است که امام محمد غزالی در اصل پنجم خداشناسی خود
در نصیحت الملوک می نویسد: « هر چه
در عالم هست بخواست و اراده ی او است ؛ هیچ چیز از اندک و بسیار؛
خرد و بزرگ؛ خیر و شر؛ سود و زیان؛ زیادت و نقصان؛ رنج و راحت؛
و بیماری و تندرستی؛ نرود الا به تقدیر و مشیت و قضا و حکم وی .
اگر همه ی عالم فراهم آیند از جن و انس و شیاطین و ملائکه تا یک
ذره از عالم بجنبانند یا برجای بدارند یا بیش کنند ؛ بی خواست او
همه عاجز آیند و نتوانند؛ بل جز آنکه او خواهد در وجود نیاید و هر
چه وی خواست بباشد و هیچ کس و هیچ چیز دفع نتواند کردن » .
این اندیشه ی قضا
قدری و باورداشتن به اینکه بدون اراده ی الله برگی از برگ جدا نمی
شود !! شور سازندگی را از مسلمانان جهان گرفت و کشورهای مسلمان را
دچار تیره روزگاری کرد تا آنجا که در فرهنگ مردمی مانند مردم ایران
که از کوشا ترین مردم جهان بشمار می آمدند زبانزدهایی روا گردید که
باز دارنده ی آنها از کار و کوشش برای بهزیوی و نو سازی جهان
گردید؛ مانند: از دویدن گیوه ی
انسان پاره می شود !!
و یا آن سروده ی
سعدی که :
چند دوی به هر طلب چون خسان
ضامن روزی شده روزی رسان !!
و یا آن سروده ی
حافظ که :
بارها گفته ام و بار دگر می گویم که
من دلشده این ره نه بخود می پویم
در پس آینه طوطی صفتم داشته اند آنچه
استاد ازل گفت بگو می گویم
مردمی
که نیروی خرد و اندیشه ی خود را دستکم بگیرند واینگونه سخنان
بازدارنده ی جهش و جنبش را بباورند چه شوری می توانند برای بهسازی
خانمان و روستا و شهر و کشور خود داشته باشند ؟؟
در گستره ی دین و در
فرهنگ حکومتهای دینی انسان ها «
گوسپند» یا « صغار»
نامیده می شوند تا کارآیی خرد؛ و توان نوآفرینی را از دست بدهند .
کسانی که از پایگاه
والای مردمی تا ژرفای آغل گوسپندان
فرو افتاده باشند نیازی به اندیشیدن و خرد ورزیدن و نو آفریدن
نخواهند داشت ؛ آنان به شبانان و والیان کارآمد و فقهای اعظم نیاز
خواهند داشت تا بتوانند گوسپندان را بچرانند و صغیران را براه راست
هدایت فرمایند .
بنابراین کشیشان سده
های میانی که جهان را به ژرفای تیره روزگاری فرو بردند و ملایان
ایران ویرانگری امروز که می خواهند با
«ولایت بر صغار» یکبار دیگر جهان را به ژرفاهای تاریکتری
فرو بکشانند؛ درست همان کاری را کردند و می کنند که بایسته کار
شبانی و ولایت آنها است؛ اگر ستمی هست که هست؛ این ستم از
سوی شبانان نیست؛ این ستم از خود تورات
و انجیل و قران است که آدمی را تا مرز برده و حیوان پایین کشیده و
در درازای تاریخ رودهای خروشان خون براه انداخته اند؛ تا زمانی که
این سرچشمه های خوار شماری انسان در روان و اندیشه مردمان بجا
باشند همه ی کاروکوشش آزادگان برای رسیدن به آزادی چراغ کم فروغی
خواهد بود در گذرگاه باد.
دکترعلی میر فطرس در نامه ی بسیار ارجمندی به نام : برخی مناظره ها
می نویسد:
تا زمانی که جامعه ایران از این سیکل خون و عزا و شهادت ؛ و از این
همه خرافات سیاسی – مذهبی رها نشود ؛ مساله تجدد و استقرارآزادی و
دموکراسی در ایران همچنان لاینحل باقی خواهد ماند . جامعه ای که از
365 روز سال بیش از 300 روز آنرا روزهای عزا و شهادت و روزه خوانی
تشکیل می دهد چگونه می تواند همراه و همگام جهان شتابان و پیشرفته
امروز باشد ؟ .. این فرهنگ کربلا و تعزیه ؛ این فرهنگ قربانی و
شهادت ( که مروج خشونت و خون است ) این فرهنگ عزا و مصیبت و زاری ؛
و این موسیقی غم و ناله و اندوه ؛ قرن ها است که توان تحرک و تجدد
را در جامعه ما و ( دیگر کشورهای اسلامی) خشکانیده است ملتی که
روزگاری هر ماه و سالش با جشن ها و پایکوبی ها بپایان می رسید ؛
ملتی که روزگاری شادی و شاد زیستن جزو آیین ها و عقاید اصلی او بود
چرا اینک باید خاکستر نشین اینهمه زاریها وعزاداریها باشد ؟ ( در
باورهای زرتشتی؛ زرتشت حتی خندان به دنیا آمده است .. این حرف ها
ممکن است احساسات دوستان مذهبی ما را جریحه دار کند اما کسانی که
واقعا بدنبال تجدد و جامعه ی مدنی هستند تنها به احساسات و عواطف
خویش تکیه نمی کنند چرا که تجدد و جامعه مدنی یعنی چیرگی عقل بر
احساسات . ملت های آزاد جهان پا بر سر کرات سماوی گذاشته اند در
حالیکه ما هنوز سر در پای افسانه ها و خرافات گذاشته ایم ؛ می
خواهم بگویم که از درون این دستگاه فرتوت فکری – مذهبی و از درون
این امامزاده ها بازی های سیاسی – مذهبی ؛ ما نمی توانیم به تجدد و
جامعه ی مدنی و آزادی و دموکراسی برسیم .
آیا
براستی زمان آن نرسیده است که ما این پوست گوسپندی را از تن خود؛
وجامه ی شبانی را از تن این گرگان درنده خو بکنیم؛ و عصا و چوبدستی
ننگینشان را از دستشان بگیرم و دندانهای تیزشان را بشکنیم ؟؟
آیا
زمان آن نرسیده است که بپا خیزیم و خروش خشم خود را برسراین
بوزینگان بالارونده که ما را گوسپند می شمارند فرو ریزیم و فریاد
برآوریم که ما گوسپند نیستیم؛ ما انسانیم؛ ما برده نیستیم؛ ما
آزاده ایم و می خواهیم آنچنان که سزاوار انسان و شایسته ی آزادگان
است برروی زمین زندگی کنیم؟؟
اگر
زمان آن فرارسیده است که جایگاه والای خود را در جهان هستی بشناسیم
و فرزندان شایسته ای برای میهن خود و برای زمین باشیم؛ چگونه می
توانیم به این آرمان بلند خود دست یابیم؟؟
اگر دست ملای عمامه
دار را از حکومت کوتاه کنیم دست ملای بی عمامه از آستین بدر خواهد
شد؛ اگر ملایان را از اریکه ی حکومت براندازیم؛ سازندگان اسلامهای
راستین موریانه وار بجویدن مغزها خواهند پرداخت و پس از یکی دو
دهه؛ باز همین آش است و همین کاسه؛ ما نباید فریب کراوات و کت و
شلواراین ملایان بی عمامه را بخوریم؛ اینها از هر ملایی ملا ترند؛
اینها همه از یک تبارند با جامه های گوناگون!! مگر مجاهدین خلق با
آیت الله ها برادر نبودند؛ مگر پیاپی خمینی را پدر؛ و قائد اعظم؛
ورهبر کبیر انقلاب نمی نامیدند؟؟ اگر میانشان شکر آب شد؛ نه برای
این بود که اسلام این یکی بهتر از اسلام آن دیگری بود ؛ برای این
بودکه ملایان مجاهدین را در کار شبانی
راه ندادند ؛ هم عصا را خود برداشتند و هم چوبدستی را؛ اگر یکی را
بدست مجاهدین می سپردند و آن دیگری را خود بر می داشتند ما امروز
نگران رشد جمعیت نبودیم!! چرا که این دو با همازوری همدیگر می
توانستند تا کنون بیش ازنیمی ازگوسپندان را سر بریده باشند!!
پس از رانده شدن
مجاهدین از میدان حکومت؛ این بار گروه دیگری بنام
« ملی مذهبیون » دست خود را
برای گرفتن عصا و چوبدست شبانی
دراز کردند!! اینها بگمان خود هم از
ملت دلبری می کنند هم از ملا !! اما اگر اندکی پیرامون
خود را ژرف بنگرند خواهند دید که نه در دل
ملت جا دارند نه در دل ملا؛ آب
ملت وملا هرگز بیک جوی نرفته
است؛ « ملت » و « اسلام » دو
آخشیج نا سازگارند که سرانجام یکی آن دیگری را از میان بدر خواهد
کرد؛ هر کجا که اسلام هست ملت نیست!! و هر کجا که ملت هست اسلام
نیست. خمینی این نکته را بخوبی دریافته بود؛ از همین رو در همان
نخستین روزهای درآمدنش به ایران گفت :
ملی گرایی خلاف اسلام است ؛ و درست می گفت!! ملی گرایی در
سراسر تاریخ ایران خلاف اسلام بوده است ودر آینده نیز چنین خواهد
بود؛ آنکه در کنار اسلام ودر کنار ملا می ایستد
امت است نه
ملت. بنا براین
ملی مذهبیون خوب است که تا دیر
نشده از خواب خرگوشی بیدار شوند و راهی برای خود برگزییند؛ یا به
ملت بپیوندند یا به ملا .
کوتاه سخن اینکه ملت
ایران اگر می خواهد از این تیره روزگاری رهایی یابد نخست باید این
واژه ی دل آشوب « حکومت »
را از فرهنگ خود دوربریزد؛ و سپس همه ی بندهای خرافات را از دست و
پای جان بگشاید و خود را از غار تاریک خرافات به روشنایی دانش و
فرهنگ برساند وگرنه تا زمانی که بندهای خرد ستیز خرافات دینی را بر
دست و پای خود داشته باشد؛ همیشه گرگهای درنده در جامه شبانی براو
حکومت خواهند کرد وبا عصا چوبدستی بر سرش خواهند کوبید؛ آزادی
ملت ایران با برداشتن عمامه از سر آخوند بدست نخواهند آمد؛ ما باید
نخست عمامه را از مغز خود برداریم تا بتوانیم از دام گرگهای شبان
نما برای همیشه رهایی یابیم وگرنه تا گوسپند هست گرگان درنده خو
برای پاره پاره کردنش دندان تیز خواهند نمود؛ بگفته ی برتراند راسل
: جامعه گوسپندی شایسته ی حکومت گرگان
است.
اما شوربختانه
روشنفکر نمایان ما نه تنها در راه روشنگری گامی بر نمی دارند بلکه
اگر نیک بنگری بس بسیارانشان تا بن دندان گرفتار خرافات اند؛ از
اینرو تا کسی دهان باز می کند که سخنی بگوید؛ بیدرنگ بالا بر می
افرازند که : آقا به اعتقادات مردم چکار دارید ؟؟
اینها فراموش کرده
یا نمی دانند که کار روشنفکر جز این نیست که با اعتقادات
واپسگرایانه ی مردم کار داشته باشد!! مردمی که در یک همبودگاه
زندگی می کنند خواه ناخواه باورهایشان بر زندگی دیگران هنایش دارد.
چگونه است که اینها در برابر کمیته های امر به معروف و نهی از منکر
که با پنهانی ترین بخشهای زندگی مردم نیز کار دارند خموش می مانند
؛ اما تا می خواهی برگفتار و کردار یک رهبر دینی خرده بگیری خون
بچهره می آورند که به اعتقادات مردم کاری نداشته باشید!!
1400 سال است که
مردم ما گرفتار مشتی باورها ی خرد ستیز شده اند و راهی بسوی
بهروزگاری پیدا نمی کنند؛ شما می خواهید که هزار و چهارسد سال دیگر
در ژرفای همین سیاهچال بمانند و روی به خورشید نکنند که مبادا
چشمانشان تاب دیدن روشنایی خورشید را نداشته باشد؟؟
مگر هر باوری شایسته
ی ارج گذاری است که شما می هراسید که با آن کار داشته باشید؟؟
آنجا که امام یکم
شیعیان زنان را ناقص العقل و ناقص البخت و ناقص الایمان می نامد؛
آیا شما می خواهید که کسی لب تر نکند و سخنی نگوید مبادا که
خواهران زینب برنجند؟؟
آنجا که
صدارالمتالهین شیرازی و شیخ ملا هادی سبزواری زنان را در ردیف
حیوانات می شمارند و زشترین سخنان را درباره زنان می گویند؛ آیا
باید در برابرشان خموش نشست که مبادا شیفتگان شریعت اوقاتشان تلخ
بشود؟؟
آنجا که بهاء الله
آزادی را شان حیوان می شمارد و می گوید:
آزادی شان حیوان است؛ آزادی حقیقی در اطاعت از اوامر من است.
شما روشنفکران می خواهید بدستاویز
ارج گزاری به باورهای مردم کسی بر این سخن خرده نگیرد که
مبادا هم میهنان بهایی ما برنجند؟؟
آنجا که سعدی هم
میهنان زرتشتی و مسیحی خود را زیر نام
( گبر و ترسا ) دشمنان خدا!! و بسیار سزاوار کشته شدن می
نامد؛ باید لب از لب تکان نداد که مبادا دوستداران سعدی از ما روی
بگردانند؟؟
آنجا که کتابهای
دینی شما انسان را گوسپند می نامند و در مرتعهای سبز می چرانند و
در آغل می خوابانند و برای خدایان دروغین شان قربانی می کنند؛ شما
می خواهید که مردم به اندازه ی یک گوسپند هم بع بع نکنند که مبادا
شبان اعظم از راه برسد و چوبدست سنگینتش را بر سرتان بکوبد؟؟
آیا همین گونه
باورها و اعتقادات واپسگرایانه نبود که سدی در برابر پیشرفت ما
پدید آورد و همای ایران را در خاکسترفرونشانید ؟؟
مگرامروز همین
باورها و اعتقادات شیعه و سنی نیستند که کردستان و بلوچستان ما را
به آتش و خون کشیده اند؟؟
مگر همین باورها و
اعتقادات نیستند که میهن ما را به یک زندان بزرگ؛ و دانشگاهها ی ما
را به گورستان دگرگون کرده اند؟؟
مگر همین باورها
واعتقادات نبودند که نوجوانان ایرانی رادر میدانهای مین گذاری شده
به دویدن وجست و خیز کردن وامی داشتند تا راهی میان بر به بهشت
بزنند وجاودانه در آغوش حوریانی که بوی گندشان جان آزادگان را می
آزارد جا خوش کنند؟؟
شما روشنفران و دانش
آموختگانی که از سایه ی خود نیز می هراسید چگونه می توانید آزادی و
دموکراسی و بهروزگاری را بر سفره ی مردمی ببرید که تا بن جانشان در
بند خرافات گرفتارند؟؟
شما که بجای پژوهیدن
در فرهنگ ملی خودتان در زباله دانهای مارکسیسم می گردید تا ساندویج
های نیم خورده دیگران را گاز می زنید آیا سری هم به نوشته های
امانوئل کانت زده اید که روشنگری را
خروج از صغارت خود خواسته ی انسان و رسیدن به بلوغ می داند و نشان
می دهد که شالوده ی بنیادین (صغارت) انسان؛ «اقتدار دین» یا
«ایدئولوژی» ؛ و در نتیجه تعطیل یا توقف « عقل نقاد» در
انسان است؟؟
آیا فرزانگانی مانند
ولتر - اسپینوزا - نیچه - مارکس و راسل و دیگران به باورهای خرافی
مردم ارج گذاشتند و خودشان را در زیر عبای کشیشان تبه کار پنهان
کردند؟؟ و اگر چنین می کردند آیا جهان امروز هنوز در سیاهچال کلیسا
در بند نبود؟؟
ایکاش که روشنفکران
ما با فرهنگ ملی خود آشتی کنند وپس از پرسه زدن در نوشته های
دیگران نیم نگاهی هم به فرهنگ خودی بیندازند.
فرهنگ
ایران فرهنگ روشنگری و دلیری است ؛ کسی که به این میدان درآید رخک
بر چهره نمی زند و سخن در پرده نمی گوید؛ اشو زرتشت که باید اورا
درفش دار فرهنگ ایران و بنیانگزار آیین خرد ورزی در جهان بشمار
آورد؛ یک تنه در برابر همه ی گرگهای درنده ای که جامه ی شبانی بتن
کرده بودند؛ و در برابر همه ی کیش بانان دینهای دروغینی که دارش و
دسترنج مردمان را از دستشان می ربودند؛ ودر برابر همه ی خرافه
پردازان و روشنفکر نمایان زمان خود ایستاد وخروش خیزابه های خشمش
را بر سرشان فرو ریخت و درفش پیکار را در راه آزادی وآزادگی
برافراشت و بدست ما سپرد.
این او است که در
سرود سی و دوم یسنا می خروشد:
ای کژ
اندیشان؛
همه ی
شما و همه ی آنهایی که؛
با
خیره سری شما را می ستایند؛
دارای
سرشتی زشت و نادرست و خود ستا
هستید؛
و این
کردار فریبکارانه است؛
که
شما را در هفت کشور؛ به بدی
زبانزد کرده است.
بدینسان شما؛
اندیشه ی مردم را
چنان
پریشان کرده اید؛
که
بدترین کارها را انجام می دهند؛
به
دوستی با کژاندیشان روی می کنند؛
از
اندیشه ی نیک دوری می جویند؛
و از
خرد خداوندی و راستی و پاکی می گریزند
ای کژ
اندیشان؛
بدینسان شما؛
با
کردار بد اندیشانه
و با
اندیشه و گفتار و کردار زشت
و
نوید سروری به دروندان ( یعنی دروغگویان)
مردم
را فریب دادید
و
آنها را از زندگی خوب جاودانه باز داشتید.
از
این تبه کاران
هیچیک
نمی داند؛
همانگونه که زندگی وآزمون گدازان آن
می
آموزد؛
پیشرفت از کا رو کوشش است
آموزگاربد؛ گفته ها ی دینی را برمی گرداندو پریشان
می
کند.
و با
آموزشهای خود
زندگی خردمندانه را تباه می سازد.
و
بدین سان؛
مردم
را از داشتن سرمایه ی گرانبهای
راستی
و اندیشه ی نیک باز می دارد
ای
مزدا و ای راستی
من با
سخنانی که از دل بر می خیزد؛
به
شما گله می آورم.
و در
سرود سی و یکم می فرماید :
دانای
روشن بین ( یعنی روشنفکر راستین ) باید
مردمان را بیاگاهاند؛
تا نا
دان آنان را نفریبد و به گمراهی نکشاند.
پس
شما هیچیک؛
به
گفتار و آموزشهای دروندان ( یعنی ملایان و کشیشان )
گوش
فرا مدهید؛
زیرا
دروند
بیگمان خانه و ده و شهر و کشور را
به
ویرانی و تباهی می کشاند.
پس در
برابر دروند بایستید و با او برزمید.
بشود
که روشنفکران ما با فرهنگ ملی خود آشتی کنند و درفش آزادگی را از
دست وخشور بزرگوار خود برگیرند و به جای پوستین گوسپندی جامه ی
شکوهمند انسانی به تن کنند. ایدون باد و ایدون تر باد
هومر
آبرامیان
»
ديگر
نوشتار
ها و گفتارهای مهندس هومر آبراميان
دنباله